«شاخه گل خشکیده»

-شاخه گل خشکیده(قوروموش بیر چیچک)
پدر گفت: «دختره دیوونه شده.»
مادر گفت: «من هر روز با صد تا از هم سن و سالهای ساناز سر و کله می زنم، اینا همشون اینجورین، با یک چیز خیلی کوچیک شاد می شن و با یک چیز خیلی کوچیک ناراحت و دمغ می شن؛ حالا خدا می دونه تومدرسه اش چه اتفاقی افتاده!»
آراز گفت: «حتماً بیست گرفته، آخه امروز امتحان ریاضی داشتن.»
و فقط مادربزرگ بود که دید یک شاخه گل خشکیده از لای کتابهای ساناز روی زمین افتاد.
ساناز مقنعه و مانتو مدرسه را درآورد و به گوشه ای انداخت به سرعت بطرف اتاق خودش رفت و در را بست. خواست پشت کامپیوترش بنشیند اما قبل از اینکه اینکار را بکند احساس کرد که بهتر است در اتاق را از پشت قفل کند؛ در را قفل کرد و آمد نشست پشت کامپیوتر؛ شاسی کامپیوتر را زد، هیجان زده بود. نمی توانست منتظر روشن شدن کامپیوتر باشد، با انگشتان دست روی میز کامپیوتر ضرب گرفت فکر کرد که سرعت دنیای مدرن با این همه ادعا چقدر پایین است. کامپیوتر روشن شد و حالا نوبت کانکت شدن و رفتن به اینترنت بود که آن هم وقت لازم داشت؛ ساناز چشم به نقطه نامعلومی از مونیتور دوخت و به فکر فرو رفت:
«زندگی خیلی خسته کننده است. بابا و مامان هیچوقت نمی تونن قبول کنن که من بزرگ شدم، من دیگه پونزده سالمه، من که هم سن و سال آراز نیستم ولی... ولی اونا اصلاً اینو باور نمی کنن ولی خب خدارو شکر، کسی هست که باورم کنه و منو جدی بگیره.»
ساناز وارد اینترنت شد، با آی دی خودش وارد یاهو مسنجر شد و همانطور که انتظار داشت شاهین برایش پیام گذاشته بود:
«ساناز عزیز و دوست داشتنی ام، عکسهات رسید. من، تورو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست دارم. البته من قبلاً تورو دیده بودم اگه عکستو خواستم بخاطر این بود که همیشه پیش چشمام باشه و همیشه بتونم ببوسمت... قربانت شاهین.»
دست و دل ساناز می لرزید. نمی دانست کار خوبی کرده است یا نه... ولی به خودش دلداری داد و شروع کرد به تایپ جواب پیام شاهین.
«شاهین عزیزم... من مدرسه بودم، الآن اومدم یه چیزی می خواستم بهت بگم تو خودت قبلاً برام نوشتی که منو توراه مدرسه دیدی ولی با اینهمه عکسم رو خواستی و من هم برات فرستادم اما من تا به حال نه خودتو دیدم نه عکستو... خواهش می کنم عکستو برام بفرست، تو که اینقدر دوسم داری مطمئن باش اگه من هم عکستو ببینم بیشتر می تونم دوستت داشته باشم- قربانت ساناز.»
ساناز خواست از اینترنت بیرون بیاید اما دلش نیامد، کمی فکر کرد و دوباره نوشت:
«البته با مطالبی که برای هم دیگه نوشتیم و مشخصاتی که از خودت برام دادی مطمئنم که دوستت دارم... می بوسمت.»
ساناز مردد بود، به یکی از دکمه های صفحه کلید هفت بار پشت سرهم ضربه زد و کلمه ی آخر را پاک کرد ولی دوباره به فکر فرو رفت و نوشت:
«می بوسمت بای...»
و به خاطر اینکه دوباره نظرش عوض نشود با عجله از اینترنت خارج شد و کامپیوترش را خاموش کرد.
صدای مادر از پشت در بلند شد؛ او می خواست که ساناز برای آماده کردن شام کمک کند. ساناز به آرامی کتابهایش را جابجا کرد و تازه یادش افتاد که باید لباس عوض کند؛ با صدای بلند، طوری که صدایش تا آشپزخانه برسد گفت:
«الآن میام مامان...»
ساناز به طرف آشپزخانه راه افتاد؛ فکرش کار نمی کرد؛ دستهایش هنوز می لرزید. به شاهین فکر می کرد. کسی که خودش را پسر بیست و دو ساله خوشگل و خوش تیپ با قدی بلند و موهای مشکی معرفی کرده بود؛ که امسال دارد سال آخر دانشگاه را تمام می کند و ساناز را اندازه همه دنیا دوست دارد. او نوشته بود که ساناز تنها کسی است که شاهین در عمرش توانسته او را دوست داشته باشد و مطمئناً آخرین کس هم خواهد بود. شاهین نوشته بود که حاضر است حتی جانش را فدای او کند و ساناز از اینهمه ابراز عشق و محبت سرمست بود.
چاقو را برداشت و گفت:
«سیب زمینی ها کجان مامان جون...؟»
مادر زد زیر خنده و گفت:
«دیوونه شدی دختر؟ من، کی گفتم بیا سیب زمینی پوست بکن؟ خل شدی؟... گفتم بیایی کنار این شیر وایستی که یکهو سر نره...»
ساناز سرش را انداخت پایین و گفت:
«چشم.»
و ایستاد کنار اجاق و چشم دوخت به ظرفی که مادر در آن شیر ریخته بود تا بپزد...
«شاهین حتماً پسر خوشگل و خوش تيپيه ... از نوشته هاش هم معلومه که خیلی با کلاسه... و از شاخه گلی که توکوچه گذاشته بود تا من برش دارم معلومه که سلیقه فوق العاده ای هم داره ... آخ... کاش الآن پیشش بودم.»
شیر سررفت و صدای جیغ مادر که:
«مگه کوری؟ پس برای چی گفتم بیا وایستا کنار شیر؟»
و مادر در حالیکه همینطور داشت غر می زد ته مانده شیر را از روی اجاق برداشت، ساناز سرش را انداخت پایین و از آشپزخانه بیرون رفت...
آراز نوشتن مشقهایش را تمام کرد. پدر داشت روزنامه می خواند و مادر در اتاق خودش داشت ورقه های امتحانی دانش آموزانش را اصلاح می کرد و مادربزرگ مثل همیشه به اتاق خوابش رفته بود ولی نخوابیده بود؛ مادربزرگ خوابش خیلی کم بود تا نصفه های شب خوابش نمی برد.
مادربزرگ در اتاق خواب ساناز می خوابید. آراز برای خودش یک اتاق مستقل داشت اما خیلی وقتها بخاطر اینکه به قصه مادربزرگ گوش کند پیش مادربزرگ می آمد و همانجا خوابش می برد.
ساناز خواست بخوابد احساس کرد اصلاً خوابش نمی آید ترجیح داد که به اتاق خوابش برود و خود را به خواب بزند و ساعت ها به شاهین و آرزوهایش فکر کند. ساناز پیش پدر و مادر رفت آنها را بوسید و شب بخیر گفت. هر دو جواب ساناز را دادند اما برخلاف همیشه او را با نگاهی غریب بدرقه کردند انگار چیز تازه ای در چهره ساناز دیده بودند اما چیزی درون ساناز بود که وادارش می کرد اهمیت ندهد.
ساناز به اتاق خوابش رفت شب بخیری هم به مادربزرگش گفت و روی تخت خوابش دراز کشید. سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. از آراز هم خبری نبود. مادربزرگ آهسته چراغ را خاموش کرد و فقط چراغ خواب کم نور سبزرنگ روشن ماند. مادربزرگ نگاه معناداری به ساناز کرد. انگار می خواست که کسی از او بخواهد که قصه ای تعریف کند، اما ساناز حال و حوصله گوش کردن به قصه را نداشت.
«ساناز جان... می خوابی؟!»
«آره مادربزرگ خسته ام...»
«اگه ضبط رو روشن کنم و صداشو کم کنم اذیت نمیشی؟»
«نه مادربزرگ... راحت باش...»
بعد مادربزرگ کمی در مورد اینکه شب ها خیلی دیر خوابش می برد و این هم از علائم پیری است حرف زد و ضبط را روشن کرد و خودش هم روی تخت خوابش دراز کشید...
نوارهای مادربزرگ اکثراً یا نوحه بودند یا ترانه های عاشیق ها... شبهای وفات و عزاداری؛ معمولاً نوار نوحه می گذاشت و آرام آرام گریه می کرد و شب های دیگر، ترانه های عاشیق و باز هم آرام آرام گریه می کرد. غم و شادی مادربزرگ هر دو با گریه های آهسته اش تمام می شد...
عاشیق داشت می خواند:
گئدین دئیین خان چوبانا
گلمه سین بو ائل موغانا
گلسه باتار ناحاق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر قارا گؤزلو بالانی
«بروید و به خان چوپان بگویید
که به ایل مغان نیاید
اگر بیاید دستش به خون ناحق آغشته می شود
سیل سارا را برد
آن فرزند زیباروی و مشکین چشم را»
ساناز شاید صدبار این ترانه را گوش داده بود ولی حالتی داشت که انگار برای اولین بار این ترانه را می شنید. می خواست عمیق تر گوش کند. "سارای" اسمی بود که بارها به گوشش خورده بود. وقتی که بدنیا نیامده بود، مادربزرگ از پدر و مادر خواسته بود که اسم او را سارای بگذارند ولی پدر ساناز گفته بود که از اسم ساناز خوشش می آید اما این موضوع هیچ وقت باعث نشده بود که مادربزرگ علاقه اش به سارای کم بشود.
ساناز روی تخت خوابش غلتی زد و گفت:
«مادربزرگ...»
«جون دلم؟»
«چرا اسم سارای رو اینقده دوست داری؟»
«عزیزم، من قصه سارای را بهت گفتم... ولی اگه دوست داری...»
انگار مادربزرگ از خدا می خواست که یکبار دیگر قصه سارای را به ساناز تعریف کند. ساناز قصه را از اول تا آخرش حفظ بود ولی با اینحال وقتی اشتیاق مادربزرگ را دید گفت:
«آره مادربزرگ،اگه دوست داری یکبار دیگه قصه رو بگو.»
و مادربزرگ شروع کرد...
«یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، در دشت پهناور مغان ایلی زندگی می کردند که روزگارشان با کشاورزی و دامداری می گذشت. عصر، عصر ظلم بود و دوره، دوره خان خاناتی... اهالی ده مجبور بودند که بیشتر محصولات کشاورزیشونو به خان بدن، آخه زمینها همه مال خان بود و کشاورزها فقط مقداری از درآمدشون رو بعنوان حق الزحمه کارشون برمی داشتن.
در این ده، کشاورزی زندگی می کرد به اسم سلطان که دختری زیبا و مهربون داشت؛ دختری که هر کس اونو می دید با خود می گفت کاش می دونستم که خداوند این دختر خوشگل و زیبا رو قسمت کدوم مرد خوشبختی می کنه؟»
یئریشی دوروشو غمزه لی گؤزه ل
هانسی بخته وره پای یارانیبسان
یئرده برابرون وار؟ دیینمه ره م
گؤیده ملک لرده تای یارانیبسان
«ای دختر زیبا که راه رفتنت و ایستادنت زیباست
برای کدام مرد خوشبخت آفریده شده ای؟
تو روی زمین همتایی نداری
تو برابر با فرشته های آسمان آفریده شده ای»
مادربزرگ، سارای را در جلوی چشمانش تصور کرد، برایش توی دنیا هیچ موجودی دوست داشتنی تر از سارای وجود نداشت. وقتی شعر تمام شد مادربزرگ آهی کشید و چشمانش پر از اشک بود...
«آره دخترم، سارای چشم و چراغ ایل مغان بود؛ دختری زیبا، مهربون و عاقل... و البته توی همون ده جوان بسیار برومند و شایسته ای بود به اسم آیدین که سردسته ی چوپانهای ده بود. اون زمانها که زندگی مردم به دامداری و کشاورزی بسته بود، حفاظت از دامهای مردم کار بسیار سخت و مهمی بود و چون آیدین سردسته گله دارها بود بهش می گفتن خان چوپان... از نظر اهالی ده خان چوپان شایسته ترین جوان برای ازدواج با سارای بود و خان چوپان و سارای، هم عاشق همدیگر بودند.
و عاقبت هم یک روز سارای زیبا را عقد بسته و نامزد خان چوپان کردند؛ فصل، فصل سرما بود و زمان مناسبی برای عروسی سارای و خان چوپان نبود چرا که خان چوپان می بایست همراه چوپانهای دیگه ده، گله رو به قشلاق می برد و این کار شش ماه تمام وقت لازم داشت. خان چوپان، سارای را برای خداحافظی دید و به او قول داد که وقتی از قشلاق برگردد، مراسم عروسی را راه بیاندازد و ساراي نیز که دلش با خان چوپان بود با چشمانی گریان او را بدرقه کرد...
اما بعد از رفتن خان چوپان اتفاق دیگری افتاد...
خان بی شرم و حیای ده که برای گشت و گذار از خونه اش بیرون اومده بود، چشم ناپاکش به سارای افتاد و هر دو پاشو کرد توی یک کفش که الاّ و بالله باید به هر قیمتی شده سارای بانوی خانه من بشه... هر چه اهالی ده نصیحتش کردند که از خیر سارای بگذره، خان گفت من نه چشمم چیزی می بینه و نه گوشم چیزی می شنوه... بیخودی منو نصیحت نکنید؛ من به هر قیمتی که شده سارای رو تصاحب می کنم.
ریش سفیدان ده رفتند پیش خان و با التماس و خواهش ازش خواستند که از خیر این سودا بگذره؛ گفتند که سارای، نامزد خان چوپانه و او حق نداره که در کسی طمع کنه که روح و دلش متعلق به دیگریه و بهش گفتند که سارای و خان چوپان سالهاست عاشق همند و خان هرگز نمی تونه روح و دل سارای رو به دست بیاره.
اما خان که شهوت و خودخواهی چشمش رو کور کرده بود گفت حتی اگه دلشو هم نتونم بدست بیارم حتماً باید جسم زیباشو تصاحب کنم.
کار به جایی کشید که خان خواست از همه زور و قدرتش استفاده کنه و قسم خورد که اگه اهالی ده کاری نکنند که اون سارای رو به دست بیاره همه خونه های ده رو به آتیش می کشه...»
مادربزرگ همچنان داشت با آب و تاب قصه را تعریف می کرد؛ پلک های ساناز سنگین شده بود و خوابش می آمد اما قصه که به اینجا رسید خواب از سر ساناز پرید و مثل کسی که برای اولین بار این قصه را بشنود برای شنیدن بقیه ماجرا چشمش را به لب های چروکیده ی مادربزرگ دوخت ...
مادربزرگ ادامه داد:
«کار که به اینجا کشید اهالی ده دیگه نمی دونستن چیکار باید بکنن؛ بعضی ها خودشونو کنار کشیدن... بعضی ها فقط تودلشون، خان رو نفرین کردن و بعضی ها هم با اینکه می دونستن بیهوده است ولی سعی کردن که به نوعی سر صحبت رو با سارای و پدرش سلطان باز بکنند و ببینند آیا راهی وجود داره که سارای به خاطر نجات زندگی ایل هم که شده تن به ازدواج با خان بده یا نه؟
و در این میون ساراي بود که در دریای غم و غصه داشت غرق می شد به خان چوپان فکر می کرد، به خودش، به عشقی که براش مقدس بود و به خوشبختی مادرش که مرده بود و اون روز رو ندیده بود سارای آه می کشید و فکر می کرد و فکر می کرد و آه می کشید به بدبختی مردم ده که باید اضطراب می کشیدند و تاوان هوسبازی یک خان بی مغز و بی شعوررو می دادند...
فکر سارای به هیچ جا قد نمی داد بعضی از حرفهای مردم مثل یک خنجر به مغز و دل ساراي فرو می رفت و زخمیش می کرد. می شنید که بعضی ها می گفتن:
کاش سارای قبول می کرد و این مردم بدبخت رو قربانی لج بازی نمی کرد...
بعضی ها می گفتن: پس عشق چی می شه؟ پس حلال و حرام چی می شه؟ بهتره که همه خونه هامون به آتیش کشیده بشه اما دامن ایلمون لکه دار نشه...
اما بعضی ها می ترسیدند، از خونه و زندگیشون، از سرنوشت بچه های معصوم ده، چون که اونها با خان و لجبازی و یکدندگی او که میراث پدرانش بود خوب آشنا بودند...
و سارای درمانده و نگران از خدا کمک می خواست اما امید چندانی در دلش نبود ... بیش از یکماه بود که این مسئله در همه ایل مغان، آشوب ایجاد کرده بود و بیش از چهارماه تا برگشتن خان چوپان می ماند. سارای احساس می کرد هیچ راهی برایش باقی نمانده است...
چند روز بعد خبر عجیبی در ده پیچید...»
«ساناز جان بیداری؟...»
ساناز که غرق در قصه بود یکه ای خورد و گفت:
«آره مادربزرگ، دارم گوش می کنم.»
بعد مادربزرگ گفت:
«خبری که همه رو انگشت به دهان گذاشت. سارای تصمیم گرفته بود که به خانه خان برود. خبر در ده پیچید؛ بعضی ها رو خوشحال کرد؛ بعضی ها داشتند از غصه و غم، دق مرگ می شدند؛ بعضی ها بخاطر لکه دار شدن دامن ایل مغان، طوری عصبانی و ناراحت بودند که اگه چاقو می زدی خونشون بیرون نمی اومد. خبر در کل ده پیچید، از روی پل رودخانه ای که خانه مجلل خان رو از ده جدا می کرد گذشت؛ رودخانه خروشان و پرآبی که بهش می گفتن آرپاچایی... از مزرعه خان عبور کرد و به گوش ناپاک او رسید و لبخند رضایت رو بر لبهاش نشوند.
سارای پیام داده بود که همین فردا می خواهد به خانه خان برود. خان با اینکه از این خبر تعجب کرده بود ولی لبخندی زد و گفت:
- شنیده بودم که سارای نه تنها بسیار زیباست بلکه بسیار هم عاقل است. همین فردا مراسم عروسی رو ترتیب می دهیم.
فردای آنروز، از صبح زود، مردم جلوی در خونه سلطان جمع شده بودند؛ پیرمردها، پیرزنها، مردها و زنها، جوونها و حتی بچه ها جمع شده بودند تا این عروسی عجیب و غریب را با چشم ببینند. همه دنبال عاشیق حبیب می گشتند؛ عاشیق حبیب کسی بود که ساز می زد و می خوند. مردم ده علاقه عجیبی به او داشتند. وقتی عاشیق حبیب سازشو به سینه اش می فشرد و می نواخت و می خوند مردم رود رود گریه می کردند و سبد سبد می خندیدند. عاشیق حبیب در همه برنامه های ده شرکت داشت. اگه عروسی کسی بود عاشیق حبیب آنجا می خوند و مردم رو شاد می کرد و به اونا امید زندگی می بخشید. اما در عروسی سارای خبری از عاشیق حبیب نبود. مردم در یک سکوت بهت آور منتظر عروس شدن سارای بودند و هیچ کس جز گماشته گان خان که برای بردن عروس اومده بودند شادی نمی کرد.
مشاطه ها و آرایشگرها، سارای را آرایش کردند هر چند که چهره زیبای سارای نیازی به آرایش نداشت. خیلی طول کشید تا سارای از خونه بیرون بیاد...
اما سرانجام سارای از خونه بیرون اومد. مردم بهت زده به سارای نگاه می کردند. سکوت سنگین و تلخی همه ده رو فرا گرفته بود. غیر از صدای امواج خروشان آرپاچایی، هیچ صدایی به گوش نمی رسید. سارای در میان این سکوت سنگین و مبهم چند قدم جلو رفت. صدای پیرمردی سکوت رو شکست:
- تف بر تو ای روزگار.
صدای دیگری اومد:
- غیرت ایلمون لکه دار شد...
- خوشبخت باشی سارای، ما می دونیم که تو بخاطر ما اینکار رو می کنی.
- بیچاره خان چوپان.
- تف بر تو ای روزگار.
هر کسی چیزی می گفت. اما سارای همچنان با قدمهای استوار پیش می رفت. اون بدون آنکه منتظر همراهانش باشه بطرف خانه خان پیش می رفت. خانه ای که با رودخانه پرآب و خروشان آرپاچای از ده جدا می شد. انگار هیچکدوم از حرفهای مردم رو نمی شنید. از میان انبوه جماعت گذشت و با قدمهای تند جلو رفت. سارای برخلاف رسم ایل، سوار بر اسبی که برای بردنش بزک کرده بودند نشد. انگار قصد داشت با پای پیاده به خانه بخت بره. کوچه طولانی خودشونو پشت سر گذاشت. همراهان عروس با همه اهالی ده، سارای رو همراهی می کردند اما حرفهای مختلف همچنان به گوش می رسید. دعاها، نفرین ها و حسرت ها و زخم زبانها به گوش سارای می رسید و سارای همچنان پیش می رفت. سارای به روی پل آرپاچایی رسید؛ گماشتگان خان، پیشاپیش عروس از پل گذشتند تا خبر خوش اومدن سارای رو به گوش خان که بی صبرانه منتظر رسیدن عروس بود برسونن. سارای روی پل ایستاد. مردم دیگر جلوتر نرفتند مثل آنکه قصد داشتند نه با سارای بلکه با حیثیت و غیرتشان خداحافظی کنند ولی بعضی ها هم با نگاه کردن به چهره زیبا و مهربون سارای و با فکر کردن به گذشته ای که با سارای داشتند اشک در چشمهاشون جمع شده بود. سارای، سرش رو بالا گرفت و برای آخرین بار به مــردم ایـلش نـگاه کـرد. در میـان انبـوه جمعیت، چشمش به عـاشیـق حـبیب افتاد که مثل همیشه ساز در دستش بود؛ اما از چهره اش پیدا بود که اگه کل دنیارو بهش می دادند حاضر نبود صدای سازش رو در این عروسی نامبارک دربیاره. یک لحظه چشم سارای به چشم عاشیق حبیب افتاد و عاشیق حبیب با سرعت سرش را به پایین انداخت و خواست از اونجا دور بشه اما صدای وحشتناکی که از مردم بلند شد اونو سرجاش میخکوب کرد...
عاشیق سر برگرداند؛ دید سارای، خودش رو از بالای پل به رودخانه آرپاچایی انداخته و خودش رو به دست امواج خروشان اون سپرده و مردم با دیدن این صحنه از ته دل فریاد زدند:
«سارای...»
و عاشیق حبیب که فهمید سارای برخلاف تصور همه مردم، تصمیم دیگری داشته است با سرعت خودش رو به بالای پل رسوند و وقتی که دید سارای با غیرت و با عفت، سوار امواج خروشان آرپاچایی شده تا به حجله دریاهای آبی بره، سازش رو به سینه اش فشرد و با تمام وجودش خوند:
دوگونو توکدوم قازانا
قاینادی قالدی آزانا
علاج یوخ آللاه یازانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر قارا گؤزلو بالانی
آرپاچایی درین اولماز
آخار سولار سرین اولماز
سارا کیمی گلین اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بیر قارا گؤزلو بالانی
«برنج رو توی دیگ ریختم
بجوشد و تا اذان حاضر شود
علاجی نیست به آنچه خدا نوشته است
سیل خروشان سارای را برد
آن فرزند زیبا مشکین چشم را
آرپاچایی عمیق نیست
آبهایی که جاری اند معمولاً سرد نیستند
و عروسی مثل سارای پیدا نخواهد شد
سیل خروشان سارای را برد
آن فرزند زیبای مشکین چشم را»
مادر بزرگ این بار نتوانست جلوی خودش رابگیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد و هق هق زد زیر گریه؛ و ساناز هم که نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد لحافش را روی صورتش کشید و آهسته اشک ریخت. مادربزرگ دیگر هیچ چیز دیگری نگفت. آرام توی رخت خوابش خزید و گریه کرد. ساناز نمی دانست چرا این بار اینقدر از این قصه خوشش آمد و نمی دانست چرا نمی تواند جلوی اشک خودش را بگیرد.
ساناز اشک ریخت و فکر کرد و فکر کرد و اشک ریخت. بیش از دو ساعت گذشته بود. اما ساناز همچنان فکر می کرد. به خودش، به مادربزرگ پیرش که با قصه هایش زندگی می کرد، به مادرش که صبح تا شب یا در مدرسه و یا در خانه کار می کرد و به آراز که هنوز بچه بود و چیزی جز شادی نمی شناخت. ساناز نمی توانست ذهنش را روی یک موضوع متمرکز کند به سارای می اندیشید، به قرآن مادر بزرگ که روي تاقچه بود، به خودش فکر می کرد و نوارهایی که مادر بزرگ گوش می کرد... و به شاهین و آرزوهای کودکانه اش و به شاهین آرزوهایش ... و به شاخه گلی که لای کتاب ریاضی اش گذاشته بود.
ساناز هر چه می خواست بخوابد، نمی توانست.
آرام لحافش را پس زد و به مادربزرگ نگاه کرد. مادربزرگ در خوابی عمیق فرو رفته بود. ساناز هم حس غریبی داشت. مادربزرگ ضبط را خاموش کرده بود. ساناز از اتاق بیرون آمد. پدر و مادر و آراز خوابیده بودند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید.
افکاری عجیب و احساسی غریب توی ذهن ساناز وول می خورد. ساناز وقتی از خواب بودن همه مطمئن شد به سرعت به طرف کامپیوترش راه افتاد. صدای کامپیوتر را به حداقل رساند و شاسی آنرا فشار داد. نمی توانست منتظر روشن شدن کامپیوتر بماند با انگشتانش روی میز کامپیوتر ضرب گرفت و فکر کرد که سرعت دنیای مدرن با این همه ادعا چقدر پایین است. کامپیوتر روشن شد و حالا نوبت کانکت شدن و رفتن به اینترنت بود که آن هم وقت لازم داشت. ساناز چشم به نقطه نامعلومی از مونیتور دوخت و به فکر فرو رفت:
«روزی که با شاهین در دنیای مجازی کامپیوتر آشنا شدم برام پیام گذاشت که یک شاخه گل جلوی در خونتون گذاشتم. من اون گل رو برداشتم و لای کتاب ریاضی ام گذاشتم اما هیچ وقت دستی رو که اون گل رو به من داده بود ندیدم پس چطور می تونم دوستش داشته باشم؟ چطور می تونم عاشقش باشم؟ خدایا من چیکار کردم!»
ساناز وارد اینترنت شد با آی دی خودش وارد یاهومسنجر شد و دید شاهین هنوز پیامی برایش نگذاشته است. باز هم کمی فکر کرد و بعد نوشت:
«آقای محترم، من شما را نمی شناسم؛ بهتر است دیگر هیچ پیامی برای من نگذارید...»
بعد ساناز دوباره به نقطه نامعلومی خیره شد قدری فکر کرد و کامپیوتر را خاموش کرد. احساس می کرد تصمیم درستی گرفته است اما نگران بود. احساس می کرد که بعضی از اشتباهات را نمی شود جبران کرد. ساناز به عکسهایی که برای شاهین فرستاده بود فکر می کرد و از غصه داشت دق می کرد. آهسته به تختخوابش رفت و لحاف را رویش کشید. خوابش نمی برد. ناراحت بود احساس می کرد کسی قلبش را با دست گرفته و فشار می دهد و اصلاً متوجه نشد که کی خوابش برد...
صبح مادر برای بیدار کردن ساناز آمده بود. مثل همیشه دستی به موهای ساناز کشید و با مهربانی گفت:
«دخترم دیروقته، نمی خوای پاشی؟»
ساناز چشمهایش را باز کرد برای لحظاتی هیچ چیز یادش نیامد. ولی بلافاصله دیروز و دیشب را بیاد آورد. شاهین، مادربزرگ، سارای، کامپیوتر، آرپاچایی، عاشیق حبیب، عکسهایی که روز تولد پانزده سالگی اش، مادرش گرفته بود و الآن دست شاهین بود و خدا می دانست به جز شاهین دست چه کسانی بود، شاخه گل خشکیده ای که لای کتاب ریاضی اش گذاشته بود و شیری که دیشب روی اجاق بود و سر رفته بود. غم مرموزی دل ساناز رو می فشرد. انگشتان مادر را لابه لای موهایش احساس می کرد و دلش بیشتر می گرفت.
نمی خواست چشمهایش را باز کند؛ از نگاه کردن به چشمهای مادرش وحشت داشت. از این می ترسید که اگر چشمهایش به چشمان مهربان و بخشنده مادرش بیفتد نتواند جلوی گریه اش را بگیرد ولی هر طور که بود ساناز چشمهایش را باز کرد و نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. مادرش را بغل کرد و به شدت زد زیر گریه... مادر کمی تعجب کرده بود. در حالیکه با مهربانی ساناز را بغل کرده و به خود می فشرد گفت:
«چی شده دخترم چرا گریه می کنی؟ خواب بدی دیدی؟»
«نه مامان من اشتباه کردم ... یک اشتباه خیلی بزرگ!»
مادر هیچی نگفت. شاید به این خاطر که می خواست تا ساناز هر چیزی را که اتفاق افتاده به او بگوید. می ترسید اگر حرفی بزند باعث شود که ساناز از گفتن حرف دلش پشیمان بشود. ساناز در حالیکه گریه اش قطع نمی شد گفت:
«مامان یک اشتباه کردم که اگه بدونی دیگه منو اینجوری بغل نمی کنی؛ دیگه از من بدت می آد مامان...»
مادر باز هم چیزی نگفت ولی همچنان ساناز رو به سینه اش می فشرد و موهایش را ناز می کرد. ساناز از این مهربانی و تحمل دلتنگ تر می شد و نمی توانست جلوی هق هق گریه اش را بگیرد.
«مامان، من به پسری که نه دیدم و نه می شناسم نامه نوشتم. گفتم که دوستش دارم. مامان نمی دونی من چه دختر بدی شدم...»
مادر احساس کرد که دیگر باید چیزی بگوید؛ سعی کرد ساناز را کمی از خود دور کند تا بتوانند صورت ساناز را ببیند ولی ساناز که بیشتر از قبل خجالت می کشید اجازه نمی داد مادر صورت او را ببیند و چشمش در چشم او بیافتد. مادر گفت:
«خب مادر حالا که به اشتباهت پی بردی چرا اینقدر ناراحتی؟ مگه اتفاق دیگه ای افتاده...»
ساناز از خونسردی مادر تعجب کرد و گفت:
«آخه مامان کار من یک اشتباه ساده نبود من...»
ساناز نتوانست ادامه دهد و با صدای بلند به گریه اش ادامه داد. مادر با لحنی مهربان گفت:
«دخترم گریه نکن... تو چی؟ تو چیکار کردی مگه؟»
ساناز گفت:
«من حتی عکسهامو براش فرستادم؛ مامان، من دیگه یک دختر خوب نیستم، آبروم رفته، مگه همیشه خودت نمی گفتی آبرو مثل آب می مونه اگه زمین بریزه دیگه نمی شه جمعش کرد؛ مامان آبروم رفت...»
وقتی ساناز این حرفها را می زد گریه امانش را بریده بود ولی منتظر عکس العمل مادرش بود؛ هر لحظه احتمال می داد که مادر با شنیدن این حرفها برخورد بدی با ساناز بکند؛ یا اینکه موضوع را با پدر درمیان بگذارد و تنبیه سختی را برای ساناز در نظر بگیرد و البته ساناز به مادر حق می داد که بدترین عکس العمل ها را نشان دهد و از طرفی هم هیچ چیزی به اندازه عذابی که ساناز می کشید نمی توانست او را آزار دهد...
مادر که همه علت نارحتی ساناز را فهمیده بود با مهربانی بیشتری ساناز را به سینه اش فشرد؛ گونه هایش را بوسید و گفت:
«مادرجان، من به داشتن دختری مثل تو افتخار می کنم...»
انگار ضربه محکمی به سر ساناز خورده باشد؛ گریه اش بیشتر شد طوری که دیگر گریه امانش نداد صحبت کند و فقط توانست بگوید:
«آخه مامان...»
مادر لبخندی زد و گفت:
«ساناز جان، من به تو افتخار می کنم... من به تو افتخار می کنم و اصلاً هم ناراحت نباش؛ عکسهای خوشگل تو دست هیچ کس نیفتاده، اونا همه پیش من هستند.»
ساناز چیزی نمونده بود شاخ دربیاورد؛ یک لحظه اشک چشمهایش خشک شد و حیرت جای همه چیز را در وجود ساناز پر کرد و زبانش بند آمد. مادر که حالت ساناز را خوب می فهمید گفت:
«من شاهینم. من نوشته بودم که عاشقتم... و به خدا قسم خورده بودم که دوستت دارم... دیدی هر چه نوشته بودم راست بود.»
مادر اینها را گفت و دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ساناز را بغل کرد و از شدت شادی گریست... .
