X
تبلیغات
فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.
فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.
دلنوشته های کودکی از حوالی دیسال 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
ایام شهادت  اُم ابیها ، حضرت فاطمه زهرا (س) را پشت سر گذاشتیم و روز میلادش را پیش رو داریم ، به مناسبت ایامی که گذشت تسلیت  و به مناسبت ایامی که در پیش است؛ تبریک عرض می نمایم ، خدمت همه،  مخصوصاً خواهرانم در سراسر کشور، این ایام همه متعلق به بانوی آب و آیینه و روشنی ، آن پاسدار آبروی آب وعصمت آیینه ، حضرت مرضیه(س) است ، شهادتش کوچه گریه بر مادر و میلادش کوی دست بوسی مادر است ، اما برای کسی که مادر از دست داده است شاید هر دو کوچه به یک خیابان برسد :

 

شب شهادت زهرا ، شب غم مولاست

برای ماتم بانو ، چه روضه ای برپاست!

 

به سوگ بنت محمد ، نشسته آل علی

و سوگواره ی دیگر ، در عالم بالاست

 

شکسته قلب علی هم به سان آئینه

هزار فاطمه، در تکه تکه اش پیداست

 

چه ماتمی است!که قلب حسین هم خون است

و کوه صبر علی، در فغان ودر غوغاست

 

چگونه شاد شود بعد ازاین  دل عالم؟

که ماتم ما لا یُطاق دختر طاهاست

 

چگونه خشک شود اشک عاشقان ولا؟

که شب شب خشکیدن سخی ترین دریاست

 

چگونه مست شود سالک پیاله پرست ؟

که ساقی از غم ساغر به کنج میکده هاست

 

چگونه خاک شود جسم پاک مرضیه ؟

که بهر بحر دو عالم چو لولوء لالاست

<> <> <>

وقلب شیعه در این ماتم گران بشکست

چگونه نشکند آن دل ،که پهلوی زهراست ؟!

غلام غلامان زهرا(س) - محمد سیمزاری

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
شیعه و باز هم مظلومیت
 

اگر ایرانیان ،اسلام را قبول کردند و به آن گرویدند ونه تنها مسلم ،بلکه مومن شدند چند علت مهم داشت ،یکی خلاء شدید فرهنگی و اعتقادی در ایران بود به عبارت دیگر یکی از عوامل شکست حکومت ساسانی ،ناراضی بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم اجحاف آمیز آن زمان بود و «این نکته از نظر مورخین شرقی و غربی مسلم است که رژیم حکومت و اوضاع اجتماعی و دینی آن روز به قدری فاسد و خراب بود که تقریباً همه مردم از آن ناراضی بودند و این نارضایتی ناشی از جریانهای چند سال اخیر بعد از خسرو پرویز نبود زیرا اگر روح مردمی به اساس یک رژیم یا یک آیین خوشبین باشد، نارضایتی موقت سبب نمی شود که هنگام روی آوردن دشمن مشترک ، با آن نجنگد ،برعکس اگر روح ملی زنده باشد هرچند اوضاع در ظاهر خراب باشد؛ در اینگونه مواقع ملت خود را جمع و جور کرده و اختلافات داخلی را کنار می گذارند و یکدست به دفع دشمن می پردازند همچنانکه نظیر آن را در تاریخ زیاد دیده ایم ...»

گذشته از اینکه حکومت ها توان برقراری عدالت را نداشتند تئورسین های دینی نیز ملجاء و پناهگاهی برای توده های مردم نبودند و توان حفظ روحیه اعتقادی مردم را در مقابل ستم اجتماعی نداشتند « اجتماع آن روز ایران،یک اجتماع طبقاتی عجیب بود با همه عوارض و آثاری که در این گونه اجتماعات است تا آنجاکه حتی آتشکده های طبقات مختلف با هم فرق داشتند ، فرض کنید که میان ما مساجد اغنیا از مساجد فقراء جدا باشد چه روحی در مردم بیدار می شود ؟ دین زرتشت هرچه بود ، به قدری در دست موبد ها فاسد شده بود که ملت باهوش ایران هیچگاه نمی توانست از روی صمیم قلب به آن عقیده داشته باشد ؛و حتی آنچنانکه محققین گفته اند اگر هم اسلام در آن وقت به ایران نیامده بود ،مسیحیت به تدریج ایران را مسخر می کرد و زرتشتی گری را از میان می برد »

آقای دکتر صاحب الزمانی در کتاب دیباچه ای بر رهبری می گوید :

«توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بینی و ایدئولوژی ضد تبعیض طبقاتی اسلام ،مقاومتی احساس نمی کردند بلکه درست در آرمان آن ،همان چیزهایی را می یافتند که قرنها به بهای اشک آه و اشک خون ،خریدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آنرا از قرنها در خود احساس می کردند ،اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری توده ها به میان کشیده بود "شبان" را برای حراست "گله" می دانست نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سیرت؛ اسلام حماسه آزادی توده ها به شمار می رفت رهبر برای مردم یا مردم برای رهبر ؟ این بود پرسش تازه ای که اسلام در برابر فلسفه سیاسی دنیای قدیم و ایران ساسانی به وجود آورده بود ،در جنگهای هفتصد ساله ایران و روم هیچگاه چنین مسئله ای در برابر توده ها مطرح نگشته بود ،سیاست خودکامه هردو امپراطوری یکی بود : مردم برای رهبر، توده ها فدای طبقات ممتاز »

اما اسلام با شعار عدالت ،برابری و آزادی انسان وارد ایران شد و ایرانیان تشنه را سیراب کرد چنانچه بعدها ایرانیان ، در تشکیل فلسفه اسلامی و تبیین آن بیش از اعراب زحمت کشیده و موثر واقع شدند

دومین مسئله ای که در پذیرش اسلام توسط ایرانیان نقش اساسی داشت هوش، زکاوت و عقلانیت بالای ایرانیان بود ،عقلانیتی که اعراب علیرغم درک محضر مبارک حضرت ختمی مرتبت محمد (ص) ،به آن دست نیافته بودند مگر عده قلیلی که در بین آن جمعیت ظلوم وجهول مظلومانه زیستند ،چنانچه آقای رسول جعفریان در کتاب "تاریخ تشیع در ایران " آورده است «از ابوذر غفاری نقل است که گفت : ای مردم ! در آینده فتنه هایی پدیدار خواهد شد اگر گرفتارش شدید به کتاب خدا و علی (ع) تمسک کنید ،سلمان فارسی نیز از اینکه اکنون علی (ع) زنده است و مردم از او بهره نمی جویند تاسف خورده و می گفت : به خدا سوگند پس از او هیچکس شما را از اسرار پیامبرتان آگاه نخواهد کرد و نقلهای مشابه نیز از عمار و مقداد و دیگر صحابه بزرگوار وجود دارد » و چه اندک بوده اند افرادی که با وجود آنهمه  تاکید  قران بر تفکر و تدبر و تعقل ، راه عقلانیت پیش بگیرند ،اما ایران و ایرانی قومی بوده اند که به تعقل شهرت داشته اند و اولین کسانیکه حتی  افکار فلاسفه یونان باستان را مورد تدقیق و تنقید قرار دادند ایرانیان بودند(و امروز جوان ایرانی باید به این موضوع افتخار کند و سرش را بالا بگیرد )

فردوسی بزرگ، شاهنامه خود را با این بیت شروع می کند که :

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

و این به آن معناست که ایران و ایرانی بعد از روح انسان که توسط خدا در کالبدش دمیده شده ،چیزی را بالاتر از خرد نمی داند پس به راحتی می توان نتیجه گرفت که ایرانی تسلیم عرب نشد بلکه تسلیم

«اِنّا خَلَقناکُم من ذَکرِ والانثی وجَعَلناکُم شُعوباً وقبائلاً لِتَعارفُوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندالله اتقیکُم » گردید

ایران و ایرانی تسلیم اعراب جاهل نشد بلکه تسلیم این فرمایش اشرف مخلوقات گردید که :

«اَیُهاالنّاس کُلکُم لآدم و آدم من تُراب لا فَضل لعَرَبی علی عَجَمی الّا باتَّقوی»

ایرانیان فرهیخته مجذوب اعراب باده نشین نشدند بکه وقتی مجذوب اسلام شدند که  دیدند پیغمبر اکرم (ص) افتخار کذایی به اقوام گذشته را یک چیز گندناک می خواند و مردمی را که بدینگونه از کارها خود را مشغول می کنند را به جعل (حشره ای  که نجاست حمل می کند) تشبیه می کند و می فرماید :

«لیدعُن رِجال فَخرهم بِاقوام اِنَّما هم فحم من فحم جَهَنَّم او لیکونن اهون علی الله من الجُعلان التی تدفعُ بانفها النتن »

یعنی آنانکه به قومیت خود تفاخر می کنند این کار را رها کنند و بدانند که آن مایه های افتخار ،جز زغال جهنم نیستند و اگر آنان دست از اینکار نکشند نزد خدا از جُعلهایی که کثافت را با بینی خود حمل می کنند پست ترند؛ ایرانیان فهیمی که خرد را بعد از جان و روح آدمی بالاتر از همه چیز می دانستند، شیفته و تسلیم اعراب بادیه نشین نشدند بلکه تسلیم «ن وَالقَلَم وَما یَسطرون » شدند و جالب اینجاست که هرچند ایرانشان توسط خلیفه ثانی فتح شد ولی سراغ کسی رفتند که «سَلونی قبلَ اَن تفقدونی» می گفت و چقدر قابل تامل و تفکر است این نکته که ایرانیان اکثراً بعد از گرویدن به اسلام شیعه علی ابن ابیطالب (ع) شدند تا جاییکه اعراب خود بین و خالی مغز ، در اوایل ، به طعن و تمسخر علی (ع) را مولی الموالی می نامیدند

«برخی از شرق شناسان خواسته اند این علاقه ها و ارادتها را صادقانه ندانند بلکه نوعی عکس العمل زیرکانه در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب برای احیای رسوم و آیین قدیم ایرانی معرفی نمایند که این افراد دو دسته اند

دسته اول سنّیان متعصب هستند که به این وسیله شیعه را یک فرقه سیاسی و غیر مخلص نسبت به اسلام معرفی می کنند و دسته دیگر ناسیونالیستهای ایرانی هستند که بخاطر اینکار ایرانیان را تجلیل می کنند که توانستند آیین کهن خود را زیر پرده تشیع حفظ و نگهداری کنند »نگارنده این سطور که خود را به هیچ وجه صاحب نظر نمی داند اعتقاد دارد که هر دو دسته فوق الاشاره بیراهه رفته اند و معتقد است ایرانیان به دنبال خرد خویش رفته اند و این مصباح خرد بوده است که آنها را به علی ابن ابیطالب(ع) و حسن ابن علی (ع) . حسین ابن علی (ع) رسانده است و حتی نسبت امام حسین از طریق حضرت شهربانو (س) با ایرانیان نیز نقشی در تمایل ایران به تشیع نداشته است بلکه آنچه مهم بوده خِرد قابل تفاخر ایران و ایرانی بوده ،خردی که ایرانیان را به سمت علی و حسن و حسین (علیهم السلام) رهنمون گشته خردی که در اذهان مبارک نیاکان ما نجوا کرده است که : اگر قرار بود  مفضول بوزینه باز و شراب خواری بر فضلاء استیلا و برتری یابد و در کاخ خویش مصالح توده مردم را با کنیزک زیبارویی معامله کند ،یزدگرد و دیگر شاهان ساسانی که بسیار محترم تر و باشرف تر بودند

اگر تا اینجای نوشته ، کبرای سخن نگارنده بود ، جمله ای هم صغرای سخن را تشکیل می دهد تا منظور نویسنده ابتر نباشدو منتج به نتیجه شود و آنهم اینکه منطقیون می گویند : موجِد هر شئی مُبقی همان شئی نیز هست

باید دانست که اگر ما را خداوند به واسطه خرد به اسلام و تشیع رهنمون گردیده است حفظ این ودیعه الهی نیز نیازمند خرد است

با نهایت تاسف و تاثر باید گفت مکتب مقدس تشیع، امروزه در دهانه یک قیچی قرار گرفته است که یک لبه آن افکار انحرافی دشمنان و در راس آن وهابیت است و لبه دیگر آن دوستان نادان که سعی دارند روز به روز این مکتب را به سمت خرافه و عقاید غیر عقلانی بکشانندو شکافی عظیم و پر نشدنی بین افکار نسل جدید و دین مبین اسلام و مذهب مقدس تشیع ایجاد نمایند ؛ در حالیکه امروز، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی ،برکسی پوشیده نیست و با وجود اینکه متکلمان ،فقیهان و عالمان اصول در مورد این منزلت بحث هایی دارند اما همگی در یک چیز اشتراک نظر دارند و آن هم اینکه : عقل انسان اگر حتی مفتاح و کلید ورود بشر به ساحت دین نباشد یقیناً مصباح و چراغ آن هست و در این نکته تردیدی وجود ندارد که خداوند حضرت رسول اکرم (ص) را رسول ظاهری و عقل انسان را رسول باطنی نام نهاد

اما معلوم نیست چرا علمای فرهیخته اسلام و فرهیختگان بزرگ تشیع در مقابل بسیاری از بدعت ها و خرافاتی که می تواند عقلانیت دین را زیر سوال برده و پایه های مستحکم آنرا متزلزل نمایند ،ساکت می نشینند ؟؟!!

چرا وقتی در خروجی حرم مطهر کریمه اهل بیت، حضرت معصومه (س) دعاهای مچاله شده "طلب فرزند" ،"وسعت رزق" ، "گشایش بخت" ، "زبان بند " ، "محبت زوجین" وغیره را آنهم نه بصورت دستفروشی بلکه  در مغازه متعلق به حرم حضرت ، می فروشند و مردم ساده لوح آنها رابرای  آویزان کردن از گردن، یا انداختن در آب و خوردن وخوراندن  ،و البته به نیت رسیدن به مُرادشان ،خریداری می کنند کسی اعتراضی نمی کند ؟

چرا وقتی در جمکران در کنار چاهی که مردم حاجات خود را خطاب به امام زمان (عج) نوشته و درون آن می اندازند نوشته می شود «زائران گرامی لطفاً نامه های خود را قبل از انداختن به چاه به عربی بنویسید چون روایت است که امام زمان (عج) به زبان فارسی مسلط نیست »کسی فریاد نمی زند که ایهاالناس !سقف شریعت ما بر ستون عقل استوار است ؟؟!!

چرا هر میکروفن به دستی ائمه اطهار و معصومین مارا هر گونه که دلش بخواهد توصیف می کند ؟

مطلب را طولانی نمی کنم که "در خانه اگر کس است یک حرف بس است" و با یک سوال و با یک التماس نوشته را به پایان می برم:

علمای محترم! مروجان تشیع! متولیان فرهنگ شیعه ! آیا موجد هر شئی مبقی همان شئی نیست ؟

و آیا می شود بعنوان غلام حقیر درگاه حسین(ع) خواهش کنم نوشدارویتان را قبل از مرگ سهراب ارائه فرمایید؟


                                                                                   محمد سیمزاری

توضیح: دوستی در قسمت نظرات نوشته بودندعکس مربوط به چاه جمکران فتوشاپه،

من از ایشان تشکر می کنم شاید اینطور باشه اما این مسئله هیچ فرقی در مطلب ندارد

اولا خود چاه جمکران فتوشاپ نیست و خود نگارنده بارها شاهد فروش فرم برای

عریضه نویسی در آن مکان بوده ، دوما عکس دوم را خود نگارنده در قم با موبایل تهیه کرده است


 

 

منابع

- مطهری مرتضی –چاپ پانزدهم (1368)خدمات متقابل اسلام و ایران – تهران انتشارات صدرا

-  آیة الله جوادی آملی – چاپ سوم (1387) منزلت عقل در هندسه معرفت دینی – قم انتشارات اسرا

- نورث وایتعهد آلفرد (ترجمه عبدالرحیم گواهی) چاپ دوم (1376) سرگذشت اندیشه ها – دفتر نشر فرهنگ اسلامی

- جعفریان  رسول – چاپ اول (1385) تاریخ تشیع در ایران – انتشارات انصاریان

- یاحقی محمد جعفر چاپ چهارم (1374) بهین نامه باستان – انتشارات آستان قدس رضوی

- سیمزاری محمد –چاپ اول (1391) تئاتر و تربیت – انتشارات کانون پرورش فکری  

   

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
گاه اختلاف بین تاریخ قمری و شمسی ، ماشیعیان ایرانی را در دوراهی می گذارد ، همه ما نوروز را دوست می داریم و آنرا عید بزرگی می دانیم ،عیدی که حتی توسط ائمه اطهار مُهر تایید خورده ، اما چه می تون کرد که ایام ارتحال (شهادت) بانوی دو عالم ، ریحانه رسول، حضرت بتول (س) است و چگونه می شد ارتحال مادری را که حسین (ع) زاده است و زینب پرورده است نادیده گرفت ؟ و البته او نمرده است که : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شعری که تقدیم می کنم مربوط به زمانیست که آن حضرت در عالم حقیقت و پیوسته به حقیقت ،علی را بعد از مدتها دوباره بسوی خویش می خواند اما وصیَّتی مانده است که تا امیر عشق و آهن و آه ، آنرا اعلام نکند نمی تواند دعوت زهرا را بپذیرد 


 

شاه مردان، شاه مظلومان علی

جان پاکش مظهر ایمان علی

 

جان ودل را دست دلبر داده بود

مست حق در بسترش افتاده بود

 

ضربت اعراب جاهل بر سرش

آمده ایتام کوفه بر درش

 

زخم خورده بسترش خوابیده شیر

مانده در دست یتیمان جامِ شیر

 

لیک چشمان خودش را باز کرد

بار دیگر قصد کشف راز کرد

 

گفت عمر من به پایان می رسد

دیگر این جانم به جانان می رسد

 

می کند اکنون صدایم فاطمه

منتظر مانده برایم فاطمه

 

آیه رحمت به گوشم می رسد

اُدخلی جنّت به گوشم می رسد

 

خون جاری از سرم ، چون آتش است

نکته ای در ذهن دارم سرکش است

 

یک وصیت در دلم جا مانده است

آتشی در سینه بر پا مانده است

 

قبل از آنیکه رَوَد روح از بدن

گِرد آیند این یتیمان دور من


نزد من باشند پس انوار عین

زینب و عباس و دلبندم حسین

 

آن زمان ایتام داخل آمدند

کودکان کوفه، منزل آمدند

 

بعد از آن فرزندهای فاطمه

حضرت عباس هم با فاصله

 

در کنار بستر عشق آمدند

دربر آن مظهر عشق آمدند


گفت مولا منبع احساس را

آن یل مهر و ادب ، عباس را

 

من که چون جان دوست می دارم تو را

نازنینم ! دور می مانی چرا ؟


آنزمان عباس با شرم و ادب

گفت ای شاه عجم ، ماه عرب

 

جز غلام درگهت من چیستم ؟

منکه هم شاَن حسینت نیستم

 

منکه دارم بی نهایت فاصله

در شرف،  با زاده های فاطمه

 

با چه رو گردم کنون همراهشان

من که هرگز نیستم در شانشان

 

گفت مولا: احسن ای کان ادب

بس عظیم است این فضیلت، نزد رب

 

لیک اینک پیشتر آی، ای عزیز

ای نگاهت عشق افزای، ای عزیز


  پیشتر آمد عزیز اولیاء

با ادب بنشست نزد مرتضی

 

بعد از آن مولا علی لب باز کرد

نام حق را برد و حرف آغاز کرد

 

گفت ای فرزندهای کوفیان

بشنوید این حرفهای من عیان

 

اینک اینجایند فرزندان من

نزدتان هستند دلبندان من

 

زینب و کلثوم وعباس و حسین

مجتبی، یعنی که نورُالعالمین

 

کودکانِ کوفه بشناسیدشان

تا که همواره به یاد آریدشان

 

بنگرید اینک مبارک چهرشان

پر شود تا قلبتان از مِهرشان

 

گر دگرگون کرد روزی سرنوشت

ظلم و جهل مردمان بد سرشت

 

تا نگویید اینکه ما نشناختیم

سویشان سنگ و کلوخ انداختیم

 

گر سر نیزه حسینم غرق خون

کوفه آمد چهره اش مهتاب گون

 

سنگ بر راُس حسینم مفکنید

احترام آرید بر راَس شهید

 

وقتی آمد نور چشم فاطمه

هان ! مبادا کس نماید هلهله

 

من شمایان را گرامی داشتم

من یتیمان را گرامی داشتم

 

پس نیازارید جانان مرا

نورچشمان و یتیمان مرا

 

کوفیان ! جان شما جان حسین

گرچه عالم هست مهمان حسین

 

گفت و چشمان خودش را بست علی

گشت از خمخانه حق مست علی


# # # #


یا علی ! ای سرور کون ومکان

ای فراتر از مکان و از زمان

 

بعدِ تو بر کوفه باز آمد حسین

روی نیزه در فراز آمد حسین

 

مرد و زن گشتند ایتام قدیم

لیک اسیر دست شیطان رجیم

 

کوفیان دلبند تو نشناختند

سوی او سنگ و کلوخ انداختند

 

جای خرمایی که دادی دستشان

خستگی دادند و خنجر ،خیزران

 

برحسینت کوفیان خنجر زدند

زینبت را خاک و خاکستر زدند

 

زینب آمد همره یک قافله

خسته و با پای پر از آبله

 

زینب آمد لیک با آه و فغان

هرکسی می زد بر او زخم زبان

 

خارج از دین گفته و انگش زدند

هلهله کردند و با سنگش زدند

 

"یا علی"  می گفت زینب با فغان

او کمک می خواست از تو آن زمان

 

گشت زینب کوچه های کوفه را

چشم در چشم حسینت، مرتضی!

 

کوفیان، سنگ شقاوت می زدند

راَس فرزند عدالت می زدند

 

جای نانی که زدستت خورده اند

آبروی آدمیت برده اند

 

پرشد از بی آبرویی جامشان

لعنت حق تا ابد بر نامشان


غلام ایتام علی- محمد سیمزاری

[ ] [ ] [ سیمزاری ]

اشاره : همه کاندیداهای ریاست جمهوری در سال 1392 بلا استثناء از حقوق اقوام صحبت کردند ، هر کدام هم به نوبه خود از این رهگذر، سبد آرایشان را، شارژ کردند ، اما راقم این سطور نمی داند که چرا بحثی به آن مهمی ، که هر از گاهی مشکلاتی ایجاد می کند در حاشیه مسائل سطحی گم شده است و به آن پرداخت نمی شود ، اما بنده ، در حد سواد اندک خود تلاشی در این مورد نموده ام با ذکر دو نکته :
1- حقیقتاً پژوهش ها و یافته هایم را ، مثل وحی مُنزل درست نمی دانم ، و بی صبرانه منتظر نقد شما فرهیختگان هستم
2- این نیز فراموش نشود که نویسنده این مطلب هرجند ضعیف، اما خود مدرس زبان ترکی در دانشگاه محقق اردبیلی بوده است ، و زبان مادری اش را بیش از بسیاری از افراد که ادعاهایی دارند دوست می دارد ؛همین
            تنوع قومیت ، فرصت یا تهدید 
         

اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَر وَالاُنثی وَ جَعَلناکُم شُعُوباوَقَبائلا لِتَعارَفُوا انَّ اَکرَمَکُم عِندَالله اَتقاکَم

ما شما را از یک مرد وزن آفریدیم وشما را بصورت گروه گروه و قبیله قبیله قراردادیم باشد که بدانید گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست

بدیهی است که فرهنگ هر ملتی شناسنامه و هویت ، آن ملت است و در واقع فرهنگ، کارت شناسایی یک ملت در بین ملل دیگر است که موجب تمایز آن ملت میگردد و در واقع این فرهنگ ملی هر ملت است که به آن هویت می بخشد به عبارتی فرهنگ ملی هر سرزمینی، دارای خصوصیات و ویژگی های خاص آن سرزمین است که تحت عناصر تاریخی، جغرافیایی، مذهبی ، عقیدتی و کلیه آن خصوصیاتی که رنگ و بوی خاصی دارد و به آن ملت، هویتی متفاوت از دیگران می دهد، شکل می یابد

در کنار فرهنگ ملی با توجه به اینکه در دل یک ملت ممکن است قومیت های دیگری با خرده فرهنگ های خاص خودشان ، هم وجود داشته باشد تعریفی دیگر تحت عنوان فرهنگ قومی معنی پیدا می کند "ویکتور کوزولف" قوم شناس معروف معتقد است: قوم یا همبودی قومی، یک سازمان اجتماعی تشکیل یافته ای است که در پهنه سرزمینی معین قرار دارد و شامل مردمانی است که در طول تاریخ با هم پیوندهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خویشاوندی و ... برقرار کرده اند، دارای زبان، ویژگی های فرهنگی ( که شامل دین و دینداری نیز می شود) پیوندهای خویشی، ارزش های اجتماعی و سنت های مشترک می باشند.

بر همین پایه محققان شاخصه های عمده شگل گیری قومیت را: «خود آگاهی قومی »،         « زبان مادری»،« سرزمین نیاکانی»،« ویژگی های روانی – فرهنگی» و« شیوه زیستن » می دانند . بر موراد فوق می توان ابعاد تاریخی؛ سیاسی را نیز افزود که می توانند به وجوه متمایز کننده یک قوم از یک قوم دیگر تبدیل شوند.

تنوع قومیت در درون یک ملیت، پدیده ایست که می تواند به صورت بالقوه تهدید یا فرصتی برای آن ملّیت باشد و تهدید بودن یا فرصت بودن آن بستگی به نحوه عملکرد فعالان فرهنگی اجتماعی و سیاسی و نیز نحوه تصمیمات استراتژیک رهبران آن جامعه دارد

در ایران از قدیم الایام تنوع قومیت ها بوده و تاریخ نشان داده که این تنوع همواره یکی از چالش های مهمِ حکومت ها بوده است چرا که در طول تاریخ وجود تنوع قومیتی زمینه سوء  استفاده دشمنان را فراهم کرده تا آنها بتوانندبا ایجاد جریانات فکری و مکاتب فلسفی و جنبش های سیاسی ، یکپارچگی ، اتحاد واتفاق ملت ایران را هدف قرار دهند یکی از این جریانات ، جنبش فرهنگی و سیاسی ای بنام پان ترکیسم بوده ، که در طول تاریخ برای زمامدارانی که حفظ یکپارچگی  سرزمینشان و حفظ تمامیت ارضی و فرهنگی مملکتشان مهم بوده ، حائز اهمیت و کانون توجه بوده است لیکن در برخی از مقاطع تاریخی برخورد و تقابلی ابلهانه صورت گرفته و در برخی از مقاطع برخوردی منطقی و خردمندانه.

 در این نوشته قبل از پرداختن به این موضوع مهم ، به قدری که در حوصله این نوشته باشد به جریانشناسی و پیشینه این جریان (پان ترکیسم و پان آذریسم) می پردازم


درنیمه دوم قرن 19اندیشه پان ترکیستی مانند موجی برای تشکیل یک امپراتوری سراسر ترک ،از چین تا اروپا ایجاد شده بود که همواره با صخره بزرگی بنام ایران ، رویا رو بود چراکه نگرش پان ترکیسم به سوی شرق ،یعنی آسیای میانه و چین بود و این راه لاجرم می بایست از مسیر ایران بگذرد و به همین دلیل تهاجم پان ترکیسم در طول تاریخ متوجه ایران ،یکپارچگی سرزمینی ،تمدن و فرهنگ مردمان آن، بوده است و بدیهی است که اقدامات واکنشی هم بخاطر تاکید بر وحدت ملی ایران و دفاع از زبان فارسی بوده و این تقابل بیش از هر منطقه ای در آذربایجان و میان روشنفکران آذری مشاهده می گردد

ایستادگی شیخ محمد خیابانی در برابر پان ترکیست ها و مداخلات آنها در امور ایران به تبعید او از سوی ارتش عثمانی انجامید و بدین گونه بود که آذربایجان به خط مقدم جبهه دفاع از میهن در برابر پان ترکیست ها تبدیل شد مخصوصاً با در نظر گرفتن اینکه تعدادی از فعالان مسلمان قفقاز نیز تحت گرایش های پان ترکیسم عثمانی قرار داشتند و مواضع ضد ایرانی اتخاذ کرده بودند

این مواضع به جایی رسید که پان ترکیست هایی نظیر سلیمان نظیف ،آذری های ایران را "برادران یتیم ما" و زرتشت پیامبر را "پیامبر ترک"  نامیدند و تشکل های مختلف از جمله "انجمن ترک اجاقی" را که مواضع آن علیه تمامیت ارضی و فرهنگی ایران بود تشکیل دادند . نویسندگان و فعالان سیاسی و فرهنگی ایران ضمن پاسخ به دعاوی پان ترکی درباره زبان فارسی جهت تقویت آن بعنوان زبان ملی و رسمی ایران به ویژه در نقاط آسیب پذیری چون آذربایجان و نیز روشنگری در باره آذربایجانِ تاریخی ،یعنی نفی آذربایجان نامیده شدن اران و تاکید بر محدود بودن آذربایجان به سرزمین های شمال شرق ایران (در دوران قدیم) کوشیدند

احمد کسروی با نوشتن جزوه پژوهشی و تاریخی اش ،یعنی آذری یا زبان باستان آذربایگانی دعاوی پان ترکیستی را درباره قدمت زبان ترکی در ایران زیر سوال برد و لهجه های زبان فارسی آن منطقه یعنی زبان آذری را به جامعه فرهنگی معرفی کرد . اقدامات دیگری نیز توسط برخی از فعالان فرهنگی و سیاسی جهت دفاع و پاسداشت وحدت و هم بستگی و هویت ملی به منصه ظهور رسید که در بستر تاریخ ،برخی از این اقدامات منفور و برخی از آنها قابل قبول و برخی قابل تامل و نقد هستند

یکی دیگر از اقدامات سیاسی که در تاریخ برعلیه جریان پان ترکیسم و با نیت تلاش در عرصه دیپلماسی برای کاهش تنش بود اقدام رضا شاه در ممنوع کردن هرگونه بحث درباره این مسئله و دامن زدن به آن و جلوگیری از چاپ و نشر آثار به زبان آذری به عنوان سیاست رسمی دولت ایران بود که در ادامه این مقاله به آن پرداخته خواهد شد

لازم به ذکر است که اندیشه سیاسی پان ترکیسم از ایدئولوژی هایی بود که در اواخر حکومت امپراتوری عثمانی میان نخبگان سیاسی ترک شکل گرفت و گسترش یافت این اندیشه،  بر پایه تصورات تاریخی و فرهنگی و عمدتاً زبانی در صدد متحد ساختن همه ترکان جهان در یک کشور و در زیر یک حکومت بنام" دولت بزرگ توران بزرگ"  یا ترکیه بزرگ بود عمده تفکر پان ترکیست ها در شناسایی و تعریف عنصر ترک بر پایه و اساس زبان مشترک ترکی شکل گرفته است  و بر این باورند که هر آنکس که با این زبان گفتگوکرده یا می کند وابسته به ملت بزرگ ترک است

ساده اندیشی است اگر تصور کنیم این فکر زاییده فکر خود ملت ترک یا آذری زبان است و  یک کنکاش مختصر در ابعاد تاریخی این اندیشه، نشان می دهد افرادی مانند لئون کوهن که از اروپایی های یهودی تبار بود میل زیادی برای نشان دادن برتری ترکها نسبت به دیگر ملتهای منطقه، داشت در حالیکه تبعه فرانسه  و یهودی بود وی پس از انتشار کتاب خود تحت عنوان تاریخ ترکان، با جمع کردن فعالان ترک در پاریس عملاً تلاش می کرد تا افکار ناسیونالیستی را در ذهن آنها تقویت نماید

یا آرمینوس وامبری ،یهودی مجارستانی که در خدمت دولت انگلستان قرار داشت و از جمله خاورشناسانی بود که بیشترین تاثیر را در جنبش های پان تورانیستی در همان دوران نخست، گذاشت و ادعا کرد که مردمی که در حد فاصل چین و بالکان زندگی می کنند همه از یک ملت کهن شمرده می شوند و نیز سعی داشت به ترکان عثمانی تلقین کند که بر همه ملل شرقی برتری دارند و باید در سایه اتحاد ترکی سعی کنند مجد و عظمت گذشته را بازیابند ،خود فرزند یک یهودی بود و تنها تلاشش خدمت به سیاستمدارانی بود که می خواستند دولت عثمانی و روسیه را (جهت ناتوان کردن هر دو) و تکه پاره کردن نواحی عرب نشین عثمانی جهت استیلای اروپایی ها ،رو درروی هم قرار دهند

پس به راحتی می توان در قضیه  تفکر پان ترکیسم، رد پای دولت های غربی و گاه شرقی علی الخصوص صهیونیست جهانی را احساس کرد و دید و نمی توان این جریان فکری را برخاسته از اندیشه و احساس ملت های تُرک زبان یا آذری زبان دانست هر چند که این احساس و اندیشه ، مورد سوء استفاده بانیان و ادامه دهندگان این تفکر قرار گرفته و می گیرد

ذکر این نکته هم لازم است که پان ترکیسم در آغاز راه در قالب یک گرایش ادبی بروز نمود و در جهت حذف واژه های غیر ترکی از زبان و پالایش آن از واژه های بیگانه ، تلاش نمود؛  اما همین گرایش زمینه ساز پژوهش هایی شد که بستر داعیه های بعدی را ایجاد کرد و راه را برای بسط و گسترش ایده های توسعه طلبانه و الحاق گرایانه بعدی هموار ساخت؛ طوریکه در قفقاز، پررنگ بودن نقش پان ترکیست ها تحت تاثیر فعالیت های عامدانه بسیاری از پژوهشگران یهودی تبار اتفاق افتاد

انقلاب اکتبر 1917پان ترکیسم را به ظاهر سرکوب کرد اما این آرامش ظاهری بود و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991دوباره جانی در رگهای پان ترکیسم دمید و پان ترکیست ها را به احیای دوباره این جنبش امیدوار ساخت،تشکیل "مجمع خلق های ترک تبار" در قازان خبر از نهادینه شدن جنبش پان ترکیستی می داد آنان در این تشکلی که  به ظاهر،با اهداف فرهنگی ، ایجاد شده بود ، فعالیت های اجتماعی و اقتصادی را در اولویت قرارداده بودنداما ورود به فاز سیاسی اهداف خویش را هرگز فراموش نکرده و در انتظار فرصتی مناسب چشم به آینده دوخته بودند، و همچنین بعد از فروپاشی شوروی؛ پان ترکیسم به یکی از اصول سیاست خارجی ترکیه تبدیل شدو از آنجاییکه پان ترکیست ها اجرای اهداف جریان پان آذریسم را لازمه تحقق اهداف خود می دانند لذا در جمهوری آذربایجان بیشتر روی پان آذریسم تاکید می گردد و البته سیاست های اسلام ستیزی ،تضعیف مذهب تشیع و ایجاد دولت لائیک در جمهوری آذربایجان از اهداف مشترک ترکیه و غرب است

و همین موضوع باعث ایجاد تشکل های فرهنگی و سیاسی مانند                "حرکت ملی" "حزب جمهوری خواه خلق"   "بزقورد- گرگ خاکستری"   "جبهه خلق"    "حزب مساوات"   "حزب استقلال ملی"   "اتحادیه آذربایجان واحد" "جنبش دموکراتهای ملی گرا" "حرکت بیداری ملی جنوب آذربایجان" "جبهه خلق آذربایجان" "احزاب احرار" و... گردید که اهداف مشترک این احزاب رسیدن به یک ملت واحد است که لازمه آن ایجاد خدشه در یکپارچگی ایران است ضمناً باید اذعان  داشت که تلاش اکثر این  احزاب  روی   فونداسیون  تحریف  وقایع  تاریخی ( مانندتحریف معاهده های گلستان و ترکمن چای)،ابداع اصطلاحات مجعولی مانند آذربایجان شمالی و آذربایجان جنوبی ، تبلیغات منفی علیه ایران و مصادره به مطلوب کردن چهره هاو مفاخری نظیرنظامی و شهریارو دیگر موارد، بنا نهاده شده بود طوریکه روی جلد کتاب درسی «آتا یوردو» نقشه آذربایجان تا قزوین ایران را دربر می گیرد

پدیده پان ترکیسم و پان آذریسم پیش از آنکه پدیده ای درون زا باشد ایده ای برون زاست و برخی از اندیشمندان آمریکا و صهیونیسم را از مهمترین حامیان ترویج آن می دانند و البته کشورهایی مانند سوئد نیزیکی از مراکز فعالیت های گروه های پان آذریستی است و کنگره آذری های جهان در آنجا فعالیت می کند، اما اینکه چرا باید جهان غرب ،صهیونیسم ،آمریکا و دیگر دول استعمارگر دنبال این سیاست ها باشند و چرا به موازات تهاجم فرهنگی ، دنبال تهاجم اعتقادی و قومی هستند سوالی است که جواب آن نیازمند تامل بیشتری است


کار فرهنگی بهترین راه برای تبدیل تهدیدِپدیده قومیت به فرصت

همچنانکه ذکر گردید تنوع قومیت همانگونه که می تواند تهدیدی برای وحدت ملی محسوب گردد در صورت مدیریت صحیح و اتخاذ شیوه های مناسب فرهنگی سیاسی می تواند به فرصت تبدیل شود یا به عبارتی دیگر می توان از تعصبات قومی در جهت تقویت وحدت ملی استفاده کرده ( همچنانکه خمینی کبیر در هشت سال دفاع مقدس با تاکید بر روی مشترکات اعتقادی از غیرت دینی و ملی آذربایجانی ها برای دفاع از کیان و خاک ایران استفاده کرد و شهدایی مانند باکری را کشف و تربیت نمود)

در طول تاریخ همه زمامداران ایران (اعم از چهره های منفی و مثبت)، به مقوله تفرقه قومیتی به عنوان تهدیدی بالقوه نگریسته و سعی در تقابل با آن بوده اند لیکن برخی از آنها قابل تحسین و برخی قابل تنقیدند به عنوان مثال شاه اسماعیل صفوی با اعلام زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و یکپارچه ایران و مذهب تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران سعی کرده است که از اتحاد و اتفاق ملت بزرگ ایران پاسداری نماید

پادشاهان قاجار با عدم کفایتشان هیچگاه توان ایجاد اتحاد ملی را نداشته و هرکدام به نوبه خود قسمتی از مملکت را به دست اجانب سپرده اند ، رضا خان سعی کرده بر اساس فرمول خودش یعنی استبداد مطلق، با مقوله قومیت ها مواجه شود؛  وی سیاست های دیکتاتورانه ای را در مقابل ملت کُرد و ترک اتخاذ نموده است طوریکه دستور تبعید بسیاری از اکراد را صادر نموده و تدریس و تحصیل زبان ترکی و آذری را ممنوع کرده و مقرر نموده است که چاپ و نشر کتاب و نشریه به زبان آذری و ترکی جرم تلقی گردد و ای بسا ناخواسته و ندانسته باعث افزایش آتش زیر خاکستر جریان تفرقه قومی شده است

بعد از انقلاب ، ظرفیت بزرگی برای تبدیل "تهدیدِ قومیت" به "فرصت قومیت" ایجاد گردید علی الخصوص در مورد آذربایجان که خود مهد تشیع به شمار می رفت و آن هم آویختن به مکتب اسلام وتشیع بود و البته آموزه های به حق اسلام که هیچ قوم و قبیله ای را بر اقوام دیگر برتر نمی شمارد و شرط برتری را صرفاً تقوا و پرهیزکاری می داند. اما با توجه به اینکه برای ملت بزرگ ایران بعد از انقلاب 57هر روز یک بحران ایجاد نموده اند به نظر می رسد هنوز تمام انرژی مسئولین امر صرف دفع تهدید قومیت شده و تاکنون امکان تبدیل آن به فرصت قومیت فراهم نشده است .بمب گذاری ها و ترور های اوایل انقلاب ، جریان انحرافی خلق مسلمان ،هشت سال دفاع مقدس، سنگ اندازی های مسیر سازندگی ،تحریم ها و... همه و همه موانع عظیمی بوده که در مسیر راه کسانی قرار گرفته که وظیفه شان تبدیل تهدید قومیت ها به فرصت بوده ، هر چند که در مقاطع حساسی مانند زمان دفاع مقدس این اتفاق افتاده است

شاید بررسی دقیق نحوه برخورد با این مقوله در تاریخ بتواند چراغ راهی برای تصمیم گیری درست و اتخاذ شیوه مناسب باشد (که در حوصله این نوشته نمی باشد) ولی با اندک نگاهی هم می توان دریافت که چه مدلهایی جوابگو نبوده است و به تشدید مشکلات منجر گردیده است  

نگارنده این مقاله، همواره بر اقدامات فرهنگی به موقع تاکید داشته ودارد مدل برخورد ناموفق رضاخان با مقوله قومیت گرایی به خوبی نشان دهنده این واقعیت است که برخوردهای غیرفرهنگی و دیکتاتورمابانه با یک مقوله فرهنگی و اعتقادی ،نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه با پاک کردن صورت مسئله موجب افزایش پنهانی مشکل فرهنگی می گردد. البته ذکر این نکته بسیار مهم هم لازم است که اقدام فرهنگی زمان خاص خود را می طلبد، متاسفانه گاهی شاهد آن هستیم که اقدامات فرهنگی بعد از سپری شدن زمانشان به انجام می رسند که در این صورت حکم نوشداروی بعد مرگ سهراب را دارند به عنوان مثال زمانیکه عده ای جاهل اسباب دست دشمنان ، قرار می گیرند احساساتشان با اشعار وافکار دشمنان تحریک می گرددو به خیابانها می ریزند و بربالای بام فرمانداری می روند تا پرچم کشور خود را به زیر بکشند، زمان ، زمان برخورد فرهنگی نیست ، بدیهی است کار فرهنگی در چنین زمانی ، نتیجه نخواهد داد ؛چون برخورد فرهنگی ، برنامه ریزی و  اجرای برنامه های متعدد فرهنگی برای آنست که مشکل به صورت پیشگیرانه و  ریشه ای حل شود و کار به برخوردهای دیگر نکشد

متاسفانه یکی از مشکلات فرهنگی در کشور ما این است که اقدامات لازم فرهنگی به موقع انجام نمی پذیرد هرچند که تمام چالش های پیش رو توسط مقام معظم رهبری رصد شده و به موقع تذکر داده میشود ، خطر تهاجم فرهنگی دشمن ، لزوم مهندسی فرهنگی، لزوم نهضت نرم افزاری در حوزه های علمیه و دانشگاه، لزوم رعایت خطوط قرمز در مباحث مذهبی و عدم اهانت به اعتقادات اقلیتها مخصوصاً اهل تسنن ، لزوم رعایت اتحاد و پرهیز از دامن زدن به تفرقه ، همه و همه ازتذکرات به جای مقام معظم رهبری هستند که اکثراً به دلیل تساهل متصدیان اجرایی؛ مغفول مانده اند ، انگار باید در نقشه های جغرافیایی، خلیج فارس را خلیج عرب بنویسند تا ما بدانیم و بفهمیم که بایداز راههای فرهنگی به مردم خودمان و مردم جهان تفهیم نماییم که خلیج فارس همیشه فارس بوده و خواهد بود، انگار باید دشمنان دین کاریکاتور موهن  بکشند و مطالب موهن بنویسند تا ما یادمان بیفتد که پیامبرمان را به جهانیان معرفی کنیم و در باره حضرتش، کتاب بنویسیم و فیلم بسازیم و نیز انگار باید دشمنان ملت، احساسات قومی جوانان تفهیم نشده ما را تحریک کند و به خیابانها بریزد تا ما یادمان بیفتد که ، ایران بزرگ از تنوع قومی برخوردار است و باید برای این تنوع برنامه های مختلف فرهنگی نوشته شده و اجرا گردد، امید است همه متولیان کارهای فرهنگی ، برنامه ریزی های لازم را جهت تبدیل تهدیدِ پدیده قومیت به فرصتِ پدیده قومیت ، تدوین نموده و به بهترین شکل ممکن آنرا در بستر زمانی مناسب اجرا نمایند، برنامه های کوتاه مدت ، میان مدت و دراز مدت...


[ ] [ ] [ سیمزاری ]
یادداشتی در مورد شعر وشخصیت استاد تقایی قسمت دوم

استاد تقایی تحصیلات آکادمیک ندارد نه دکترا ی ادبیات دارد نه فوق لیسانس و نه لیسانس ، هر چه آموخته است از لطف مولایش حسین (ع) بوده است و اینک شاید کمتر کسی به اندازه استاد، به عمق این بیت حافظ پی ببرد که :

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟

عظمت این بیت حافظ به حدی است که مشهور است ، برخی از عرفا آنرا در قنوت نمازشان  قرائت می کرده اند و اینک استاد تقایی  از عمق جان پی برده است که گوشه چشم آنانیکه خاک را به نظر کیمیا می کنند یعنی چه ؟

و همچناکه می دانیم هنر چیزی نیست که با کوشش به دست آید و به قول شهریار مُلک سخن :

«شاعیر اولا بیلمزسن آنون دوغماسا شاعیر»

ولی اینرا نیز می دانیم جوششِ بی کوشش هم به جایی نمی رسد و ای بسا انسانهایی که جوشش هنری در ذاتشان نبوده و کوشش بیهوده نموده و به جایی نرسیده اند و ای بسا انسانهایی که جوشش  هنریِنهاده شده در وجودشان را کشف نکرده و کوشش ننموده و به جایی نرسیده اند و نامشان را امروز نه تاریخ می داند و نه  فرهیختگان بشریت...

اما خداوند در وجود استاد تقایی جوشش نهاده ولی ایشان برای کوششی که هنرش را به بلوغ رساند به  مدارس و حوزه ها و دانشگاهها نرفته است بلکه  شکوفایی استعداد خدادادی اش را زیر پرچم های  سیاه مولایش جستجو کرده و از آنجاییکه اهل بیت رسول اکرم (ص) هیچ سائلی را از در نمی رانند و این طایفه، مشهور به سخا و بخششند ، مس وجود تقایی را به گوشه چشمی به طلا تبدیل کرده اند و به قول خود استاد :

من نه درویشم نه پیرعارفم بیضا کیمی

خانقاه عشق حقده عاکفم بیضا کیمی

شعر انشادینده برق عاصفم بیضا کیمی

چون تقایی نی انیس طبع سرشار ائتدیلر

و اینچنین است که باید باور کرد و ایمان آورد به اینکه اگر شمع وجود حسین (ع) کسی را به پروانگی برگزیند پروانگان دیگر حسرت پروازش را می خورند و براستی مگر می شود پرهای پروانه حسین رنگارنگ ترین نباشد و پروازش حسرت پرواز دیگر پروانگان را برنیانگیزد ؟ مگرآنکه گلی خوشبوتر و زیبا تر از حسین (ع) بشناسی و بیابی که محال است

پر می دهی مرا

که نام تو را جستجو کنم

هرجا به گُل نشسته ام

بام تو بوده است

پروانه ات شدم

و به قول خود استاد :

او گوزه ل آدینی وئرد ایله مک عادتدی منه

لطفیله بیرجه نظر ائتسه، کفایتدی منه

طاق ابرولری، محراب عبادتدی منه

مُشبکو طرّه ی طرّاری کمندیمدی منیم

و آنچه البته غیر قابل انکار است  نظر کردن مولای تشنه لب ، حسین (ع)، به استاد است؛ چراکه قابل درک و هضم نیست که کسی بی آنکه در دانشگاه های ادبیات و فلسفه  و معارف اسلامی ، دهها واحد درسی خوانده باشد ، این چنین ،  عوالم عرفانی و ادبی را در نوردد

ساقی باقی وئرنده شاهه باده ،اولدی مست

گوشه خُمخانه جاناندا اولدی می پرست

اختیارین وئردی مختاره اولوب مست الست

فخر ائدوب بو عاشق دُردی کشه خلاق تک

 

خلق ائدنده آدمی خلّاق کون و مایکون

قدسیان عرض ائتدی:ایستورسن توکولسون یئرده خون ؟

حق بویوردی اِنّی اَعلَم سیزده  مالا یَعلَمون

ایستوره م یئرده بو موجوده ائده م ارفاق تک

و...

شه یخیلمیش قتلگاهه باشی اوسته جدّ و اب

عالم وجد و ولهده غرق دور بی تاب و تب

بیر شقایق، دورد مین اوچ یوز، خاریله یاللعجب

پرنیانه فکر ائدور اوخ سانجیلوب، سنجاق تک

 

و در ادامه  از زبان مولا می سراید :

 

قتلگاهیم گرچی اوخدان نیزده ن مفروشدور

واحدم ، نام احد هر یاره مه منقوشدور

رازیقیم سن بزم وصلون بزم نوشانوشدور

مرتزق یئتمیش ایکی باش سیز بدن ، رزاق، تک

و...

 

آلدی، یابن العسگری! عمامه سین جدّون اله

قتلگاهه شمر گلدی مُشکل اولدی مسئله

چکمه لی قویدی قدم چون کنز وحی مُنزَله

حدّیده ن ظلم آشدی؛  یئرده، تیتره دی آفاق تک

 

شعر استاد تقایی ، درصدد کنکاش در ابعاد عرفانی شخصیت امام حسین(ع) و واقعه  بی نظیر عاشورا که اوج عشقبازی خالق با مخلوق است می باشد و اگر بخواهیم نقدی را بر اشعار استاد ، وارد بدانیم شاید این باشد که اشعار ایشان آنچنان در اوج معرفت محتوایی و صنایع ادبی است که  مورد پسند عوام واقع نمی شود ، عوامی که آموخته اند  با روضه سرور شهیدان دردهای خویش را فرایاد آرند و اشک بریزند

استاد و دوست گرانقدرِ نگارنده ، آقای مهدی قلندری در مورد شعر مرثیه اعتقاد دارد که: اگر شاعر مرثیه سرا، قسمتی از شعر خود را به معرفت حسین(ع) و قسمتی از اشعارش را هم به قدرت و قوت و صنایع و بدایع ادبی اختصاص دهد لازم است  که بُکاآفرینی شعر را نیز به عنوان قسمت مهمی از شعرش، در نظر داشته باشد تا شعر مرثیه بتواند در جان و دل شنونده آن بنشیند و اصطلاحاً هر کسی با ظن خود یار آن شعر بشود

اگر از این منظر به اشعار استاد تقایی بنگریم باید اذعان نماییم که شعر استاد بیشتر معرفت عاشورایی و عرفان کربلایی را مد نظر قرار می دهد و از همین روست که تا کنون  نوحه خوانان و مادحین گرامی ، استفاده کمتری از اشعار استاد نموده اند وگرنه حق مسلم استاد بود که با این طبع روان و دوازده جلد کتاب که هر کدام گنجینه ای در عرصه ادبیات عاشوراست ، بیش از این شهرت داشته  و در بین عاشقان حسینی و جهان تشیع، شناخته شده باشد

واگر بخواهیم در یک جمله شعر استاد تقایی را معرفی نماییم باید بگوییم "شعرتقایی شعر گریه نیست ، شعر معرفت است" هرچند که در بین اشعار معرفت افزای ایشان اشعار جانسوز و بُکا آفرینی نیز وجود دارند
[ ] [ ] [ سیمزاری ]
 

استاد تقایی شاعر خوب و مخلص حسینی ، نوکر پیر آقا ابا عبدالله(ع) در بستر بیماریست ، از همه دوستان عزیز خواهشمندم که برای سلامت این وجود ارزشمند دعا نمایند که خداوند در هر نفسی تاثیری قرار داده است چرا که جای خالی علما و شعرای خالص  پُر نمی شود و جامعه دچار خسران می گردد ،

این نوشته یادداشتی است در مورد شعر و شخصیت این عزیز که البته در یک قسمت نگنجید


سینه سینا سینی طور ائتسه اگر نورهدا

گوروسن چولده کی چوپانی کلیم ائتدی خدا

سنه لطف ائتدی "تقایی" ائله کی آل عبا

طبعووی منبع فیض و برکات ایله دیلر

در سال هزار و سیصد ونوزده هجری شمسی ، در محله حاجی قهرمان نوزادی به دنیا می آید که پدر، بخاطر عشقش به پیامبر پاک پروانه های پرهیز ، نام او را محمد می گذارد و شاید وقتی اذان در گوش آن نوزاد خوانده می شود توسط پدر یا هر کس دیگر دعایی به سوی آسمانها می رود که آن دعا مصداق عینی «اُدعُونی اَستَجب لَکُم» می گردد و شاید آن دعا این بوده  است : خدایا نام این فرزند را محمد نهادم تا عنایت فرمایی و او را در زمره نوکران محمد و آل محمد (ص) قرار دهی و عاقبت بخیرش  نمایی

و باز بر نگارنده نامعلوم است که استجابت این دعا بخاطر نَفَس دعاکننده بوده است یا بخاطر «آمین» مادری که با دلی لرزان و چشمانی خیس بخاطر یادآوری خاطره علی اصغر حسین(ع) ، شاهد اسم گذاری فرزندش بوده است

محمد کوچک ، دست پدر را گرفته و زیر پرچم های سیاه آقا اباعبدالله قد می کشد و نوجوان می شود شاید او پیله های کودکی را زودتر می درد و پروانگی خویش را پیش از پنج سالگی گرد شمع وجود حسین ابن علی (ع) می آغازاد و اینک بیش از نیم قرن است که حسین فاطمه را می خواند و برما معلوم نیست که آیا با کام حسین مست است یا با نامش عشق ورزی می کند ، در هر حال او از همان کودکی ، عشق محمد و آل محمد(ص) را همراه شیر مادر و بعدها از گودی دستان پدر می نوشد اما محمد نوجوان تشنه تر از آن بوده که عشق ارثی  رسیده از پدر و مادر، تشنگی اش را کفاف کند لذا دستان پدر را رها کرده و خود به دنبال عشقی که روز به روز در دلش شعله ورتر می گردد می رود و در این مسیر با اساتیدی چون ؛ غمگین ، ناطق، صدرالممالکی ، نخستین ، شایق و تاج الشعرا یحیوی آشنا می شود و از هر کدام قسمتی از آدرس خانه دوست را می گیرد و سپس روزهای خود را برای امرار معاش ، عصر و عشایش را در هیئت های مذهبی و ادبی و نیمه شبهایش را برای مطالعه و تدقیق در  کتابهایی نظیر بحارالانوار ، معراج السعادة ، نفس المهموم، صحیفه سجادیه ، نهج البلاغ  و در نهایت، در غواصی در اقیانوس بیکران قران مجید صرف می کند تا یک نشانی دقیق از خانه دوست پیدا کند ؛ در بکوبد و جواب بگیرد و نتیجه اینهمه تلاش این است که محمد میانسال پی می برد که کعبه همان حسین(ع) است و حسین(ع) همان کعبه و اگر عاشق باشی باید بگویی :

یا حسین

در طواف عشق

ضریح تو شش بهشت نیست

شش ریاضت است

تا رهروان حقیقی کوی ات

محک بخورند

آن کس که در سلوک خانقاه تو فقر می برد

گنجی به سرزمین پادشاهی خود

کشف می کند

و محمد پیر ؛ یعنی همان تقایی بزرگ اکنون خوب دریافته است که هیچ افتخاری در دنیای خاکی ما بالاتر از این نیست که انسان به مقام کلبی شاه شهدا برسد و می گوید:

کلب شاه شهدایم بونا فخر ایلیوره م

شاید برخی از دوستان انتقاد داشته باشند که عاشق شاعر، نباید در مقام عشق،  مقام خود را تا حد سگی درگاه پایین آورد که اگر چنین کند بر ارباب نیز بی احترامی کرده است ، اما نگارنده این مطالب اعتقاد دیگری دارد چرا که در هر تشبیهی آنچه مهم است" وجه تشبیه"  است ، چنانچه وقتی علی (ع) به شیرخدا ملقب می شود؛ در تشبیه مولا به شیر، نعوذ بالله و نستجیربالله  غرض ، تشبیه مولای متقیان و سرور کون و مکان به یک حیوان درنده نیست بلکه وجه تشبیه منظور است که همان  شجاعت و بی باکی است و در تشبیه عاشقان امام حسین (ع) به سگ حسین  مراد تشبیه متقی ترین انسانهای روی زمین به یک حیوان نیست  بلکه وجه تشبیه که همان "وفاداری " و "ارباب دوستی" است  ؛ مد نظر است

و باید فخر کرد به کلب شاه شهدا بودن ،متاسفانه  خیلی ها در طول تاریخ برآن شاه تشنه که خود بیش از آب ، تشنه معرفت ما بود و هست ، سینه و زنجیر و قمه زده اند اما وفادارش نبوده اند و حسین بیش از آنکه از ما گریه بخواهد وفا می خواهد وفا به آرمانهایش وفا به آزادگی اش ، وفا به ذلت ناپذیری اش و او هنوز هم که هنوز است برتارک تاریخ ایستاده و انسانهای وفادار را تشویق می کند او هنوز هم ،سگان وفادار مکتبش را ، دنیای عشق می بخشد و تقایی چنین می سراید :

وئرمه ره م منصبیمی سلطنت عالمه من

در زهرایه گدایم بونا فخر ایلیوره م

چرا که تقایی  دریافته است که سگ بودن در درگاه حسین(ع) و گدایی بر  در زهرای مرضیه (س) با هیچ مقام و منصبی در دنیا قابل تعویض نیست  و گناهان ما فرزندان آدم را نمی شوید الا اشک ریختن  توام با معرفت بر حسین فاطمه و سیاهی روی بشر را در محشر از بین نمی برد الا سرخی خون حسین (ع)

من گناه می کنم

تو پرده دار باش

که پرده داری عالم

از آن توست

گر چنین نبود پیشانی ام ز شرم

چون ساحلی پر آب، بر ابرو رسیده بود

 

و از همین روست که محمد پیر یعنی همان استاد تقایی می گرید و می نویسد و می نویسد و می گرید و حاصل آنهمه گریه و سرایش،  کتابهایی است با نامهای  "یادگار تقایی، افکار تقایی، سریر عشق،سرای عشق،  برگ سبز تقایی، نماز عشق، سفیر عشق، شمیم عشق، نسیم عشق، شقایق خونین و در حریم بیضاء "

و البته کتاب دیگری زیر چاپ دارد که خود معتقد است این مجموعه شعر به عشق دوازده امام شیعه، آخرین کتاب ایشان خواهد بود و ما امید بر طول حیات این استاد گرانقدر و افزایش تعداد آثار ارزشمند شان هستیم

نگارنده که افتخار دوستی نزدیک با این نوکر پیر آقا اباعبدالله را دارد بر آن بود که در این نوشته در مورد شعر و شخصیت این بزرگمرد بنویسد که مطلب به درازا کشید و چاره ای نیست جز آنکه بررسی تخصصی اشعار ایشان را به مجالی دیگر بگذارم    با ارادت به همه نوکران اربابمان حسین(ع) و ادبا وشعرای گرانسنگ شهرمان _شاگرد بی مقدار محمد سیمزاری
[ ] [ ] [ سیمزاری ]

               بسم الله الرحمن الرحیم            

«ضمن عرض تبریک به مناسبت میلاد شمع جمع آفرینش ، پیامبر پاک پروانه های پرهیز، همو که آفرینش ، هست خاکش ، حدیث شریف کساء را بصورت نظم در آوردم و از همه دوستان التماس دعا دارم»

                «حدیث شریف کساء»

  

 


نقل شد از بنت پیغمبر چنین

افتخار آسمانها و زمین

 

خانه بودم بی ملال و شاد کام 

تا که خانه پر شد از نور سلام

 

قلب عالم  اشرف خلقت رسید

آمد از در یک جهان، نورامید

 

گفت ای ام ابیها   السلام

کوثر زیبای بابا  السلام  

 

السلام ای فاطمه  نور هدا 

زود آور بهر بابا یک  عبا

 

پس مرا با آن بپوشان فاطمه

جرعه ای مِهرم بنوشان فاطمه

 

چونکه پوشاندم عبا را بر پدر

نور ساطع می شد از او چون قمر

 

لحظه ای گویی شب قدر آمده

بر دل تاریک شب بدر آمده

 

ساعتی بگذشت و فرزندم حسن

خانه آمد جان و دلبندم حسن

 

گفت:  مادر! بوی ریحان  از کجاست

این شمیم جان جانان از کجاست ؟

 

خانه، بوی مصطفی پیچیده است

گوییا بوی خدا پیچیده است

 

 

گفتم آری بوی جدت مصطفی است

جد تو الان به زیر آن عباست

 

تا شنید این نکته را بی تاب گشت

اخترش همسایه مهتاب گشت

 

 رفت پیش جد خود با صد سلام

رفت  زیر آن  کسا  با احترام

 

ساعتی نگذ شته از آن که حسین

آمد آن دلبند م و آن نور عین

 

گفت ای مادر سلامم برتو باد

آبروی آب وآتش ، خاک و باد

 

گفتم ای دلبند مظلومم سلام

جان مادر ،عندلیب خوش کلام

 

گفت: مادر بوی جنت از کجاست ؟

گوییا جدم کنون مهمان ماست ؟

 

گفتم آری ای حسین فاطمه

بند قلب و نور عین فاطمه

 

این شمیم وعطر جدت مصطفی است


 در همین خانه است او ، تحتَ الکساست

 

چون شنید این حرف را ازمن حسین

رفت نزد جد خود با شور وشین

 

گفت بی وقفه سلامٌ یا  نبی

نزد تو جائیست آیا بر صبی؟

 

گفت پیغمبر سلام ای نور عین

جای تو روی دو چشمم ای حسین

 

گفت و فرزند خودش را مصطفی

با محبت برد بر زیر عبا    

 

ساعتی نگذشت تا  نور علی

شد میان  خانه و دل منجلی

 

تا که آمد گفت ای بنت رسول

قلب و روح من فدایت ای بتول

 

منزلت امروز بس زیبنده است

خانه از عطر خدا آکنده است

 

گفتمش جانم فدایت مرتضی

گشته مهمان تو اکنون مصطفی

 

لیک فرزند عمویت سرزده

خانه ما میهمانی آمده

 

گر بپرسی آن عزیز الان کجاست؟

همره فرزند هایت در کساست

 

گفت آن لحظه علی: با عشق پاک

السلام ای مصطفی ، روحی فداک

 

پاسخ آمد ای برادر ای ولی

داخل اهل عبا شو یا علی

 

این عبا بی تو نمی یابد صفا

ای پسر عم و  رفیق مصطفی

 

بعد از آن با مهر و با صد اشتیاق

گفت زهرا جان، نمانی در فراق

 

پیش ما باش ای عزیز انس وجان

هستی از نام تو می یابد نشان

 

ای بهار سبز قران ،فاطمه

سرور نسوان وپاکان ،فاطمه

 

عشق تو هستی  آب و آبروست

یاد ونامت قلب ها را شستشوست

 

دختر پاک حرا ! تعجیل کن

کوثر آل عبا ! تعجیل کن

 

این کسا باید تو را شامل شود

تا که منظور خدا کامل شود

 

بعد آن دستان خود را مصطفی

برد بالا تا کند حق را ندا

 

گفت یارب اهل بیتم  حاضرند

بر من و ایشان ملائک ناظرند

 

لَحمُهُم لَحمی و جسمم جسمشان

خونشان خونم  واسمم اسمشان

 

دشمنان اهل بیتم ، یا احد!

دشمن من نیز باشد تا ابد

 

هر که باشد دوست آل عبا

دوستش باش و مُحِبّش ای خدا

 

گفت: آندم حضرت پروردگار

ای خلایق بشنوید این آشکار

 

آسمانها و زمین و مهر و ماه

کهکشانها وشب و عصر و پگاه

 

آفریدم بهر عشق پنج تن

مصطفی و مرتضی، اُم الحسن

 

مجتبی و روح  دین من حسین

آنکه خواهد شد به عالم نور عین

 

تا امین وحی  این اوصاف دید

غبطه ای آمد سراغ او شدید

 

گفت یا رب،یا غفورو یا رحیم

دل نمی گنجد به سینه  یا علیم

 

التماست می کنم رحمی نما

تا که باشم نوکر آل عبا

 

خاک پای  پنج تن گردان مرا

 افتخار نوکریشان کن عطا

 

استجابت کرد رب العالمین

جبرئیل آمد بدین سان بر زمین

 

او سلامی  گفت و تعظیمی نمود

دم به دم  ما پنج تن را می ستود

 

رخصت داخل شدن زیر عبا

خواست آن دم از جناب مصطفی

 

گفت پیغمبر که ای روح الامین

خیر مقدم، خوش رسیدی بر زمین

 

تو امین وحی  اللهی بیا

بر ملائک جملگی شاهی بیا

 

گفت آندم با پدر، مولا علی

حکمت این راز را کن منجلی

 

گفت پیغمبر که ای آل عبا

کرد عنایت حضرت حق بر شما

 

اقتدای  پیروان راه راست

تا ابد بر جسم وبر جان شماست

 

کرد پاکی و نجاست را سوا

برگزیده صالحانش  را خدا

 

نقل گردد گر به هرجا این خبر

لطف حق باشد در آنجا مستمر

 

نور حق وارد شود بر هر دلی

این خبر آید اگر در محفلی

 

قبل از آنی که پراکنده شوند

مستجاب الدعوه و بنده شوند

 

گفت با شادی علیُ المرتضی:

انَّنا فُزنا، نَبیََّ المُصطفی

 

                                                             غلام آل عبا – محمد سیمز اری

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
استاد عاصم اردبیلی در بستر بیماریست ، دوستان می گفتند وقتی در فرودگاه به استقبالش رفتیم چنان بیماری نحیفش کرده بود که به زور شناختیمش ، در روزهای آخر ماه صفر دست به دعا بر می داریم و برای سلامتش دعا می کنیم ، یادداشتی در مورد استاد نوشته بودم که در هفته نامه وزین مهر اردبیل و امید اردبیل چاپ شد ،همین یادداشت را در اینجا می آورم


 

شیرین ترین تلخ ممکن

یادداشتی در مورد شعر و شخصیت استاد عاصم اردبیلی

بعضاً  ائله منی اینجیدیر حیات

گونشده گوزومه، آنجاق تار گلیر

اوزوم سئون کیمی اولانمیاندا

داها یاشاماقدا منه عار گلیر

هر شاعر ، ادیب ، سخنور و علاقمند شعر و ادبیاتی  در سطح دارالارشاد اردبیل و حتی در سطح ملی، با استاد عاصم اردبیلی و اشعار پر مغز و سروده شده از سرِ دردش ، آشنایی دارد ، عاصم را می توان از یک منظر شاعر درد نامید ، شاعری که انگار انفجاری درون سینه اش زندانی است و به نظر نگارنده ؛ هنوز هم که هنوز است این انفجار متراکم بصورت کامل ،آزاد نشده است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید

درون سینه من انفجار زندانی است

عاصم به راستی هنرمند است اما هنرمندان نیز اقسام مختلفی دارند « هنر تجلی احساسات نیرومندی است که انسان آنرا تجربه کرده است »

و فعالیت هنری یعنی: انسان،  احساسی را که قبلاً تجربه کرده است در خود بیدار کند و با بر انگیختن آن بوسیله حرکات ، اشارات ، خطها ، رنگها، بازیها، صدا و کلمات به نحوی که دیگران نیز بتوانند همان احساس را تجربه کنند ،آنرا به سایرین انتقال دهد .

و به قول بتهوون «هیچ چیز بهتر از آن نیست که آدمی به نور حقیقت دست یابد و آنرا بوسیله آیینه هنر به همنوع خود بتاباند»

از گفته ها و نوشته های بزرگان عرصه تئوریک هنر و ادبیات،  چنین بر می آید که برای یک هنرمند دو ویژگی،  در کنار ویژگی های متعدد دیگر بسیار لازم و ضروریست ، یکی آنکه هنرمند  باید برای دیدن حقیقت توان و چشم بصریت داشته باشد و دیگر آنکه برای تاباندن نور آن حقیقت، به همنوعان خود آیینه ای بنام هنر داشته باشد ، لیکن برخی از هنرمندان در شرایطی قرار می گیرند که زیبایی ها را به نمایش می گذارند و تلاش و شکایتشان بخاطر عدم توجه یا کم توجهی مردم به این زیبایی هاست و گاه هنرمند به حقیقتی تلخ دست می یابد و مکاشفه خود را به دیگران می تاباند هر چند که تلخ باشد و چشمانشان را بسوزاند ، و این رسالت هنرمند است

هنرمند، گاهی مجبور است واقعیت های تلخ را چنان نشان دهد که تغییر آن اجتناب ناپذیر به نظر آید و عاصم از این نوع هنرمندان است،

عاصم، خود را،  زندگی کرده است ، خود را نوشته است و خود را سروده است ، او زیبایی های موجود در زندگی و طبیعت را انکار نمی کند اما فاصله بین واقعیت و حقیقت یا همان فاصله آنچه که هست با آنچه که باید باشد، او را آزار می دهد او از شاعرانی نیست که در ساحل بنشیند و از معاشقه امواج با سنگهای سخره ، بنویسد (هر چند که اعتراض به عدم توجه مردم به چنین زیبایی هایی نیزدر زمره رسالت هنر و هنرمند است)؛ عاصم اگر در ساحل بنشید اولین چیزی که چشمش را می رباید غرق شدن انسانی دردریا و بی توجهی مردمی که کنار ساحل به عیش نشسته اند، می باشد و یقین همنوا با یوشیج فریاد می زند :

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یکنفر اینجا، دارد می سپارد جان

باید اذعان داشت هر چند که عاصم ، در اکثر قوالب شعری و موضوعات ادبی و عرفانی و اجتماعی و حتی در زمینه طنز شاهکارهایی دارد اما او شاعر تلخی است و شعرش شیرین ترین تلخ ممکن ،و حق هم دارد چراکه «اَلدُّنیا سِجنُ الموُمِن»

و به قول شهریار :

حق حیات یوخ داها بیزلره ، چوخ بویوک باشی

زندامیزدا حقّیمیز، بیر باجا تاپساق تاماشا

او از دوری انسانهای مدرن از هویت خویش، از اعواج فرهنگی، بخاطر بیداد تمدن مدرن، بخاطر قریب الوقوع بودن اضمحلال فراروایت های مقدس، بخاطر نزدیکی بیابان شدن جنگل ، بخاطر زاییده شدن وحشت از پنجره های بی چارچوب، بخاطر بی داد و استبداد ارّه های هزار دندانه می نالد و به اتحاد درختانِ امید از دست داده جنگل دل می بندد

عاصم نمی تواند، شگفت زدگی خود را از پارادوکس موجود در رفتار و کردار و افکار انسان معاصر، پنهان کند

یئنی تمدونون میوه لرینده ن

آنا وطنیمین پایی چوخ اولدو

ترقّی عصری نین برکتینده ن

انسانلار الیله اینسان یوخ اولدو

 

انیشتن ایسته دی آتم گوجیله

اینسانی ، ظلماتدان ایشیقا چکسین

شیطانلار ایستگی تکجه بو اولدو

یئر اوزونه نفاقین توخومون اکسین

 

گویده ن حیوانلارا یونجا توکنلر

اینسانی آیاقدان سالان اولدولار

بشرحقوقونا قانون یازانلار

بالانی آنادان آلان اولدولار

عاصم شاعر دلگرفته ایست... چون انسانی در سطح مانده و سطحی نگر نیست،  او نمی تواند به قافیه و ردیف و اوزان عروضی و هجا و صور خیال و صنایع و بدایع ادبی ، دل خوش کند او در راه رسیدن به مقصد، شیفته مرکب نمی شود ، بلکه از مرکب شعر و خیال برای رسیدن به مقصد بهره می گیرد و هراز گاهی از آن بعنوان مسکّن آلام و دردهایی که خداوندگارِ آگاهی و همان عاصم آفرین ، به او داده است سود می جوید ،همین

نیسگیللر آلاندا آریا منی

گورموشم اولدوزلار چاغیریر منی

زهره نین سازی نین یانیقلی سسی

سیلیبدیر کونلومده ن دردی محنی

 

بورجلیام خیالا دونیالار قده ر

منه هر زاد وئریب بیر زاد آلماییب

کونلوم چکن قده ر گزدیریب منی

گینه ده آیاقدان منی سالماییب

عاصم دلی پر درد دارد من او را شاعر درد می نامم و شعرش را آیینه درد، اما گویی شانه های شعر توان کشیدن بار غم دل عاصم را ندارد از آنجا که خداوند دری به رویش گشوده است و حقایقی را برایش ارزانی داشته است که، شکاف بین آن حقیقت های عظیم با واقعیت های حقیر ما را،  شعر، پر نمی کند اما با این حال چون شعر عاصم از دل برمی خیزد لاجرم بر دل می نشیند

اوره کده ن چیخماسا شاعرین سوزو

اوره کلر قولاغی دینله مز اونو

شعر گیه بیلر ابهام پالتاری

آنجاق گییه بیلمز خیانت دونو

شعر و قلم عاصم ، هیچوقت لباس خیانت به تن نکرده است چراکه شعر برای عاصم مرکب است ، مقصد نیست ، و عاصم از این مرکب استفاده های متعددی می کند گاه اندیشه های به ظاهر طنز خود را سوار بر این مرکب می کند تا شاید، خنده ای توام با اشک، مخاطبانش را بیدار کند ، گاه از این مرکب برای بیان دردهای جامعه خویش و آلام هستی استفاده می کند

 و گاه از این مرکب برای رسیدن به  خاک خیمه گاه خورشید بهره می گیرد و چنان هیئت های حسینی را با علامت های پرچم دنبال می کند که گویی بر هیئت های مجنون ، زنجیر می برند

و در دامان حسین(ع) می آویزد ، حسینی که بی شک سلیمان (ع)، حسرت سپاه اندک او را خواهد خورد و نوح در مقابلش کشتی خود رابه  حراج خواهد گذاشت

 

محمد سیمزاری

6/آذر/1392

[ ] [ ] [ سیمزاری ]

             «سوره الرحمن»

بیلون ای کوفه لی لر ! ناطق قرانم من

سرور کون ومکان حجت سبحانم من

 

بیلمه دوز سیز او قده ر پینه پیشانیله

معنی سوره ی  پر وسعت رحمانم من

 

آتامین آدی علی دور آنامین آدی بتول

یَخرُجُ مِنهُمَا، الُّولوُ وُ مرجانم من

 

منو سجاد گلیردوک و «ذَوَاتا اَفنان»

بیلمه دوز قافله ده حامل عَینانم  من

 

نعمتین حق، قوتاریب آل علیله، سیز ایچون

حق طرفده ن یئتیشن هدیه و احسانم من

 

 

هَل جَزا دیر سوالی ، حضرت حقیّن سیزده ن

خالقین احسانیام ، قانیمه غلطانم من !

 

لبلریمده گورونور جنّت موعود اثری

فِیهِما فاکِهةٌ نخلُ و رُمُّانم من

 

دینوزه شمس منم ، ماه منم ، راه منم

حشریده باطلیله حقّوزه میزانم من

 

سیز کسون باشیمی شرم ایله میون زهراده ن

نیزه باشینده ده هر عالمه سولطانم من

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
مدت مدیدی بود که به وبلاگم سر نزده بودم،

دنیا بوی محرم گرفته بود و قصه پر غصه حسین(ع) سر زبانها می گشت

اما وبلاگ من هنوز حال و هوای محرم نداشت ، البته دوستانی هم که زیاد از وضعیتم

و شلوغی سرم خبر نداشتند انتقادات تند و تیزی کرده بودند

که من نظر برخی را برای نمایش تاییدنکردم ، البته در این نوشته به همه آنها حق می دهم،

هیچ چیز مهمتر از عزای اربابمان حسین(ع) نیست

از قصه پر غصه مولا نوشتم این دوبیت را به قناری بی قرار قیام حسین(ع) تقدیم می کنم 



روی طبق، سر حسین، خسته ی راه ، سر رسید

از بدن پدر فقط، بهر رقیه "سر" رسید

تا که رقیه سهم خود، سخت در آغوش کشید

گفت: بیا که، عمه جان! قصه ما به سر رسید

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنام خدا
- نام: محمد
- نام خانوادگی: سیمزاری
- تاریخ شروع فعالیت های هنری: 1359
- زمینه های فعالیت: نویسندگی- کارگردانی- بازیگری- شعر- داستان.
- تألیفات: کتب شبیه عاشورا- هنر ششم- از عطش تا رود- تئاتر وتربیت- قارادام- ترجمه کتاب بودا بالیغین پولو- ترجمه کتاب پیشیک لرله خوروزلار(برای کودکان) ترجمه کتاب به دنبال فلک (فلکین دالیجا) تالیف کتاب شاخه گل خشکیده(زیرچاپ)
- اهم نمایشنامه های نوشته شده توسط نامبرده: خوان خون- اینک آن انسان- از پشت شیشه ها- بدوح- خوخان- عقربه های مردد- آدمیت- شغالها- زنده باد کوچه ما- نقاب- تکراری دیگر- بنویس مسیح- سووشون –شعله ای در هیئت مردی - عاشق آنتیگونه- دوباره پیامبر- گرمابه- من یک زنم- یادگاری برگنبد دوار- از عطش تا رود- سوگچامه روزبه- و...
-- سایر فعالیتها: طراحی، کارگردانی و نویسندگی برنامه های تلویزیونی مانند سریال داستانی بوشانماق ماجراسی- برنامه ترکیبی نینوا و ...
- فعالیتهای مطبوعاتی: نویسندگی مقالات سیاسی اجتماعی و فرهنگی برای اکثر نشریات محلی و کشوری- صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه مرغ سحر و ... .