وقتی که گفته می شود اکثر مشکلات جامعه ما ریشه در فرهنگ دارد بسیاری از مردان سیاسی و اجرایی ما اگرچه به زبان اعتراف می کنند و شعارش را تکرار می کنند اما هیچگاه از ته دل به این واقعیت ،ایمان نمی آورند و درست به همین دلیل اقدامات فرهنگی ما ازاقدامات موثرترین نهادها تا کم تاثیرترین آنها ، در حد برخی از برنامه های ویترینی و مناسبتی، باقی می ماند و قهرمانان فرهنگی به کمانگیرانی تبدیل می شوند که تیرشان از خودشان فراتر نمی رود و متاسفانه بسیاری از این افراد را مکتب دوستان و وطن پرستان تشکیل میدهند ، کسانیکه به حل مشکلات فکر می کنند ولی راه حل را نمی دانند ، کسانیکه حاضرند هر کاری برای کشورشان بکنند اما نسخه شفا بخشی در دست ندارند و وقتی صحبت ونصیحتی، فرهنگی را می شنوند و یا پای مبحثی فرهنگی می نشینند، ناخواسته در دل می گویند مشکل مردم چیز دیگری است این نظریه پردازان هم دکان باز کرده اند و می خواهند بازارشان کساد نباشد... و شاید خود این مسئله، یکی ازبزرگترین، مشکلات فرهنگی ماست
وقتی امام خمینی (ره) می فرماید : این فرهنگ صحیح است که ملت ها را می سازد و یا وقتی توسط مقام معظم رهبری گفته می شود : برای حل مشکلات جامعه و نجات جامعه از دست مشکلات به مهندسی فرهنگی نیاز داریم . تصور می کنند این صحبت ها جنبه تشریفاتی دارد . وقتی گفته می شود ما در معرض تهاجم یا هجمه فرهنگی بیگانگان هستیم اذهان این عده فقط و فقط معطوف مشکلاتی ظاهری مانند طرز پوشش و غیره می شود حال آنکه موضوع اساسی تر از اینهاست که افراد می پندارند و متاسفانه جاهلی و بدتر از آن کاهلی اجازه نمی دهد حتی به کتبی که برای پیشرفت و تعالی بشریت با خون دل فراوان، نوشته شده اند مراجعه کنند و یا مطابق دستور اکید قران کریم تاریخ را مورد مطالعه و مداقه قرار دهند و از زندگی گذشتگان چراغ راهی برای حیات جامعه خویش بیابند
به عنوان مثال به این نکته ریز اما مهم توجه کنندکه ، زمانیکه در یونان باستان نمایشنامه های سوفوکل در صحنه ها جان میگرفت و از قول آنتی گونه گفته میشد « آیین من ایثار و محبت و دوستی است نه کینه توزی و دشمنی » یا در صحنه مشاجره کرئون « پادشاه تبس» و پسرش هیمون «عاشق آنتی گون » گفته میشد که حکومت انفرادی « وحکومتی که به مردمش بها نمی دهند » فقط به درد جزیره ای غیر مسکونی می خورد، در آن زمان اقوام ملل شرقی به بندگی و عبودیت عادت داشته اند و به عنوان مثال هرگز از اندیشه یک نفرمصری یا بابلی نمی گذشته که انسان می تواند اسیر و برده نباشد و با آزادی زندگی کند ولی یونانیان با نبوغ تئاتری خود دریافته بودند که جز در محیط آزادی ممکن نیست ذوق قریحه ی بشری بشکفد و همانها بودند که شیوه ی حکومت مردم سالارانه را جایگزین نظام برده داری و اندیشه کردن در امور عالم واستدلال نمودن درباره ی کیفیت زندگی را به بشریت هدیه کردند
ولی متاسفانه ، تصدی مسئولیت های مهم توسط انسانهای غیر عمیق و بی دانش و یا به عبارتی دیگر جاهل و کاهل سبب می شود کارها بی اندیشه انجام شود بی که به نتیجه کار اندیشیده شود . بی که وضعیت موجود بررسی و وضعیت مطلوب هدف گذاری شود و برای رسیدن از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب برنامه ریزی شود و النّهایه وضعیت جامعه ما شبیه این لطیفه می شود که : روزی دو نفر را دیدند که یکی مشغول کندن کوچه است و دیگری پشت سرش همان مکان کنده شده را از خاک پُر می کند وقتی ظریفی علت این کار عبث را می پرسد جواب می دهند که ما سه نفر بودیم قرار بود یکی از ما زمین را بکند نفر دوم لوله ای در جای کنده شده قرار دهد و نفر سوم مکان حفاری شده را با خاک پر کند و حالا نفر دوم که لوله گذاری می کرد نیامده و نیامدن ایشان دلیل نمی شود که ما دست از کار بکشیم !!!
اگر ایمان بیاوریم که این فرهنگ صحیح است که ملت ها را می سازد باید مردان فرهنگی و با سواد را وارد عرصه کنیم کسانی که طبیب وار درد جامعه را تشخیص دهند و برایش نسخه بپیچند و گرنه با شعار و تجلیل و ادعا کار فرهنگی به وقوع نمی پیوندد باید امراض جامعه را شناخت ، چراکه اگر طبیبی درد مریضش را نشناسد چه نسخه ای می تواند برایش بنویسد ؟؟؟
تحقیقات نشان می دهد روز به روز آمار خودکشی ها ، بزه های اجتماعی، طلاق و جرائم اینترنتی وغیره بیشتر می شود ، تلفن های همراه بجای آوردن آسایش و آرامش ، خانواده ها را از هم می پاشد ارتباط مستقیم و معنی داری بین آپارتمان نشینی و مشکلات خانوادگی وجود دارد به عبارت دیگر آمار فریاد می زند که در مناطق آپارتمانی میزان اختلافات خانوادگی بیشتر از مناطقی است که در آنجا خانه ها بصورت ویلایی هستند . ولی متاسفانه کسی نیست که بگوید چرا ؟ و چه ربطی می تواند بین این دو باشد و چاره کار چیست ؟
در حالیکه یکی از امراض فرهنگی شناخته شده پدیده ایست بنام "تاخر فرهنگی"
اما تاخر فرهنگی چیست ؟ و چه موقع خود را می نمایاند ؟ چه تاثیری روی زندگی مردم می گذارد و چگونه جامعه می تواند از دست این غول نامرئی جان سالم به در ببرد ؟؟؟ اینها سوالاتی هستند که باید پاسخ داده شوند تا اقدامات موثر فرهنگی در این زمینه به منصه ظهور برسند
در یک تعریف ساده می توان گفت تاخر فرهنگی یعنی اینکه پدیده ای در جامعه ای رخ بنمایاند ولی فرهنگ استفاده از آن در ورود به آن جامعه، تاخیر داشته باشد یعنی فرهنگ استفاده از چیزی دیرتر از خودش در جامعه ایجاد شود یا اصلا ایجاد نشود ، یعنی اینکه مردم مجبور شوند به سمت آپارتمان نشینی رو آورند اما با فرهنگ آپارتمان نشینی آشنا نباشند یعنی اینکه گوشی موبایل از نوع همراه اول یا ایرانسل یا رایتل با تمام امکاناتش در دست هر بچه ای باشد اما فرهنگ استفاده از موبایل هنوز در جامعه جا نیفتاده باشد یعنی اینکه اینترنت پر سرعت ، ایمیل ، وبلاگ، فیس بوک و هزاران امکان مجازی دیگر در دسترس باشد اما فرهنگش تاخیر کرده باشد در این صورت است که آپارتمان نشین نمی داند راه پله آپارتمان حکم کوچه را دارد و فرد موبایل به دست نمی داند که این وسیله برای برقراری ارتباط است نه برای مزاحمت های گاه و بیگاه برای مردم ، و کسی که دسترسی به اینترنت دارد نمی داند که اینترنت برای بالا بردن علم و دانش و ارتباط جهانی انسانها با همدیگر است نه مزاحمت های بی دلیل یا محلی برای خالی کردن عقده ها و به نمایش گذاشتن بی هویتی خویش در دنیایی که هویت ها را پنهان می کند
و در زمان تاخر فرهنگی است که آپارتمان نشین ، نمی داند که نباید نگاهش متوجه خانه همسایه روبرویی باشد و در چنین حالتی است که بسیاری از دکه ها سیم کارتهای اعتباری فعال شده را با قیمتی گرانتر می فروشند تا افرادی بتوانند بی آنکه سیم کارت به نامشان باشد با آبروی هرکس که دلشان بخواهد بازی کنند و از دست قانون بگریزند و در هنگام تاخر فرهنگی است که به جای اینکه با گوشی های دوربین دار از مناظر طبیعی و مراسم به یاد ماندنی خودشان عکس بگیرند در آبگرم و استخر از نوامیس مردم عکس می گیرند و هزار جور سوء استفاده می نمایند و در هنگام تاخر فرهنگی است که دوربین ها در پنهان ترین زوایای زندگی بشر نفوذ می کند و عیبهایی را که خدا از دیده ها نهان می دارد برملا می سازد
فیلمهایی که در موارد مختلف و در باره انسانهای گوناگون، اعم از بازیگران ، شخصیت های سیاسی مذهبی و یا مردم عادی منتشر شده است همه از همین دسته هستند،
ازفیلم مربوط به مسئول ستاد اقامه نماز یک شهرستان گرفته تا یک شخصیت سیاسی که خطایی در آسانسور یک وزارت خانه مرتکب شده است واز رقص فلان قهرمان ورزشی گرفته تا خطای از دیده نهان مکبر نماز جمعه یک شهرستان و انتشار وقیحانه آنها در محیط اینتر نت از طرف هرکس باشد دلیل بر این مدعی است که ما دچار مرض صعب العلاجی هستیم به اسم تاخر فرهنگی ، که برای ما نعمت ها را به نقمت و مزایا را به بلایا بدل خواهد کرد
و اینجاست که باید مسئولین فرهنگی ، با اهمیت دادن به پژوهش ، علم ، هنر ، قلم و دانش و تجربه برای از بین بردن ویروسهای این مرض اقدام کنند و گرنه چه اهمیتی دارد که دچار غرور دسته جمعی فرهنگی بشویم و ادعا کنیم هنر نزد ایرانیان است و بس و یا اینکه ما ملتی هستیم با فلان پیشینه ، پیشینه وقتی به درد می خورد که کمال خود را امروز به جهانیان بنمایانی و وقتی کرامات اخلاقی و توفیقات فرهنگی ات عالمگیر شد بگویی که من فرزند ملتی هستم که تمدنی چنین و چنان دارد و گرنه همه دنیا یا به اصالتت شک می کنند یا به صحت گفتارت
چه از گذشته خود با افتخار یاد کنیم و بر آن ببالیم ، چه در مورد گذشته پر افتخارمان سکوت پیشه کنیم در هر صورت این رفتار ما در حال است که معرف پیشینیان ماست ، اگر رفتار و کردار و فرهنگ ما در حد قابل قبولی نباشد بی گمان جهانیان پدران و اجداد ما را زیر سوال خواهند برد چرا که از نظر آنان دو حالت بیشتر وجود نخواهد داشت اینکه : یا گذشتگان نیز مانند خود ما بوده اند و مارا چون خود پرورش داده اند و یا اینکه خود خوب بوده اند و مردمانی نجیب، ولی توان و عرضه تربیت صحیح را نداشته اند ، پس براحتی می توان نتیجه گرفت نجابت و اصالت هر ملت را رفتارش در زمان حال نشان می دهد
پس برای رَستن جامعه از دام تاخر فرهنگی ونیز برای اصلاح شخصیت جامعه وبرای رسیدن به جامعه ای ایده آل باید مهندسی فرهنگی و برنامه ریزی فرهنگی داشته باشیم در حالیکه هنوز هم که هنوز است مانند کبکی که سر در برف کرده باشد سرمان را با کارهای کوچکوارانه شعاری و سطحی گرم کرده ایم
در مورد پدیده هایی که مثال زده شد یا به عبارت دیگر در مورد اِلمانهای دنیای مدرن چه کرده ایم ؟؟؟ آیا برای آموزش آحاد جامعه تلاش کرده ایم ؟ چند فیلم و سریال برای از بین بردن تاخر فرهنگی ساخته ایم ؟ چقدر کتاب نوشته ایم ؟ چقدر در مطبوعاتمان به این مقوله ها پرداخته ایم ؟
اصلا خود متولیان می دانند که دوربین فیلم برداری برای سوءاستفاده و بردن آبروی دیگران به نفع خود، نیست؟ تاخر فرهنگی از این بزرگترکه تصور کنیم این وسیله برای فیلم برداری پنهانی و بی آبرو کردن کسی در رسمی ترین تریبونهای مملکت است ؟ در کشوری که قرنها پیش شاعر بلند آوازه اش ندا سر داده است که :
اگر زباغ رعیت مَلِک خورد سیبی در آورند غلامان او درخت از بیخ
و اکنون جای تاسف بسیار است که نعمت ها را با دست خود به نقمت ها بدل کرده ایم و زندگی و عرصه حیات را برخود تنگ تر و تنگ تر نموده ایم در حالیکه همه ما شیعه صادقی هستیم که فرمود : لُو تَکاشَفتُم لا تَدافَنتُم یعنی اگر {شما انسانها}همدیگر را بشناسید و کشف کنید{آنچنانکه هستید، چنان از همدیگر متنفر می شوید که} جنازه همدیگر را هم دفن نمی کنید . یعنی اگر اسرار همدیگر را به صورت کامل بدانید و بر آن واقف شوید اگر به شما گفته شود در مراسم تشییع جنازه فلانی شرکت کن خواهی گفت : بگذار جنازه اش بماند و خوراک گرگان شود ، من می دانم که او چه آدم پست و گناهکار و کثیفی بود ... ولی خدای بزرگ که " اَظهَرَ الجَمیل و سَتَرَ القَبیح" است عیبهای همه ما را پوشانده و نیکی هایمان را به معرض نمایش گذاشته ، تا در هنگام اقامه نماز میت، بتوانیم بگوییم "اِلهی نَحنُ لا نَعلَمُ مَنهُ (یا ها) اِلّا خَیراً " یعنی خدایا ما جز نیکی از این مُرده چیزی ندیده ایم
حال با این شرایط به جای اینکه از پدیده های نو ظهور پیشرفت بشری ، برای رفاه بیشتر ، آسایش و آرامش بیشتر، یاد گرفتن و یاد دادن بیشتر، بهره ببریم ، بخاطر پدیده شوم" تاخر فرهنگی" و نیز به دلیل عدم آگاهی متصدیان فرهنگی با متدهای مقابله با آن، هرگونه آسایش و آرامش را از جامعه می گیریم و همنوعانمان را به جایی رهنمون می شویم که روزی هزار مرتبه شرایط زیستی انسانهای اولیه و غار نشین را آرزو کنند که نه برق داشتند نه تلفن و نه موبایل ، نه اینترنت داشتند نه آپارتمان و همدیگر را به واسطه دود آتش خبر می کردند اما آرامش داشتند
در اردبیل در سالهای نه چندان دور ، فرزانه ی بهلول واری بود، به اسم شیخ ممّد(محمد) که مردم دیوانه اش می دانستند اما همو بود که:
- روزیکه کودکان سنگش می زدند به دفترخانه ازدواجی رفت وخطاب به عاقدی که آنجا بود گفت: از ازدواجی که عاقدش تو باشی ، فرزندانی بهتر از اینها که مرا بی جهت دنبال می کنند وسنگ می زنند به دنیا نمی آید
- روزیکه درجه داری با دوستاره بر دوش، سیلی اش زد ، دلش شکست وگفت: صاحب آنهمه ستاره که در آسمان می درخشد یکبار مرا نزده، تو با دو ستاره مرا می زنی؟
- روزیکه تکه نانی پیدا کرداز خوشحالی آستینش را بالا زد تا وضو گرفته و نماز بخواند اما وقتی کلاغی همان تکه نان را از کنار حوض مسجد جامع دزدید وپر کشید،آستین پیراهن را پایین کشید و گفت: هر کس نانش را خورد نمازش را هم می خواند
- روزیکه دید همسایه کاهگل اضافه ی بام خانه ی خودش را به پشت بام خانه ی او می مالد تا هم کار خوبی کرده باشد وهم اضافه ی مصالح را دور نریخته باشد خطاب به همسایه گفت : دست نگه دار ... امروز کاهگلش می مالی و فردا ادّعا می کنی که خانه مال توست
وکاش پدران ما، همه حرفهایش را می نوشتند و می کاویدند چرا که انگار او سالها از مردمان زمان خویش جلوتر بوده ، نوشته ی حاضر در مورد اوست ، و در قالب نامه ای به فرزندی فکورکه شاید فردای توام با فرزانگی ، این نامه را بخواند
----------------------------------------------------------------------------------------
سلام
فرزند فکورفردای فرزانگی !
در این شهر که زمانی شهیر بود
هم شَکر بود ، هم شوکران
در این شهر شوکران و شکر ،شیخی بود که ممّدش می نامیدند
شیخی که نام نامی اش ، نامی تر از نام آوران ورزش وارزش
بر تارک تاریک تاریخ شهر می درخشد
و اگر پروانه های بی پروای پیله دریده
نام و یادش را از پروانه هایِ پیرِ پرهیزبپرسند،خواهند شنید که :
یکی بود یکی نبود
توی این شهر کبود
که گنبدش بود والله الله اش نبود
شیخی بود
که رازهای روزهای روشنش
وشرنگ شبهای شوکرانی اش
در بادهای بی سرزمین باورهای بی اساس این سرزمین گم شد
و با آنکه رازهای روزگارش
برای روشن کردن راه رخش اندیشه ها کافی بود
هیچ بره ای بوییدن بهار بی بدیل اندیشه هایش را بر نتابید
گوسفندانِ عادت کرده به گرگانِ گرسنه
حتی سوسوی این ستاره سر در گریبان را در آسمان
به نظاره ننشستند
آری فرزند فکور فردای فرزانگی!
زمانیکه دیوها ددمنش بودند و دلالت دانایی خاموش
در این شهر شوکران وشکر
کسی بود که کس بود
شیخش می نامیدند
و کودکانِ کالِ کوچه های کهنه و دور
که اکنون پیران پلاسیده لب گورند
سنگش می زدند و دیوانه اش می خواندند
اما او کودکانِ کالِ کوچه های کهنه را
به بنگاه دلالی دل می کشاند
بنگاهی که در آن پیر مردی لابه لای دفاتر خاک خورده می لولید
تا پیوند زنی را با نا زنی و مردی را با نامردی، ثبت کند
آنگاه خطاب به آن پیر می گفت :
این کودکان که در پس من می آیند
پس افتاده پیوند های بی پرهیز تو، اند
ببین که عاقد بودنت فاقد بودن دل والدینشان را از عشق وایمان ، جبران نکرده است
عشق واژه ای نیست که لای دفاتر کهنه تو خاک بخورد
مَرد گَرد نیست که بر دفتر نشیند
ودختران، دفتران نیستند
آری در این شهر شوکران و شکر
دیوانه ای بود
که به دنبال دیوانی برای دلالت دانایی و عدالت دنیایی بود
شیخش می نامیدند و روزش را شب و شربتش را شوکران می کردند
شیخی که با یافتن لقمه ای نان
آستین جان بالا می زد تا وضوح وضویش نیاز نمازش باشد
اما اگر کلاغی کَلوخ می کرد نانش را
نماز بردن بربزرگ بی نیاز را رها می کرد
و آستین پیراهن پرهیزکاری پایین می کشید که :
هر که نیازش گرفت نمازش، گذارد
سجده جانی را سزاست که نانی دارد
دیوانه ای که صاحب سوسوی ستارگان سرفراز را می ستود
اما سروانِ ستاره دارِ سردر گمِ سرایِ سرگردانی را نصیحت می کرد
سیلی می خرید و پند پرداخت می کرد
آری وقتی سیلی خورد گفت :
صاحب و سالار آنهمه ستاره سرافراز، سیلی ام نزد
با ستاره ای سیلی ام می زنی ؟
به گمانت سرداری ؟سرباز!
سردار یا سردار است یا سرِدار است
این سرباز است که یا سربازیست یا سرِبازیست
اما اکنون
ای فرزندِ فکورِ فردایِ فرزانگی!
شهر پر از سربازانیست که خود را سردار می دانند
ولی جای شیخ شوکران و شکر در این شهر خالی است
کسی نیست که مانند شیخ ،کردارش شربت باشد و خوراکش شرنگ
کسی غم غمزده ای را نمی خورد
نانی را که به صد نیاز و نماز نازل می شود
کلاغانِ کریه می قا پند
دمار روزگار دست دلا لان دل چرکین دودوزه باز است
نافله می خوانند وقافله می زنند
پروانه ها از پریدن پروا دارند
شب پره ها شعور شهاب را انکار می کنند
آری
آری ای فرزند فکور فردای فرزانگی!
یکی بود یکی نبود
شهری که می بینی ، شهره به شمع و شعور و شمشیر و شجاعت بود
و شیخی داشت که شوکران به قیمت شکر می خرید
ولی نان به قیمت نام نمی خورد
و فرق عزت و منّت را خوب می فهمید
روزی همسایه اش را بر بلندای بام بی شوکت خویش دید
خیّرِ خود خواهی که خود خواسته بر بام خانه شیخ
کاهگل می مالید
که شیخ از بیم بیداد برف و باران برهد
اما شیخ به همسایه ای که نام و کام خود بر بام شیخ می جُست گفت :
دست از بام من بدار که در جام من جایی برای نام تو نیست
امروز اگر گِلش مالی، یقین در این خیالی
که فردا خانه خانه توست
و اینک جای شیخ شوکران و شکر ، خالی تر همیشه به چشم می آید
تا ببیند خانه هایمان را گل مالیده
مسکنِ مهرِ ماندگارمان داده اند
چنان ماندگار
که نودو نه سال
نه مهرِ دیگری چشمانمان خیره کند
و نه مهرِ دیگری دلمان را آکنده...
آری جایش خالیست
تا ببیند؛ اسبان ، نادم از نجابت
و خران ، خُرسند از خریتند
و افسار شتران باربر، بسته بر دُم خر
زوزه زمستان زائران بهار را گول می زند
و من که زمستانی دیگر را زیستم
نه در زمره ذلیلان ظلم پسندم
نه چون شیخ شوکران و شکر، عاقل
و نه چون بستگان بی دلیل بهار بی بدیل ، ساده
که برصدای بهم خوردن دندانهایم غلبه کنم و فریاد کنم :
زنده باد بهار
---------------------------------------------------------------------------
در این پست از یک تصویر تزئینی استفاده شده بود (پیرمردی که در سلطل آشغالی دنبال چیزی می گشت )این تصویر مورد انتقاد بستگان و دوستداران مرحوم شیخ ممد بود بدین وسیله ضمن عذر خواهی تصویر را حذف کردم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
موریانه ی جوان، سراسیمه از خواب برخاست، انگار خواب وحشتناکی دیده بود مادرش داشت تکه چوب بسیار کوچکی را به درون خانه حمل می کرد، چشمش به موریانه ی جوان افتاد که از خواب پا شده و به فکر عمیقی فرو رقته بود آهسته تکه چوب را زمین گذاشت و گفت : چی شده پسرم؟ اتفاقی افتاده؟

موریانه ی جوان گفت : نه مادر اتفاق خاصی نیفتاده
با این حرف، مادر قانع شد و به کارش ادامه داد،ولی دوباره موریانه ی جوان گفت : مادر...! شماسلیمان نبی رامی شناسید؟
مادر موریانه ی جوان گفت : این چه حرفیه مادر ؟ مگر موجود زنده ای هست که سلیمان نبی را نشناسد ؟ مگر نشنیده ای که خورشید در سرزمین حکومت سلیمان نبی، غروب نمی کند؟ خب معلومه که همه او را می شناسند
موریانه ی جوان که تا آن زمان چنین چیزی نشنیده بود با تعجب پرسید: یعنی چه ؟ مگه ممکنه که خورشید، غروب نکنه؟
مادر گفت: این ، یک ضرب المثله، یعنی اینکه آنقدر سرزمین حکومت سلیمان نبی بزرگه که اگر خورشید در قسمتی از آن غروب کند در قسمت دیگر ش طلوع می کند یعنی همه زمین خدا، سرزمین حکومت سلیمان نبیه
موریانه ی جوان گفت : عجب...! و به فکری عمیق فرو رفت
مادر گفت: حالا چی شده که به فکر سلیمان نبی افتادی؟
موریانه گفت : هیچی چیزی نشده مادر، فقط...فقط چیزی هست که نمی تونم بگم
اما مادر موریانه ی جوان، که خیلی حساس شده بود، دست ازسر موریانه ی جوان برنداشت تا جاییکه اورا به جان خودش قسم داد که رازش را بگوید .موریانه ی جوان که نمی توانست از قسم جان مادرش بگذرد گفت : باشه مادر،ولی خواهش می کنم که راز منو به کسی نگو ... ومادر موریانه ی جوان قبول کرد ، بعد موریانه ی جوان در حالیکه دورو برش را می پایید آهسته گفت : مادر، من باید قسمتی از عصای چوبی سلیمان نبی را بخورم
مادر باشنیدن این حرف کم مانده بود شاخ در بیاورد... از طرفی خنده اش می گرفت، از طرفی هم چون پسر خودش را خوب می شناخت ترس خاصی، دلش را می لرزاند و از طرفی هم زبانش بند آمده بود که چه بگوید ، بالاخره به همه احساسات جورواجورش غلبه کرد و گفت :آخه...آخه این چه حرفیه پسرم ؟ سلیمان نبی کجا ما کجا؟ عصای چوبی و گرانقیمت سلیمان کجا ،تو کجا؟ دیوانه شده ای ؟
ولی موریانه ی جوان که مصمم بود گفت : مادر جان! گویی خدا در دلم قرار داده که باید به سمت سلیمان نبی بروم و فقط قسمتی از عصای چوبی او را بجوم و بخورم ، همین
مادرش با نگرانی گفت : آخر پسرم ! که چه بشود؟خیال می کنی عصای چوبی سلیمان نبی معجونی است که به تو عمر جاودانه می بخشد ؟ مگر در این دنیا جزخدا و سلیمان نبی، کسی هم عمر جاودانه دارد؟
موریانه ی جوان گفت : مادر به خدا من خودم هم نمی دانم... ولی اینرا می دانم که حس عجیب و بزرگی به من می گوید این ماموریت توست از طرف همان کسی که همه ، حتی سلیمان نبی را، آفریده است
مادر با نگرانی ادامه داد :تو می دانی چقدر از انسانها و حیوانات در دربار سلیمان هستند ؟ تو خیال می کنی می توانی آنجا بروی ؟ در قصر سلیمان یک پشه هم نمی تواند بی اجازه پر بزند ... پسرم ! بیا و از این سودای خطرناک دست بردار، من مطمئن هستم خیالات برت داشته
ولی موریانه ی جوان که مصمم شده بود، در حال صحبت با مادرش، آماده می شد تا بطرف قصر سلیمان راه بیفتد ، مادرش هرچه کرد نتوانست مانع رفتن موریانه ی جوان شود ...آخرین سوال موریانه ی جوان از مادرش این بود که : از لانه ما تا قصر سلیمان چقدر راه است ؟
مادرش گفت : آخر پسرم این کار بیهوده ای است که می خواهی انجام دهی ! اگر امروز و الان حرکت کنی حداقل سه روز و سه شب باید راه بروی ...تازه... گفتم که تو را به قصر سلیمان راه نمی دهند مگر اینکه بتوانی پیامت را به سلیمان نبی برسانی
موریانه ی جوان با خوشحالی گفت : خب حتما همین کار را خواهم کرد ،او فرستاده خداوند است مطمئن هستم با مهربانی با من برخورد خواهد کرد
مادر گفت : فکر می کنی حتی اگر بداند که تو برای خوردن و خراب کردن عصای گرانقیمتش می روی ،باز با تو برخورد خوبی داشته باشد؟
موریانه ی جوان آهی کشید و گفت : نمی دانم ولی در هر حال می روم ... خداحافظ مادر مرا دعا کن ...
موریانه ی جوان می رفت ومی رفت،در راه به مورچه ای برخورد ،مورچه از موریانه ی جوان پرسید :کجا با این عجله؟
موریانه ابتدا نمی خواست حرفی بزند ولی یادش افتاد که راز خودش را با مادرش در میان گذاشته و از او نظرات عجیبی شنیده است یک لحظه به فکر فرو رفت و بخاطر اینکه نظر مورچه را هم بداند داستان خودش را بصورت کامل به مورچه هم تعریف کرد ،مورچه به شدت خنده اش گرفت و موریانه را مسخره کرد و گفت : خورشید در سرزمین حکومت سلیمان نبی غروب نمی کند حالا تو ، جانور فسقلی! می خواهی بروی وقسمتی از عصای گرانقیمت او را بجوی وبخوری ...؟ می دانی سلیمان کیست ؟
موریانه جواب داد : چرا نمی دانم؟
مورچه گفت : خب نمی دانی دیگر ... او صاحب فدرت نیست ؟که هست
پادشاه نیست ؟ که هست ... فرستاده خدا نیست ؟که هست.... زبان همه حیوانات را نمی داند ؟که می داند ...از اسرار همه با خبر نیست ؟که هست...
حالا تو با کدام عقل و چطور می خواهی با کمال پررویی ، پایه عصای قیمتی سلیمان را بجوی و بخوری ؟ فکر نمی کنی کارت خیلی احمقانه است ؟
موریانه ی جوان گفت : ولی سلیمان نبی نیز خدایی دارد . اینطور نیست؟
مورچه خندیدو گفت : آری خدایی دارد ...خدایی که از هر جهت حمایتش می کند در مقابل هر خطری ، مقابل حیوانات وحشی و انسانهای درنده ای که تو به اندازه ناخن کوچکشان هم نیستی
موریانه ی جوان گفت : فکر می کنم کسی که این احساس و اراده را در من ایجاد کرده ، همان خدایی است که سلیمان را سلیمان کرده
اینبار مورچه با صدای بلندتری خندید و گفت : نکند ادعای پیامبری می کنی موریانه ؟ پیامبر خدا سلیمان نبی است و اوست که تا ابد فرمانروای همه مخلوقات جهان خواهد بود
حرفهای مورچه تا حدود زیادی موریانه را نا امید کرد اما حس بسیار قویتری او را وامی داشت تا به سمت قصر سلیمان نبی حرکت کند بخاطر همین گفت : جناب مورچه توهین و تمسخر بس است ، فقط بگو چقدر تا قصر سلیمان نبی فاصله دارم
مورچه در دور دستهایک سیاهی را نشان داد و گفت : آنجا قصر سلیمان نبی است از حالا و با این قدمهای کوتاه که بخواهی بروی اگر شبها را نخوابی و روزها را از رفتن نمانی، بیش از دو شبانه روز باید راه بروی ...
وموریانه با دلی آکنده از ترس وامید راه افتاد
موریانه ی جوان رفت و رفت ،از دره ها و کوهها گذشت ،به هر مصیبتی بود از میان سنگلاخها و مزارع و سبزه زار ها عبور کرد و همچنان می رفت و می رفت و می رفت و قصر باشکوه سلیمان نبی هر لحظه شکوه خود را بیشتر نشان می داد
کنار رودخانه ای ساری نشسته بود و آب می خورد که ناگهان چشمش به موریانه ی جوان افتاد وقتی اورا عرق ریز و در حال عجله دید ، گفت : آهای موریانه ! کجا با این عجله ؟
موریانه مثل اینکه فرصت مناسبی برای استراحت پیدا کرده باشد نشست و داستان خودش را مو به مو به سار تعریف کرد .سار که عمیقا به حرفهای موریانه ی جوان گوش می کرد ناگهان با تعجب گفت : چه گفتی ؟ قسمتی از پایه ی عصای سلیمان را بخوری ؟ تو اصلا می دانی الان در قصر سلیمان چه خبر است ؟ 
موریانه گفت : نه از کجا بدانم ؟
سار گفت : فقط اینرا بگویم که به فرض محال اگر قبلا هم می خواستی و می توانستی چنین کاری بکنی الان دیگر محال است که بتوانی
موریانه پرسید: چطور؟
سار گفت : الان یک شبانه روز است که سلیمان نبی بر بالای قصر خود رفته و برعصای خود تکیه داده و سخن نمی گوید . اکثر انساها و حیوانات ، جلوی قصر سلیمان نبی جمع شده اند و منتظر هستند که فرستاده خدا چه دستوری خواهد داد. سلیمان نبی هم ساکت و آرام ایستاده ، به گمانم می خواهد آنقدر منتظر بماند تا همه مخلوقات خدا آنجا جمع شوند شک ندارم که پیام بسیار مهمی برای همه دارد
موریانه ی جوان گفت : یعنی الان جلوی قصر سلیمان پراز انسان و حیوان است؟
سار گفت: به اندازه ای که تصورش را هم نمی توانی بکنی ، اگر نظر مرا می خواهی برگرد . یقینا اگر سلیمان نبی پیامی هم داشته باشد، توسط موریانه های دیگر به گوشتان خواهد رسید اگر بروی زیر دست و پا می مانی و له می شوی
موریانه گفت : نه سار عزیز، در دلم آتشی روشن است که جز با جویدن عصای سلیمان نبی خاموش نمی گردد
سار که از حرفهای موریانه سر در نمی آورد با تعجب پرزد و در دل آسمان آبی گم شد
موریانه همچنان به راهش ادامه می داد از جاهای مختلف گذشت ، همانطور که مادرش و مورچه و سار گفته بودند سه شبانه روز در راه بود و دیگر به قصر حضرت سلیمان نزدیک شده بود روی تخنه سنگی رفت و سعی کرد به اطراف نگاه کند آنچه را چشمانش می دید قلبش باور نمی کرد تا آن زمان آنهمه آدم و حیوان ، کنار هم ندیده بود ، ولی همه را خواب برده بود ، گویا کسانی که آنجا منتظر به حرف آمدن حضرت سلیمان، بودند خسته شده و خوابیده بودند و تا طلوع آفتاب هم چیزی نمانده بود
موریانه باردیگر به این جمله فکر کرد:
در سرزمین حکومت سلیمان نبی هیچوقت خورشید غروب نمی کند
وبه این اندیشید که خورشید حتما الان در قسمت دیگری از سرزمین حکومت سلیمان نبی است که هنوز به قصر سلیمان سر نزده است
موریانه ی جوان احساس کرد فرصت مناسبی است که با هر جا کندنی که شده خود را از ستون قصر بالا بکشد و به فرستاده خدا برساند . فرصت مناسبی بود... حتی نگهبانهای قصر هم همگی خوابیده بودند هر چند که موریانه ی جوان از کسی ترس نداشت چون می خواست وقتی حضرت سلیمان را دید حرفهای دلش را با او در میان بگذارد اگر نگهبانان نیز جلوی او را می گرفتند او می توانست صادقانه همه چیز را بگوید و می دانست سلیمان نیز با او برخورد تند وزشتی نخواهد کرد ، چرا که مطمئن بود او از اسرار دل همه باخبر است . این بود که موریانه خودرا به پای یکی از ستونهای قصر رساند و شروع کرد به بالا رفتن
اینکار خیلی خسته کننده و زجر آور بود مخصوصا که تشنگی و گرسنگی راه نیز طاقت موریانه را کم کرده بود
موریانه ی جوان به هر ترتیبی که بود خود را به پشت بام قصر مجلل سلیمان نبی رساند . از دور نگاهی به هیکل با اُبهت و شکوهمند فرستاده خدا یعنی حضرت سلیمان، انداخت ابتدا عظمت و شکوه سلیمان نبی لرزه ای بر اندام موریانه انداخت ولی وقتی شنیده هایش را در مورد مهربانی و خوبی پیامبر خدا به یاد آورد دلش کمی آرام شد و دوباره به طرف آن حضرت حرکت کرد
سلیمان نبی بر عصای چوبی خود تکیه داده بود و کوچکترین تکانی نمی خورد خورشید آرام آرام بالا می آمد خفتگان اطراف قصر بیدار می شدند صدای جمعیت موجود رفته رفته زیادتر می شد اما چیزی مفهوم نبود آنچه که می شد فهمید این بود که همه آنهاییکه جمع شده اند در انتظار لب گشودن و سخن گفتن حضرت سلیمان هستند ولی کسی هم یارای نزدیک شدن به آن حضرت رانداشت
ناگهان صدای بسیار بلندی به گوش رسید : یا نبی الله اینک سه روز و سه شب است که بر عصای خویش تکیه نموده ای وهیچ نمی گویی ، حتی لقمه ای نان و جرعه ای آب نخورده ای . ماهمه می دانیم که تو تا ابد می مانی و برای زنده ماندن هم به آب و غذا نیاز نداری ، اما اگر صلاح می دانی رعایت حال اینهمه منتظر را بکن... ما همه نگران و مضطرب، ومنتظر شماییم سه روز است که همه بخاطر این نگرانی از کار و زندگی افتاده ایم . هر امری دارید بفرمایید ، مطمئن باشید اگر لازم باشد همه ما جانهای ناقابلمان را فدایتان خواهیم کرد
برای موریانه ی جوان خیلی جالب بود چرا که این صدا متعلق به رییس قبیله ی مورچه ها بود که علیرغم جثه ی کوچکش ، چنان صدای بلندی داشت که جز سلیمان هیچ انسانی قادر به شنیدن صدای او نبود واز آنجاییکه انسانها صدای مورچه را نمی شنیدند همزمان با او حرفهایی در همان معنا ومفهوم خطاب به سلیمان نبی می گفتند و همه ی این صداها در هم می پیچید اما سلیمان همچنان بی حرکت و چون کوهی استوار ایستاده بود
دل موریانه ی جوان چون بید می لرزید ابهت سلیمان نبی قدری نبود که کسی بتواند بی اضطراب و ترس نزدیکش شود
موریانه ی جوان با ترس و به سختی آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی گفت : السلام علیک یا نبی الله..
و دست برسینه گذاشت و به حالت احترام ایستاد . اما صدایی از سلیمان به گوش نرسید
در ذهن موریانه، سوال عجیب و بزرگی ایجاد شد : چگونه است که سلیمان نبی صدای مرا می شنود ولی جواب سلامم را نمی دهد؟ مگر نه اینکه جواب سلام واجب است و پیامبر خدا هیچ واحبی را ترک نمی کند ؟!!؟ نه، این امکان ندارد...
موریانه ی جوان دوباره با صدای بلندتری گفت : السلام علیک یا نبی الله...
ولی باز هم جوابی از سلیمان نبی به گوش نرسید موریانه ی جوان برای سومین بار سلام کرد اما باز جوابی نشنید
آهسته به حضرت سلیمان نزدیک شد بطرف عصای چوبی آن حضرت رفت و همانگونه که در دلش گذاشته شده بود ،شروع کرد به جویدن عصای چوبی سلیمان نبی ... موریانه ی جوان جوید وجوید،جوید. خورد و خورد وخورد
مدتها طول کشید .خورشید که در سرزمین حکومت سلیمان ،غروب نمی کرد ،بعد از گشتن در همه جا، دوباره به قصر سلیمان سر زد.
ابتدا از دور به حضرت سلیمان نگریست ، سایه سلیمان بلند تر از همیشه بر پشت بام قصر باشکوهش پهن شد . صدای موجوداتِ منتظر، گاه زیاد می شد و گاه کم ،
موریانه ی جوان بی توجه به هر اتفاقی عصای سلیمان نبی را می جوید ومی جوید
همزمان ،حسی مشابه ترس و جنون، دل موریانه را می جوید ، گویی سایه ی بلندِ حضرت سلیمان، هم می ترسید چون رفته رفته خود را زیر پاهای سلیمان نبی قایم می کرد
خورشید، که تصور می کرد اتفاق دیگری در طرفِ دیگر سلیمان نبی، در حال رخ دادن است خود را بربالای سرِ سلیمان رساند اما سلیمان نبی هیچ تکانی نمی خورد و فقط موریانه ی جوان، به دور از چشم همه عصای پیامبر را می جوید . مدت زیادی گذشت تا قسمتی از عصای سلیمان نبی جویده شود
عصا ، که پایه اش به شدت نازک شده بود دیگر تحمل وزن پیامبر خدا را نداشت لذا افتاد و پشت سرش هیکل شکوهمند سلیمان نبی سرنگون شد
صدای مهیبی ازدل جمعیت منتظر به گوش رسید که یکصدا فریاد زدند: یا نبی الله....
اما سلیمان نبی افتاده و مرده بود
موریانه ی جوان دست و پایش را گم کرد و تنش به لرزه افتاد و در حالیکه لبها و دندانهایش می لرزید گفت: سلیمان نبی مرده ... او مرده ... همه...ه...هم....همه می میرند . حتی سلیمان نبی که خورشید در سرزمین حکومتش غروب نمی کند ..
و بعد آرام پای فرستاده خدا را بوسید و یکبار دیگر زیر لب گفت : السلام علیک یا نبی اللهنامش را بگذارم "به خدا دلم می سوزد" منتظر نظراتتان هستم
دو جوان به دار مجازات آویخته می شوند، زورگیرانی که پایتخت را ناامن کرده بودند ، دوربین رسانه ملی به سراغ مردمی می رود که ابراز شادی کنند و از قوه قضائیه تقدیر وتشکر بنمایند و البته تصویر دلخراش شیون خواهران اعدامی ها را نشان نمی دهند و این تصاویر را باید از اینترنت پیدا کنی ، به قضاوت می نشینی...

خود را به جای کسانی می گذاری که بالای دار رفته اند ترس و وحشت تمام وجودت را فرا می گیرد ، طناب دار با کسی شوخی ندارد هرچند قمه کش باشی و قداره بند ، می خواهی فریاد بزنی : فریاد رسی نیست ؟
خود را جای کسی می گذاری که مورد زورگیری قرار گرفته است، یک لحظه احساس می کنی که جلویت را گرفته و با قمه تهدیدت کرده اند که هر چه همراه داری بده ...و آخر سر ضربات قمه و چاقو تنت را زخمی کرده است ، باز وحشت تمام تنت را فرا می گیرد می خواهی فریاد بزنی :این مملکت صاحب ندارد ؟؟؟
خود را جای پدر ،مادر وبرادر وخواهران جوانان بالای دار می گذاری ، آبروی ریخته را یک طرف می بینی و جگرگوشه ات را که آونگ دار شده یک طرف ، تمام امیدت ،آرزویت و خون دلهایت ، همراه آبرویت می رود دیگر به که باید امید ببندی ؟می خواهی از این همه ظلم فریاد بزنی ،دیگر کاری به قانون و مملکت نداری ، می خواهی فریاد بزنی : آیا خدایی نیست ؟
و تازه پی می بری که قضاوت سخت است ،نه به این راحتی که اتفاق افتاد . و هیچ دانه برفی به تنهایی در سقوط یک بهمن عظیم مقصر نیست زمانیکه جوانی ؛ قبل از آنکه به حقی دست پیدا کند مکلف می شود ، بی آنکه دخل کوچکی داشته باشد خرج بزرگی را عهده دار می شود زمانیکه بیکاری گلویش را می فشارد ،زمانیکه صبح چشمانش را باز می کند و در دل می گوید : کاش بیدار نشده بودم ، زمانیکه در جیبش عنکبوت تار می بافد ،زمانیکه غرورش را می شکند و به خواهر کوچکتر از خودش دهان باز می کند وپول سیگارش را از او می گیرد ، زمانیکه طعنه می شنود، زمانیکه ناعدالتی می بیند و زمانیکه هیچ کاری از دستش بر نمی آید و مستاصل می شود هیچ راهی برایش نمی ماند الا گریز راه شیطان
واینچنین است که زورگیری می کند و گیرِ زور می افتد و در بالای دار ، جایی میان آسمان و زمین ، به جهان مملو از بی عدالتی می اندیشد و شاید به اینکه : آیا زندگی می توانست بهتر از این رقم بخورد ؟؟؟ سوالی که جوابش را هیچگاه نخواهد یافت
و بایدایمان بیاوریم به این واقعیت تلخ که: اگر نان سنگگ هزار تومان باشد وجوان بیکار هزارتومان در جیب نداشته باشد باید نگران جان کودکی باشی که برای خرید سه قرص نان، او را سر کوچه فرستاده ای
اِلهی عَظُمَ البَلاء ...
یا صاحب العصر والزمان به جان عزیزت قسم عَظُمَ البَلاء
اولی الالباب را هم، سر بریدند 
دل بی تاب را هم، سر بریدند
سرخورشید را روزی شکستند
شبی مهتاب را هم، سر بریدند
نه تنها تاکهای بی زبان را
شراب ناب را هم، سر بریدند
برآشفته است رویای کبوتر
کلاغان خواب را هم، سر بریدند
امیدی نیست جام تشنگان را
دگر میراب را هم، سر بریدند
به دور از خشکی لبهای اصغر
گمانم آب را هم، سر بریدند
همه دنیایشان نابخردی بود
اولی الالباب را هم، سر بریدند
دوباره ماه محرم آمد ، دوباره بوی خیمه های سوخته وخبر شرمساری آب از لبان خشکیده رقیه همه چیز را تحت الشعاع خویش قرار داد. ضمن التماس دعا،یکی از سروده های تازه ام را تقدیم می کنم ۰
گرچی یوخدور ذرّه جه منده لیاقت یا حسین
سن ولی زهرایه خاطیر ائت عنایت یا حسین
یاحسین! کرب و بلاده ائیله تدبیر ائیله دون
سیندیریب زور و زری تزویری زنجیر ائیله دون
قانوویله سوره ی توحیدی تفسیر ائیله دون
نیزه ده کهف آیه سین ائتدون تلاوت یا حسین
گون تکین ،اوز دونده ریب، بیر لحظه باخمیشدون یئره
شک یوخدور آللاهین قانیدون آخمیشدون یئره
قتلگاهه اوز قویوب ابلیسی یاخمیشدون یئره
اوچدون اول گودالیده ن تا بی نهایت یا حسین
عشقی محدود ائیله مک اولماز نمازو روزیه
یوخسا دوشمزدی بو کوفه اهلی قران سوزیه
معرفت دریاسی سن، دریا کی سیغماز کوزیه
میندار اعرابی یوماز بحر طهارت یا حسین
ظهر عاشوراده گورسندی غروب آفتاب
شیون ائتدی زینب و کلثوم ولیلا و رباب
اولدی قلب مرتضی و مصطفی حتی،کباب
یئتدی بیرده قلب زهرایه جراحت یا حسین
ایسته دی دوشمن قویا، خنجر نیامه ،قویمادون
غارتیله جنگی چاتدیرسین تمامه ،قویمادون
نیمه جانیدون ولی بیر کس خیامه، قویمادون
تاریخه وئردون او دم درس شهامت یا حسین
قوزانیب گودالیده ن گورسندی تیتره ک اللرون
قورخودوردی لشگر کفاری بیر تک ،اللرون
قانیله رنگین، گویه قالخان ، مبارک اللرون
اولدی بایداقلار باشیندا بیر علامت یاحسین
اللرون بنزه ردی طوفانه کی دریاده ن اسه
قویمادی جرات قالا کوفه سپاهینده،کسه
شمر گلدی تا کی غیرت بحری نین باشین کسه
تیتره دیب عرش خدانی بو جنایت یا حسین
اولدی قلب پاک زهرا، ماتمونده داغدار
قورخو گلدی خیمه گاهه اولدی زینب بی قرار
اوت ویریب اعراب جاهیل،سالدی اخیامه شرار
شرّ و آفت گورسه نیب جای شرافت یا حسین
موسیقی دشتی اولوبدور اوندا دشت نینوا
یئل گلوب شوره،اَسیب ماهوره، چالدی نی،نوا
آلدی سنده ن نینواده بیر نیستان نی، نوا
وئردی باشون نی لره ،یاخشی جلالت یا حسین
گوئیا آللاه اوزی سسلندی :عبدی مرحبا
اول مطهّر جیسمووه،دونیا وما فیها فدا
عشقووه خاطیر سنی ائتدیم شفیع اولیا
قانووه قیمت منم، آزدور قیامت یا حسین
تا باشون گئتدی قاباقدا ، تک قالیب،باشسیزلارون
غصه دریاسینده باتدی، بیربه بیر اولدوزلارون
قول قولا زنجیره باغلاندی،پریشان، قیزلارون
اولدولار قربانیِ ظلم و قساوت یاحسین
نیزیه باخدیقجا گوز یاشی آخاندا زینبون
اوت توتاردی قلبی، قیزلاره باخاندا زینبون
قانلی باشون،یاندیریب قلبین یاخاندا زینبون
یاردی باشین،تا سنه تاپسین شباهت یا حسین
شیعه نین ده قلبی اوتدور زینب کبرا کیمین
بو غم عظماده آغلار حضرت زهرا کیمین
سینه چاک ایلر،سنون عشقونده بیر شیدا کیمی
سنده حقین محضرینده ائت شفاعت یا حسین
"همیشه کسی هست داستانیست که سالها پیش به قلم اینجانب درشماره۲۲ مجله خانه خوبان(مجله موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ) به چاپ رسیده است ،به دنبال استقبال دوستان فرهیخته ام از داستانهای دینی به زبان جانوری این داستان را نیز تقدیم می کنم لطفا راهنمایی بفرمایید"
همیشه کسی هست
خرگوش خانم گفت: ولش کن چرا سر به سرشون می ذاری؟
آقا خرگوشه گفت: آخه می بینم خیلی دارند خودشونو خسته می کنند. تلاش اونها کاملا بیهوده است.
خرگوش خانم گفت: درهر حال تو نباید بیشتر از این ناراحتشون بکنی، بگذار هرکاری که دوست دارند بکنند.

اما لاک پشت ها تصمیم گرفته بودند به حرف کسی گوش نکنند توی دلشان امیدی بود و نمی خواستند خسته بشوند.
خانم لاک پشت گفت: مگه ممکنه که خدا ما رو فراموش کرده باشه؟
خب خدا خودش ما رو آفریده، اون خوب میدونه که ما نمی تونیم مثل خرگوش و آهو و حیوانات دیگه سریع بدویم... خدا خودش خوب می دونه که به ما بال نداده تا مثل کلاغ و عقاب و پرستو پرواز کنیم پس حتماً اگه ما هم تلاش بکنیم به کشتی می رسیم.
----------------
لاک پشت ها گرم صحبت بودند که دیدند خرگوش ها با چنان سرعتی از آن ها دور شدند که از دور فقط مثل دو تا نقطه به نظر می رسند.
آقا لاک پشت در حالیکه نفس نفس می زد گفت:
من حرف های تو رو قبول دارم ولی دیروز شنیدی آقاکلاغه چه می گفت؟ اون گفت که حضرت نوح پیام فرستاده که هر حیوونی فقط یک شبانه روز فرصت داره که خودش رو به کشتی برسونه. می دونی با این سرعت که ما داریم چند شبانه روز می کشه تا به کشتی نوح برسیم؟
-----------------------------------------------------
در این حین لاک پشت ها صدای پای دیگری را از پشت سرشان شنیدند تا سر برگرداندند آقا گرگه با خانم گرگه را دیدند که با عجله داشتند می دویدند. آن ها تا لاک پشت ها را دیدند سلام کردند.
خانم لاک پشت گفت: سلام آقا گرگه، سلام خانم گرگه حتما شما هم با این عجله دارید می رید که به کشتی حضرت نوح برسید درسته؟
آقا گرگه گفت: بله شما هم دارید همین کارو می کنید؟
خانم لاک پشت گفت: بله ما هم داریم سعی می کنیم که به کشتی برسیم
خانم گرگه گفت: فکر نمی کنید بااین سرعتی که شما دارید به کشتی نمی رسید؟
آقا لاک پشته گفت: حق با شماست خانم گرگه، ولی من هر چه می گم خانم لاک پشته قبول نمی کنه.من هم احساسم اینه که ما به کشتی نمی رسیم و تلاشمون بی نتیجه است ماداریم خودمونو خسته می کنیم.
آقا گرگه گفت: خب شاید حق با خانوم لاک پشته باشه باز تلاشتونو بکنید فقط یادتون باشه فقط یک شبانه روز وقت دارید، که خودتونو به کشتی نوح برسونید. ما باید بریم خداحافظ.
گرگها با لاک پشت ها خداحافظی کردند و با سرعت دور شدند.
----------------------------------------------------------------
لاک پشت ها خسته، اما امیدوار دوباره راه افتادند ناگهان چشمشان به سایه ای افتاد که روی
زمین افتاده بود فهمیدند که سایه دو تا پرنده است سرشان را بالا بردند تا صاحبان سایه را ببینند. صدای خنده و قهقهه دو تا جغد را شنیدند که داشتند لاک پشت ها را مسخره می کردند.
جغد اولی گفت: این بدبخت ها رو ببین!لابد اینها هم میخواهند خودشان را به کشتی نوح برسانند جغد دومی خندید و گفت: با این سرعتی که دارند فکر می کنم نوح باید هزار سال دیگر عمر کند تا اینها هم به کشتی او برسند.
دراین حین خانم لاک پشت سرشو بالا آورد و گفت: سلام!مگه شما خبر رو نشنیدید.
جغد اولی گفت: چرا، اتفاقاًشنیدیم و خودمون هم داریم می ریم سوار کشتی نوح بشیم
خانم لاک پشت گفت: شما می دونید چه اتفاقی قراره بیفته؟
جغد دومی گفت: نه نمی دونم فقط یک چیزهایی در مورد بارون و سیل و اینجور چیزها شنیدیم حضرت نوح گفته هر کس به کشتی من پناه نیاره از بین می ره.
آقا لاک پشت گفت: حتی پرنده ها؟
جغد دومی گفت: حتی پرنده ها ... خب اگه قرار باشه از آسمون سیل آسا بارون بباره مگه می شه بین زمین و آسمون پرواز کرد؟ باید جایی باشه که ما پرنده ها هم پناه ببریم.
آقا لاک پشت ادامه داد: خیلی عجیبه!
جغد اول گفت: نه عجیب نیست! عجیب کار مسخره شماست – شما خیال می کنید با این سرعتی که دارید به کشتی می رسید؟
خانم لاک پشت گفت: اگه قرار بود ما به کشتی نرسیم و نجات پیدا نکنیم پیامبر خدا ما رو دعوت نمی کرد.
جغدها با صدای بلند خندیدند و جغد اولی گفت: به همین خیال باشید ... ما باید بریم خیلی دیرمون شده.
جغدها در حالیکه می خندید پر زدند و از لاک پشت ها دور شدند ولی خانم لاک پشت که می خواست صدایش به جغدها برسد با صدای بلند گفت:
چرا به کشتی نرسیم مگه ما دعوت ...
در همین حال پای خانم لاک پشت از روی سنگریزه ای سر خورد
خانم لاک پشت به پشت افتاد...
آخ...
و این صدای خانم لاک پشت بود که از ته دلش بر می آمد... آقا لاک پشت با دیدن این صحنه دلش مثل آسمان که در آن لحظه با ابرهای تیره پوشیده شده بود گرفت. دلش می خواست بنشیند و ساعت ها گریه کند
-----------------------------------------------------
آقا لاک پشت غمگین غمگین شد نشست بالای سر خانم لاک پشت و در حالیکه اشک چشمهایش را پاک می کرد گفت:
دیدی؟ ... دیدی ما به کشتی نمی رسیم؟ من به تو گفتم . گفتم که بیا بی خیال بشیم گفتم که بیا خودمونو خسته نکنیم اماتو گفتی پیامبر خدا از هر حیوونی یک جفت دعوت کرده، اگه ما نریم، ممکنه نسل لاک پشت ها برای همیشه از بین بره، لابد پیامبر خدا از من و تو بیشتر می دونه، اگر غیر از این بود می گفت که لاک پشت ها نیان.
خانم لاک پشت در حالیکه دست و پا می زد و تلاش می کرد که برگردد و گفت:
فعلا که وقت این حرف ها نیست کمکم کن که برگردم و به راهمون ادامه بریم
آقا لاک پشت گفت: مگه من تنهایی زورم می رسه؟ یادت نیست یکبار هم این اتفاق برای من افتاد؟ اگه حیوانات دیگه نبودند مگه تو تنهایی می تونستی منو برگردونی به حالت اولم...
اما خانم لاک پشت گفت: ناامید نشو- تلاشتو بکن منم سعیمو می کنم. آقا لاک پشت با اینکه کاملاً ناامید بود تلاش خودش رو برای نجات لاک پشت شروع کرد اون شونه هاشو زیر لاک سنگین خانم لاک پشت قرار داد و سعی کرد به طرف بالا فشار دهد اما خانم لاک پشت مثل سنگ سنگین بود که امکان تکانش نبود خانم لاک پشت هم دست و پا می زد اما گویا قرار نبود نتیجه ای داشته باشد.
آسمان غرید، رعد و برق همه جا را فراگرفت و باران شروع به باریدن کرد باران طوری می بارید که تا آن زمان چشم کسی چنان بارشی ندیده بود صدای رعد و برق همه موجودات روی زمین رو وحشت زده کرده بود.
آقا لاک پشته که بیشتر ترسیده بود خطاب به خانم لاک پشته گفت:
من و تو سرنوشت بدی داشتیم الانه که سیل بیاد و هر دوی ما رو غرق بکنه من بارها به تو گفتم که پیامبر خدا ما را فراموش کرده آخه پیامبر خدا بااون همه گرفتاری و کاری که داره چطور به فکر من و تو باشه، بگذار توی خانه خودمان بمانیم و بمیریم اما تو گفتی حرکت کن ما نباید لحظه ای را هم از دست بدهیم مطمئن باش که اگر پیامبر خدا هم ما رو فراموش کنه خدا ما رو فراموش نکرده ... آخه پس کو؟
آقا لاک پشته خسته و کوفته درد و دل می کرد و لب به شکایت گشوده بود که ناگهان دیدند از دور سیلی به راه افتاده و به سمت آن ها در حال حرکت است با دیدن آن همه آب که داشت به طر ف آن دو می آمد وحشت تمام وجود لاک پشت ها را فراگرفت.
سیل نزدیک و نزدیک تر شد تا به لاک پشت ها رسید. لاک پشت ها روی آب شناور شدند آن ها بخاطر اینکه توی آب خفه نشوند سعی می کردند سر خود را از آب بیرون نگه دارند و جان خود را نجات دهند اما قدرت آب به قدری بود که آن ها را به درون خود کشید خانم لاک پشت که آب او را برگردانده بود و او را نیز مثل آقا لاک پشته در خود شناور ساخته بود ناگهان متوجه چیز عجیبی، شد درون آب نگاهی به آقا لاک پشته کرد و گفت:
آقا لاک پشته، لزومی ندارد که ما نگران باشیم من و تو درون آب هم می توانیم نفس بکشیم. ببین آب دارد من و تو را بدون آنکه خفه مان کند به سمت کشتی نوح می برد.
آقا لاک پشت انگار که متوجه چیز عجیب و غریبی شده باشد سرش را از توی لاکش بیرون آورد و شناکنان لبخندی زد.. تمام وحشتش فرور ریخت و با شادی گفت:
آره من و تو با اینکه درون آب هستیم ولی زنده ایم و می توانیم درون آب شنا کنیم.
لاک پشت ها نگاهی به یکدیگر کردند و هر دو هم زمان سرشان را از آب بیرون آوردند
آن ها گرگها را دیدند که از ترس سیلی که به راه افتاده بود خود را به یک بلندی کشیده بودند تا دوان دوان به کشتی نوح برسند چرا که سیل لحظه به لحظه داشت بیشتر و بیشتر می شد.
--------------------------------------------------------
لاک پشت ها سوار بر امواج خروشان سیل و با سرعت کنار خرگوش ها رسیدند خرگوش ها خود را به کناری کشیدند تا امواج آب آن ها را در خود غرق نکند و با کمال تعجب دیدند که آقا لاک پشت و خانم لاک پشت سوار بر سیل بطرف کشتی نوح در حال حرکتند
لاک پشت ها گاه سرشان را زیر آب می بردند و شنا می کردند و گاه سرشان را از آب بیرون می آوردند تا ببینند چقدر راه تا رسیدن به کشتی نوح باقی مانده است.
آن ها از کنار خرگوش ها گذشتند و با چنان سرعتی از آنها دور شدند که از دور فقط مثل دو تا نقطه دیده می شدند که روی آب جست و خیز می کنند و با هر مانعی برخورد می کردند بخاطر لاک سخت و سفتشان هیچ دردی را احساس نمی کردند ... فقط و فقط به فکر رسیدن به کشتی نوح بودند .
سیلی که به راه افتاده بود لاک پشت ها را تا پای کشتی نوح آورد از دور پیامبر خدا چشمش به لاک پشت ها افتاد دستور داد تا چند تا از پرندگان به طرف لاک پشت ها بروند و به آن ها کمک کنند تا سوار کشتی بشوند.
جغدها که از تعجب دهانشان بازمانده بود همراه چند پرنده دیگر بطرف لاک پشت ها رفتند دستان لاک پشت ها را گرفتند و آن ها را تا عرشه کشتی بردند.
آقا لاک پشت و خانم لاک پشت اینک روی عرشه کشتی نوح بودند
خانم لاک پشت گفت: آقا لاک پشت تو که طوریت نشده؟
آقا لاک پشت گفت: نه ... هیچ اتفاقی برای من نیفتاده تو چطور؟ خوبی؟
خانم لاک پشت لبخندی زد و گفت: آره خوبم. خوبتر از همیشه .. نگفتم خدا ما رو فراموش نمی کنه؟ همیشه کسی هست که به فکر حیوانات باشه! حتی به فکر ما لاک پشت ها...
حضرت نوح که از دور به لاک پشت ها نگاه می کرد لبخندی زد و باران، با شدت بیشتری داشت می بارید و هنوز بعضی از حیوانات در راه بودند.

«داستان برای نوجوانان »
عنکبوت قهوه ای عاقل ترین عنکبوت غار بود. عنکبوت هایی که در آن غار بزرگ زندگی می کردند،همه به عنکبوت قهوه ای احترام می گذاشتندو به حرفهایش توجه داشتند. البته عنکبوت قهوه ای حاکم و فرمانروای عنکبوت ها نبود؛ فقط عنکبوت عاقل و با تجربه ای بود که هیچ عنکبوتی از مشاوره با او و به خاطر استفاده از راهنمایی های او پشیمان نشده بود.
****************************************
آن روز، روزعجیبی بود. از صبح آن روز خبری بین همه عنکبوت ها پیچیده بود. همه از یکدیگر می پرسیدند: یعنی عنکبوت قهوه ای چه کاری دارد که می خواهد همه عنکبوت ها یکجا جمع بشوند؟!و هر کسی حدسی می زد، یکی گفت:

حتماً احتمال می دهد که دشمن خطرناکی به ما عنکبوت ها حمله کند. او می خواهد که ما همه خودمان را آماده کنیم.
یکی دیگر از عنکبوت ها گفت: نه حتماً خطایی از یکی ازماها سرزده که عنکبوت قهوه ای می خواهد به ما تذکر دهد.
عنکبوت دیگری گفت:
هیچ وقت نشده که عنکبوت قهوه ای به خاطر اشتباه یک یا دو عنکبوت همه عنکبوت ها را یکجا جمع کند. باید خبر مهم تری باشد.
عنکبوت ها که هر کدام حدسی می زدند آرام آرام یکجا جمع شدند عنکبوت قهوه ای خود نیز آمده بود؛ اما، ساکت نشسته بود تا همه عنکبوت ها از راه برسند.
******************************************************
وقتی همه جمع شدند عنکبوت قهوه ای گفت:
دوستان! امروز باید ماموریت بزرگی را به انجام برسانیم.
عنکبوت خاکستری گفت:
ما دیگر تحمل انتظار نداریم زود باش عنکبوت قهوه ای، زود بگو که چه ماموریتی را باید به انجام برسانیم چه اتفاقی افتاده است؟
عنکبوت قهوه ای گفت:
عجله نکنید... هنوز برای انجام ماموریت وقت داریم.
عنکبوت پیر جلو آمد و گفت:
عنکبوت قهوه ای تو هیچ وقت برای کار غیر مهمی عنکبوت ها را جمع نمی کنی. همه عنکبوت ها تو را میشناسند. تو عنکبوت عاقلی هستی ... چه اتفاق مهمی افتاده است که همه عنکبوت ها را با این عجله یکجا جمع کرده ای؟
عنکبوت قهوه ای گفت:
امروز دستوری از جانب خدا داریم!
عنکبوت ها یکصدا گفتند: خدا؟!
عنکبوت قهوه ای ادامه داد:
بله ... خدا... خدای بزرگی که همه ما را آفرید و به ما نعمت زندگانی عنایت کرد.
عنکبوت پیر گفت:
پس باید ماموریت بسیار مهمی باشد.
**********************************************
عنکبوت قهوه ای گفت: آری بسیار مهم است و سخت... ما باید منتظر ورود دو نفر به غار باشیم. به محض این که آن دو نفر وارد غار شدند، باید دهانه غار را با تارهایمان مسدود کنیم.
عنکبوت خاکستری گفت:
یعنی به اندازه دهانه غار تار ببافیم؟
عنکبوت قهوه ای گفت:
بله! آن هم قبل از این که خورشید به وسط آسمان برسد.
*****************************************************
عنکبوت سیاه که تا آن لحظه حرفی نزده بود، با صدای بلند خندید و گفت:
عجب!... عجب ماموریتی!
الان خورشید بالا آمده است و چیزی هم نمانده است که به وسط آسمان برسد. هنوزهم آن دو نفر نیامده اند. تازه قرار است بیایند... بعد از این که آمدند ما شروع کنیم به بافتن تار در دهانه بزرگ غار و قبل از این که خورشید به وسط آسمان برسد هم تمام کنیم... هه! هه! ... عجب چیز خنده داری!
تمام عنکبوت های دنیا را هم جمع کنید، در این مدت کم نمی توانند چنین کاری انجام دهند.
من گفته بودم به شما که آنقدرها که شما فکرمی کنید، عنکبوت قهوه ای عنکبوت عاقلی نیست...
عنکبوت پیر با فریاد گفت:
آهای عنکبوت سیاه بهتر است مواظب حرف زدن خودت باشی!
عنکبوت سیاه گفت: آخه پیرمرد، دروغ گفتم؟ همه عنکبوت ها رو جمع کرده که یک مشت چرت و پرت تحویلشون بده. این درسته؟ تازه من که فکر نمی کنم، این ماموریت از طرف خدا باشه.
عنکبوت خاکستری با شنیدن این حرف گفت:
این حرف ها چیه عنکبوت سیاه؟ همه ما می دونیم که هیچوقت عنکبوت قهوه ای به ما دروغ نگفته؛ تازه چه دلیلی داره که به ما دروغ بگه؟
عنکبوت خاکستری این جمله ها را به عنکبوت سیاه گفت؛ اما، رویش را به عنکبوت قهوه ای برگرداند و گفت: ولی عنکبوت قهوه ای! اون خیلی هم بی راه نمی گه... آخه ما اگر از الان هم شروع کنیم، باز هم نمی تونیم تا رسیدن خورشید به وسط آسمان دهانه غار رو با تارهامون ببندیم.
عنکبوت سیاه دوباره گفت:
تازه گیریم که این کارو کردیم... که چه؟ می خواهیم آن دو نفر را درون غار زندانی کنیم؟ آدم ها که با انگشت های کوچکشان هم می توانند، تارهای ما را خراب کنند... تا حالا لطیفه ای به این با مزگی نشنیده بودم.
عنکبوت سیاه این را گفت و زد زیر خنده. چند عنکبوت دیگر هم همراه عنکبوت سیاه خندیدند.
********************************************
عنکبوت قهوه ای گفت:
دوستان! این دستور خداوند است به ما عنکبوت ها ... راستش من خودم هم نمی دانم چرا؛ فقط این را می دانم که ما باید دستور خدا را اطاعت کنیم.
عنکبوت خاکستری که دید، عنکبوت قهوه ای کمی از خندهای عنکبوت ها دلخور شده است گفت:
خودت را ناراحت نکن، عنکبوت قهوه ای ... ما هم تلاشمون رو می کنیم
عنکبوت پیر هم گفت: ما به دستور خداوند بزرگ، همان کاری رو می کنیم که عنکبوت قهوه ای گفت. هر کس هم که نخواست همکاری بکند بهتر است که به خانه اش برود.
عنکبوت خاکستری گفت: ما همه تلاشمون رو برای انجام دستور خداوند مهربان انجام می دهیم؛ حتی اگر نتیجهای هم نداشته باشد.
و بعد به چهره تک تک عنکبوت ها نگاه کرد. سکوت سنگینی میان عنکبوت ها حاکم شد. همه داشتند، به عاقبت کارشان فکر می کردند. یکی از عنکبوت های جوان سکوت را شکست و گفت: من آماده ام...
بعد همه عنکبوت ها که انگار منتظر همین لحظه بودند، یک صدا گفتند:
-ما آماده ایم!
و به چهره عنکبوت سیاه نگاه کردند، عنکبوت سیاه مِن و مِنّی کرد و گفت:
-چرا همه تون به من نگاه می کنید ... خب! من هم آماده ام.
****************************************
عنکبوت ها مشغول گفت وگو بودند که سایه دو مرد بر دهانه غار افتاد و غار را تاریک کرد عنکبوت ها زود متفرق شدند و گوش به حرف های دو مردی که شتابان از راه رسیده بودند سپردند. مرد اولی گفت:
-حالا چکار کنیم، یا رسول الله؟
مرد دومی که به نظر می رسید، پیامبر خدا باشد فرمود:
-در این غار پناه می گیریم.
*******************************************
مرد اول گفت: این جا اصلاً پناهگاه مناسبی نیست. سواران مکه دنبالمان هستند... آن ها را بزرگان بت پرست مکه فرستاده اند و به آن ها گفته اند اگر بدون محمد (ص) و همراهش برگردید، جانتان را از دست می دهید. شما خیال می کنید، آن ها به همین راحتی از خیر دستگیری و برگرداندن ما خواهند گذشت؟ این ساده لوحی است یا رسول الله؟
پیامبر جواب داد:
حافظ و نگاهبان ما خداوند است. ما در این غار پناه می گیریم. باقی با خداست. زود باش!
سپس پیامبر خدا و مردی که او را همراهی می کرد، به درون غار رفتند. عنکبوت ها که همه حرف های دو مرد را می شنیدند، از تعجب سرجایشان خشکشان زده بود.
********************************************
عنکبوت قهوه ای فریاد زد:
آهای عنکبوت ها... ما اکنون در غار کوچکمان مهمان بزرگی داریم که پیامبر خداست. او عزیزترین موجودی است که خدا آفریده، زود باشید. زمان بزرگ ترین ماموریت زندگی ما فرا رسیده است، باید دهانه غار را ببافیم.
عجله کنید! قبل از این که خورشید به وسط آسمان برسد، باید کار را تمام کرده باشیم.
با این حرفِ عنکبوت قهوه ای، عنکبوت ها، شروع به بافتن تار کردند. آن ها چنان کار می کردند که در عمرشان نظیر نداشت همه عنکبوت ها، حتی عنکبوت سیاه عرق می ریختند و کار می کردند.
***************************************
دراین حین، چشم عنکبوت سیاه به دو کبوتر افتاد که داشتند، نزدیک دهانه غار برای خود لانه می ساختند تا عنکبوت سیاه کبوترها را دید گفت:
شانس ما را ببین ... این ها دیگر از کجا پیدایشان شد؟
عنکبوت خاکستری گفت:
منظورت چیه؟ کیا؟
عنکبوت سیاه ادامه داد:
این دو کبوتر.. ببین دارند، کنار دهانه غار لانه می سازند... هی می پرند و می نشینند حالاست که باد پرزدنشان زحمات همه ما رو به هدر بدهد.
عنکبوت خاکستری گفت: راست می گویی عجب شانسی... دراین شرایط حساس این ها از کجا پیدایشان شد؟ بهتر است زود برویم و عنکبوت قهوه ای را در جریان بگذاریم.
***********************************************
عنکبوت سیاه و عنکبوت خاکستری همصدا فریاد زدند:
آهای عنکبوت قهوه ای !
عنکبوت قهوه ای گفت: بله... شما چرا ایستاده اید؟ وقتمان بسیار کم است تار ببافید! به بقیه کمک کنید! عنکبوت خاکستری گفت: این جا را ببینید!
و بیرون غار را نشان داد.
عنکبوت قهوه ای نگاه کرد و دو کبوتر را دید که تند تند کار می کردند و برای خود در دهانه غار لانه می ساختند.
عنکبوت سیاه گفت: اگر می توانی وصدایت می رسد، به آن ها بگو... به جز این جا جایی برای ساختن لانه پیدا نکردید؟ این صحرا... دهانه این غار ... جای مناسبی برای لانه کبوترهاست؟ عنکبوت خاکستری گفت: آره راست می گه، از این جا دورشون کن، همین حالاست که بال یکی از آنها به تارهای بافته شده بخورد و تمام زحمات ما را به باد دهد.
اما عنکبوت قهوه ای گفت: شما کاری با آن ها نداشته باشید!شما فقط کار کنید! یک لحظه هم نباید بایستید... کاری هم با کبوترها نداشته باشید.. خدا خودش همه چیز را می بیند.
****************************************
عنکبوت سیاه و عنکبوت خاکستری دوباره برگشتند و به جمع عنکبوت هایی که با سرعت کار می کردند و تار میبافتند پیوستند. آن ها کار کردند و کار کردند؛ عرق ریختند و عرق ریختند؛ تار بافتند و تار بافتند.
کبوترها هم هی خار و خاشاک جمع کردند و برای خود در دهانه غار لانه ساختند.
*********************************************
خورشید آرام آرام داشت، به وسط آسمان می رسید.
باور کردنش مشکل بود. عنکبوت ها چنان همتی کرده بودند که تقریبا تمام دهانه غار با تار عنکبوت پوشانده شده بود.
ناگهان صدای پای اسب چند سوار به گوش رسید. عنکبوت ها همه پراکنده شدند. دو عنکبوت به خاطر این که اوضاع را آرام نشان دهند، روی تارها ماندند و قدم زدند.
عنکبوت قهوه ای همه را دعوت به سکوت و آرامش کرد.
*******************************************
سوارانی که آمده بودند، از اسب پیاده شدند. از دور صدایشان به گوش می رسید. یکی از سواران می گفت:
باید آن جا باشند- آنجا غاری وجود دارد. یقینا به آن جا پناه برده اند.
دیگری گفت: آری! در این برهوت بی آب و علف جز آن غار جایی وجود ندارد. حتماً آن جا هستند. خوب شد، گیرشان انداختیم.
دو مرد، جلوتر از بقیه به سمت غار حرکت کردند؛ اما، ناگهان یکی از آن ها ایستاد و خطاب به همراهش گفت:
برگردیم، ما اشتباه کردیم.. برگردیم و زودتر از آن که محمد (ص) و همراهش خیلی دور نشده اند، به راهمان ادامه دهیم.
اما مرد همراه پرسید: این چه حرفی است؟ چرا برگردیم؟
مرد گفت: دهانه غار را ببین ... تارهای عنکبوت را نگاه کن!
این غار به غاری می ماند که کسی داخلش شده باشد؟ قسم می خورم که سال هاست پای کسی به درون غار نخورده است!
مرد همراه، نگاهی به دهانه غار کرد و دید که حق با دوستش است و ناگهان چشمش به لانه کبوترها افتاد و گفت:
تازه، کبوترها را ببین دهانه غار لانه ساخته اند. پیداست که سال هاست که پای هیچ بشری به این جا نخورده است. برویم!
سواران برگشتند و چیزهایی به همراهان خود گفتند؛ ولی، صداهایشان که از دور به گوش می رسید مبهم بود.
عنکبوت ها که نفسهایشان را در سینه هایشان حبس کرده بودند، دیدند که سواران، اسب های خود را هی کردند و با سرعت برگشتند.
********************************************
پیامبر اکرم (ص) در کنار همراه خویش درون غار نشسته بود. همراهش نمی توانست چیزهایی را که دیده بود باور کند. از تعجب زبانش بند آمده بود.
اما پیامبر که می دانست، خداوند چه دستوری به عنکبوت ها و کبوترها داده است، نگاه مهربانی به عنکبوت ها انداخت و لبخند زد.
عنکبوت قهوه ای، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای آرامی گفت:
جانِ همه عالم فدای قدمت یا رسول الله...
و هیچ کس، جز پیامبر صدای عنکبوت قهوه ای را نشنید

محمد(ص) کافرینش هست خاکش...

رسول اکرم اسلام(ص) زیبایی مطلق و مطلق زیبایی است . چگونه می توان درباره ایشان نوشت ؟ هر چقدر هم تلاش کنی و قلم فرسایی نمایی یک از بی نهایت وجود مبارک اشرف مخلوقات را نمی توانی بنویسی. آیا قطره را یارای حکایت بی کم وکاست اقیانوس هست؟ شب چگونه سحر را نقاشی کند ؟حال آنکه حقیقت وجود سحر روشنایی مطلق است و حقیقت شب،هجرانِ نور؟ دره چگونه می تواند چکاد آسمان سای را بسراید؟
هنگام نوشتن، همه این سوالات بود وهست . اما چه باید کرد وقتی نمرودیان آتشی برای سوزاندن ابراهیم خلیل برپا می کنند هرچند که بدانی خلیل را خدایی است که خدشه بر خم ابروی خلیلش نخواهد خواست ، قورباغه هم اگر بوده باشی باید به اندازه ظرف دهانت ، آب، برای فرونشاندن آتش نمرود به ارمغان آوری وگرنه از نمرودیانی
اهانت به ساحت مقدس نبی گرامی ، با هر انگیزه ای که صورت گرفته باشد در نفس خود حائز اهمیت نیست و نیاز به دفاع امثال نگارنده را ندارد چرا که قرنهاست که ابرهای سیاه کوچک وبزرگ ، قصد گرفتن روی خورشید نبوت را دارند و هیچگاه هم توفیقی حاصل نکرده اند . انچه مهم به نظر می رسد قضاوت مسلمانانی است که متاسفانه در اثر قلت کار فرهنگی ، و عدم آگاهی از روی این مسئله مهم می گذرند و بی آنکه به عمق دسیسه های اینچنینی بیاندیشند مانند ناظری بی طرف شاهد اتفاقات افتاده هستند . حال آنکه هر مسلمانی باید در مورد اصول دین خود ، بی آنکه مقلد مرجعی باشد حساسیت نشان دهد وبرای اعتقادات خود، دلیل کافی و متقن داشته باشد.
رسول گرامی اسلام ، انگیزه خلقت، فلسفه هستی و زیبایی مطلق است . چگونه می توان تحمل نمود که عده ای نادان و بی خبر، کار پاکان را قیاس از خود گرفته و چنین شخصیتی را شخصیتی(نعوذ بالله ونستجیر بالله) هوسران معرفی نمایند ؟ آیا هر موی ریخته ای بخاطر ریخته شدن روغن است و تنبیه ارباب ؟؟ و آنگاه که یک نادان بی خبر از عرفان و فلسفه ی زیبایی و حتی متد اندیشه ، قیاس به نفس احمقانه ای بکند باید سری تکان داد و گذشت ؟
مرحوم علامه جعفری (ره) می فرماید: زیبایی عبارت است از نمودی نگارین که بر روی کمال کشیده شده باشد و کمال عبارت است از قرار گرفتن یک موضوع در مجرای بایستگی ها و شایستگی ها ی خود ، پیامبر اکرم (ص) بارز ترین نمونه زیبایی مطلق است که چون نمودی نگارین بر روی کمال کشیده شده است و روح دمیده شده خداوند در وجود حضرتش دقیقا در مجرای بایستگی و شایستگی خویش قرار گرفته . واین اعتقاد برای مسلمان، نه از روی تقلیداست و نه بخاطر ولایت کسی ،بلکه مسلمان باید این حقیقت را با عقل و دل وجان پذیرفته باشد و گرنه باقی اعمال فروع است و فروع بی اصول ره به نا کجا آباد می برد
اما برای اینکه زیبایی را ببینیم و درکش کنیم و مانند جاهلان در ورطه قیاس باطل نیفتیم لازم است که بدانیم زیبایی را چگونه باید دید
اولا زیبایی ، جنبه درون ذاتی دارد یعنی اینکه صرفا درک ما نیست که به زیبایی معنا می بخشد ، ثانیا جنبه برون ذاتی زیبایی هم بستگی به شرایط ،ظرفیت و حتی موقعیت مخاطب دارد . انسانی که جز این جهان خاکی و بی مقدار قائل به جهان دیگری نیست چگونه می تواند دنیای اسباب و علل را دریابد تا هر کنش و اقدام وجود مطلق را تفسیر و تبیین نماید ؟ مخاطب باید شرایط و استعداد درک زیبایی را داشته باشد حتی درک زیبایی آنقدر حساس و مهم و ظریف است که مخاطب باید برای درک هر زیبایی فاصله مناسب را نیز با آن داشته باشد وگرنه قادر به درک آن نخواهد بود مرحوم جعفری در جای دیگر آورده است :« فضا نوردان به کره ماه رفتند و تصور کردند ، بیهوده است که این ماه سالهاست شاعران را آواره و علاف خود کرده است» و این مثال روشنی برای آنهاییست که حتی وجود مبارک نبی اکرم (ص) را درک کردند و نتوانستند از چشمه زلال معرفتی که از سینه اش می جوشید بهره مند شوند . و اینک بعد از گذشت قرنها هنوز اولاد ابوجهل زنده است و برجهل خویش اصرار می ورزد
اما پیامبر که با ظاهری مثل ظاهر بقیه بنی بشر آفریده شد ، زندگی مبارکش الگوی یک زندگی طاهر است که منجر به کمال است زیبایی مطلقی که برآن نه نقصان باطنی وارد است نه نقصان ظاهری و اگر امروز تعابیر شیطانی در ذهن بعضی ها جان می گیرد بخاطرنداشتن ظرفیت لازم برای درک حقیقت وجود مقدس حضرت است و اشتباهشان در برخی از تعاریف
1- مهربانترین ،آراسته ترین ، و نمونه ترین انسانی که خدا آفرید محمد(ص)بود نوشته اند موی سرش تا شانه اش می رسید پیشانی اش بلند و کمی به جلو متمایل بود ،ابروانش به هم پیوسته بودند ،اما باریک و کشیده ،مژه های بلند وانبوهی داشت ،سیاهی چشمانش پررنگ بود می فرمود : موی بلند پوشش خداوندی است پس آنرا گرامی بدارید به آینه یا آب می نگریست و موهایش را شانه می کرد. اگر کسی از راهی که او گذشته بود می گذشت از بوی خوش هوا می فهمید رسول گرامی اسلام از آنجا عبور کرده است .اگر بر سر کودکی دست می کشید بوی خوش دستش بر موی کودک می ماند . هرگز عطری را که به او هدیه می دادند رد نمی کرد می فرمود : گلاب زدن بر آبرو و مجبوبیت آدمی می افزاید ،بهترین بندگان خدا ، همه خوشبویند
2- او رسول مهربانی ها و پیامبر پاک عشق و دوست داشتن بود اینکه تعدادی از جاهلان زمانه ما هیچ فرقی بین عشق و دوست داشتن و هوسرانی قائل نیستند باید در تعاریف خود تجدید نظر کنند و گرنه با زوزه گرگی پیر معنای مهتاب عوض نمی شود و بهتر است اگرشبی تب داشتیم با مهتاب سخن نگوییم
در مورد تعدد زنان پیامبر، در کتابهای تاریخی و تحلیلی سخنان بسیاری نوشته شده است از جمله اینکه قیاس حضرت عیسی (ع) با پیامبر گرامی اسلام از هر جهت اشتباه است چرا که عیسی(ع) برای رفع مادیت یهود آمد و حکم شرعی و پیکار جنگی نداشت اگر او سخنی را ابلاغ می کرد و کسی نمی فهمید از دست آن احمق از کوه بالا می رفت و از آن فرد دور می شد یا اینکه عیسی، زن نگرفت و مردم را به سبب احتیاج عصر خود به رهبانیت دعوت کرد اما پیامبر اسلام، زن گرفت و مردم خویش را از رهبانیت برحذر داشت . چرا که دین او کاملترین دین بود و قصد آن داشت که در مسیر زندگی، کمال را معنا کند. نه در رهبانیت . نوشته اند که هر کدام از ازدواج های رسول مکرم اسلام بر مبنای مصلحتی بوده که نویسنده این سطور ضمن قبول این نوشته ها مطلب دیگری برآن می افزاید که شاید در کتب دیگر به آنها یا پرداخته نشده است. اما قبل ازآن به ذکر برخی از دلایل و مصالح ازدواج پیامبر اشاره می کنم
الف- آورده اند که حضرت رسول بخاطر رسالت خویش مجبور به ارتباط مستقیم با قشر عظیم زنان بوده و در حقیقت برای نشر معارف مبین اسلام مجبور به تربیت افرادی بوده که بتوانند احکام و معارف اسلام را ترویج وتبلیغ نمایند و برای این مهم تعدد زوجات امری اجتناب ناپذیر بوده
ب- رسول مکرم اسلام برخی از ازدواجها را بخاطر اتحاد قومی انجام داده و این موضوع سبب خویشاوندی و قرابت قبیله ها و قومیت های مختلف می شده وقس علی هذا
ج- بسیاری از فبایل خودشان با اصرار یکی از دخترانشان را به عقد حضرت رسول (ص) در می آوردند که به این وسیله قرابت خود را به اسلام و مکتب جدید التاسیسی که پیروی از آنرا پذیرفته اند اثبات نمایند
د- در برخی از ازدواجها نیت پیامبر و حتی دیگر تابعانی که اینکار را کرده اند تحت حمایت قرار دادن زنان و کودکان بی سرپرست بوده به نحوی که سایه ای بالای سرشان باشد
ه- و...
3- اما چیری که مطمع نظر نگارنده است این است که : اولا، هر پدیده یا پدیداری را باید در ظرف زمانی و مکانی خود بررسی کرد به این معنا که اول باید دید در زمان حیات حضرت ختمی مرتبت ، بشریت عموما، و زن خصوصا چه وضعیتی داشته ؟ آیادر عصر جاهلیت همین دختران که مورد مهر و معاشقه رسول گرامی اسلام قرار گرفته اند زنده بگور نمی شدند ؟ آیا اعراب جاهل از تولد نوزادی که دختر بود برافروخته و سرخ نمی شدند ؟ آیا در آن شرایط زمانی و مکانی کسی ارزش و قدری به جنس زن قائل بود ؟ در چنان شرایطی توجه به زن و زیبا و دوست داشتنی قلمداد کردن آن قطعا عین عبادت بوده . بنده شخصا نمی پذیرم که تمام ازدواجهای نبی اکرم (ص)صرفاً از سر مصلحتی اجتماعی و بدون عاطفه و عشق بوده باشد(که اتفاقا اگر چنین باشد باید تعجب کرد و معترض شد) حضرت رسول آمده بود تا بگوید ای مردم در این دنیای حقیری که در آن نه تنها بتهایی به نام هبل و لات و عزی تراشیده اید و می پرستید بلکه شتر و خرما ودرهم ودینار هم شما را ذلیل خود کرده است، چیزی به اندازه نماز و عطر و زن ارزش ندارد .
جهان را نعمتی بهتر ز زن نیست
ز زن مطبوع تر گل در چمن نیست
ز نعمتهای گوناگون به از زن
سر خوان طبیعت، بی سخن نیست
در این قسمت سرا ماهرتر از زن
طبیب رفع اندوه ومحن نیست
سخن واضح بگویم مرد بی زن
چراغش قابل افروختن نیست
نباشدعیش،مردی را که زن نیست
جهان بی زن، کم از بیت الحزن نیست
و اتفاقا باید به داشتن رسولی اینچنین و دقیقا بخاطر این رفتار و کردارش افتخار کرد و سر بالا گرفت ... مهم نیست که تعداد زنان پیامبر اکرم را در تاریخ چند نفر نوشته اند ،مهم این است که آن بزرگوار در این دنیا چیزی را به اندازه عشق و دوستی و مهر و محبت ترویج و تبلیغ نمی نماید ، چرا باید مسلمان به دنبال دلایل اجتماعی و سیاسی برای تعدد زوجات پیامبرش بگردد ؟هر چند که قطعا آن دلایل هم بوده و در کتاب" زنان پیغمبر اسلام" جناب آقای عمادزاده آنها را یک به یک تشریح نموده ، اما واقعیتش این است که رفتار بشر معاصر در روزگار کنونی انحراف از فطرت و اعوجاج است نه رفتار نبی مکرم در هزاروچهارصد سال پیش. این بشر کنونی است که راههای حلال و مباح را بسته و به گناه و دزدی وخیانت پناه برده است . پس از جنگ جهانی دوم زنان بی کس وکار مانده آلمان تقاضای تعدد زوجات را کردند اما کلیسا آنرا خلاف دانست و تاریخ، به چشم خود دید که چه فجایعی،به بار آمد و در مطبوعات نوشته شد که بیش از هیجده درصد متولدین در آن سالها نامشروع بودند چرا که طبق آمار آن سالها، زنان بسیار بیش از مردان بودند زنانی تنها و پر از نیاز به عاطفه و مهر و محبت ، اما پیامبر اکرم (ص) تعدد زوجات را حلال دانسته و خود بعنوان یک عالم عامل ، بر مباح بودن ازدواج قانونی،البته با شرط عدالت، مُهر تایید زد و البته هنوز هم که هنوز است فرهنگ سازی صحیح ، خط شکنی انسانهای بزرگ را می طلبد یعنی اگر در عصر حاضر نیزکسی با تمام مستندات و دلایل متقن و برای جلوگیری از روابط نامشروع، بخواهد تعدد زوجات را تزویج کند تا زمانیکه خود از اعتبار بالایی برخوردار نباشد و یا خود پیش قدم نگردد نمی تواند چنین فرهنگی را در بدنه جامعه تزریق کند و مردمان ترجیح خواهند داد رابطه پنهان نامشروع داشته باشند اما حق گزیدن لب به دندان را درقبال ازدواج مشروع دیگران ،برای خود محفوظ بدارند. وبه یاد داشته باشیم پیامبر اکرم (ص) در یک موقعیت زمانی ومکانی این فرهنگ را به شرط عدالت فراگیر کرده که قبل از آن تشخیص پدر نوزادان برای مادران دشوار بود
4- مورد بعدی که ذکر آن را بسیار ضروری می دانم نسبتی است که بین دینداری و خداپرستی و رغبت به ازدواج و برقراری ارتباط عاطفی با جنس مخالف ، وجود دارد . ژوزف مورفی نکته جالبی دارد و آن هم اینکه «تنها مردانی قادر به عبادت خدا هستند که قادر به عشق ورزی با زن باشند و تنها زنانی توان عبادت خداوند را دارند که قادر به عشق ورزی با مرد باشند» واین نه یک فرضیه که یک اصل اثبات شده در تجربه بشری است و سوال اینجاست که چرا عده ای می خواهند با گذاشتن عنوان "حس حیوانی" بر انسانی ترین حس انسان ، که تداوم و بقای نسل بشر مشروط به آن است ، تقبیحش نموده وآنرا وسیله ای برای تخطئه و تحقیر و اهانت قرار دهند . آیا اگر نعوذ بالله پیامبر اکرم ازدواج قانونی نمی فرمودند وارتباطات نامشروع را رواج می دادند بهتر بود؟ همه ما می دانیم که خداوندی که بی نیاز است و قادرمتعال، می توانست حس نیاز به جنس مخالف را از وجود مقدس پیامبر دور وایشان را از این وادی مبرا سازد ولی اینکار را نکرد تا برای پیروان، سیره ای عملی و الگویی کاملا ملموس، ساخته باشد. یعنی انگار که خدا می فرماید : ای بشر تو را با این ویژ گی و با این نیازها آفریده ام ، آنچه را که من بر تو حلال کرده ام برخودت حرام نکن... ولی بشر که گویا همیشه پیرودشمن مبین خود بوده و هست ترجیح می دهد حتی لقمه حلال خود را نیز بعد از حرام کردن در دهان بگذارد . و از همین روست که خداوند متعال انسانهایی را که دوست تر می دارد عاشق تر آفریده است و ازدواج نیز جنایت نیست خیانت نیست . آنهاییکه می خواهند نقدی را متوجه وجود پاک و عاری از خطای رسول اکرم (ص) بنمایند یک مثال از تاریخ ذکر کنند که پیامبر حقی را ناحق کرده یا آبرویی را ریخته یا دلی را شکسته باشد که به قطع و یقین چنین چیزی را در تاریخ نه از قول دوست ونه از قول دشمن نخواهند یافت بلکه اشرف مخلوقاتِ باریتعالی ، سرور و سالار تمام انبیا و مرسلین ، که ذات حضرت حق از آفرینش چنین موجودی بر خود می بالد وجود مبارکش از نور بودو توجهش تنها به نور و فقط اندک زمانی، همنشین خاکیان گردید و فرمود که از دنیای شما فقط دو چیز را می پسندم نماز و زن . همچنانکه پروانه بر گرد شمع می چرخد و هدف غایی او رسیدن به نور مطلق است اما وقتی در هجرانِ نور در غربتکده مزرعه قرار می گیرد با گلها به نجوا می نشیند و با آنها معاشقه می کند چرا که در غربت نور، تنها عطر گلهاست که زندان هجران را قابل تحملتر می کند
5- نکته آخر اینکه انکار خفاش، هیچ منزلتی از وجود خورشید کم نمی کند اما گاه ممکن است اصرار بیهوده او بر نادانی اش، در دل و ذهن موجودات دیگر که برخلاف خفاش، همه روزه خورشید را می بینندو از نور و گرمای آن بهره مند می شوند نیز تاثیر بگذارد و ندانسته با یک قیاس نادرست تصوری نادرست تر بنمایند که بایدخطاب به آنها این بیت مولانا را یاد آور شد که :
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
و یادمان بماند که رسول مهربانی ها و پیامبر پاکی ها نفرمود که : "انا انسانٌ مثلکم" یا مثلاً "آدمٌ مثلکم " یا "مخلوقٌ مثلکم" فقط به دستور باریتعالی فرمود : " انا بشرٌ مثلکم"
و نزد اولی الالباب واولی الابصار بین بشر وآدم و انسان فاصله هاست
غلام آستان محمد و آل محمد – محمد سیمزاری
در این دنیای بزرگ چیزی ،لیاقت غبطه خوردن را ندارد جز اینکه ببینی کسی در مسیر حیات معقول تصعیدی با لطیف ترین احساسات انسانی ، بار رسالت خویش را آگاهانه به دوش می کشد . انسانی که از مرحله پست بشریت و مرتبه میانی آدمیت پا فراتر گذاشته و به درجه عالی انسانیت می رسد . یعنی نه تنها از "من" عبور می کند بلکه "من وتو " را نیز قرارگاه دائم به حساب نمی آورد و به مرحله "تو " می رسد
همه ما شنیده یا خوانده ایم که عاشقی حلقه بر در معشوقش زد ، معشوق از درون ندا در داد که : کیستی ؟ عاشق گفت : منم معشوق گفت : برو که هنوز خامی
سالی گذشت ،عاشق که سالی تلخ از هجران بر او گذشته بود، دوباره بر در خانه معشوق آمد و در زد ، باز معشوق پرسید : کیستی ؟
اینبار عاشق گفت : توام ... معشوق در را بر روی عاشق گشود وگفت حالا به درون خانه بیا که می توانی خود را عاشق بنامی...
انسانها نسبت به خدا ایچنینند زمانی بشرند و جز خود را نمی بینند زمانی آدمند یعنی هم خود را می بینند و هم خدای خود را اما زمانی به جایی می رسند که انسان می شوند یعنی جز خدا چیز دیگری نمی بینند . وهمین مسئله علاوه بر بعد انسانی بعد اجتماعی هم دارد
یعنی زمانیست که آدمیزاده بشر است و از جامعه فقط حق و لذت خویش را می جوید بی آنکه اندکی به تکلیفش فکر کند زمانی دیگر به رشد فکری می رسد و در کنار حقش تکلیفی هم برای خود می بیند و اگر حقش را از جامعه مطالبه می کند در کنار آن به تکلیف خود در برابر همنوعانش عمل می کند اما غبطه بر انگیز انسانی است که فقط تکلیف خود را می بیند و بر آن عمل می کند
قطعاً دوستان ارجمند دنبال مثالی هستند که عقیده بنده را بیشتر درک و لمس نمایند من برای انسانهای والا و کسانی که در مقابل همنوعانشان جز تکلیف چیزی ندیده اند مثالی بالاتر حسین ابن علی (ع)سراغ ندارم هر چند که مسیح (ع) در دیدگاه مسیحیان برای این نکته بالاترین مثال است . از حسین (ع ) و دیگر ائمه علیهم السلام که بگذریم شهدای خودمان مصادیق جالب و بارزی هستند آنهاییکه حق داشتند بمانند حق داشتند عاشق بشوند حق داشتند لذت دوست داشته شدن را بچشند حق داشتند در آغوش گرم مادر بمانند و در کنار پر مهر پدر بنشینند اما رفتند و با تنشان دیوار گوشتی ساختند تا به تکلیفشان عمل کرده باشند و اینانند که کردار و گفتار و پندارشان غبطه بر انگیز است
البته این ایثارها و بزرگواریها مراتب پایین تری هم دارد . آنهاییکه به رسالت خویش و تکلیف خویش عمل می کنند بی آنکه پروایی از زر و زور و تزویر داشته باشند در زندانها شب را صبح و صبح را شب می کنند چرا که به عشق انجام وظیفه انسانی شان زنده اند چرا که در حیات بشری چیزی جز انجام تکلیف نمی بینند آنها از حقشان براحتی آب خوردن می گذرند
مثل شاعری که حق را می نویسد و دهانش را می دوزند یا شاعری که حق را می سراید وپوستش را می کَنند و مثل اهل قلمی که گوسفند مظلوم حقیقت را هیچگاه به قربانگاه مصلحت نمی برد و خود سالها در حسرت خورشید می ماند
یکی از این افراد، شاعر آذربایجان، رامیز تکانی است . که شعرش را با صدای گرم خودش شنیدم همه بندهای شعرش را نتوانستم متوجه شوم ولی آن قسمت از شعر تکانی را که درک کردم برای تکان روحم کافی بود . رامیز تکانی را نمی شناسم اما همین شعرش را برای بزرگ بودنش، کافی می دانم او بر علیه فضای دنیای مدرن عموماً و فضای موجود آذربایجان خصوصاً، شوریده و فریاد کرده است . او شعر حجایی خود را در بیست و شش بند تنظیم کرده که بخشهایی از آنرا می آورم تا کارم فقط به غبطه خوردن محدود نبوده باشد و به سهم خودم در رساندن فریاد آزادیخواهی و عدالت طلبی این مرد بزرگ سهیم بوده باشم و به دیگرانی که چنین نیستند(حتی اگر خودم را هم شامل شود ) بگویم :ننگتان باد، شاعران و نویسندگان بی خاصیت! که دامن قلم از نامتان لکه دار است
و به قول مرحوم شریعتی اگر در صحنه نیستی هرجا که می خواهی باش فرقی نمی کند چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی .
اما تکانی از مرگ عدالت می نالد از رواج بی بندوباری شکوه می کند و :
عدالت شام کیمی اری ییر آلله
زور حاققی دیوارا دیرییر آلله
یالان آیاق آچیب یری ییر آلله
باجارا بیلمیر سه دوغرو یالانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
مردلرین باشینی نامرد لر یئییر
شره گوز وئرمییب گوز یومور خئییر
گدا لار اوزونه شاهنشاه دئییر
یاخشیلار ایش گورور پیسله یامانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
اوره کلر سویویوب اولوب بوز کیمی
ناموس چئینه نیلیر بیر ساققیز کیمی
اون ایلین پوزقونون تمیز قیز کیمی
گلین کوچوره ن باش ، تویلا نیشانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
بوغسوز کیشی لری ائل آغ ساققالی
ائلینده ن ده ن ویریر ، آغیلدان کالی
پلنگه تای اولوب چاققال چوققالی
قویونو آشنالیق ائدیر قابانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
غیرت چوخلاری ایچون اولوب غیری ،اَت
بیر میلیون قاچقینی اولان بو میللت
دوزوب صبر ائله ییر، دئهشتدی، دئهشت
یووا بیلمیریک سه بیز قانی قانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا ؟
رامیر صفر اُفا آزادلیق هانی ؟
وئردی یاد اللره او مرد اوغلانی
آللاه یئره سوخسون آذربایجانی
بو حیالی جانلا بو هیجانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
ایندی بیر شعار وار یاشاسین روشوت
باشدا وظیفه دیر آیاغدا غیرت
بو یوللار هاریا گئدیر بو میللت
یولی کسمه گ اولمور حتی قرانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
هر کسن اوز خیرین گودور حیاتدا
بو ایشه آللاه دا مات قالیب حتی
ایکی دوغما قارداش بیر دامین آلتدا
بیر اوجاق یاندیریر ایکی قازانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا ؟
حاققا یوخ نفسه دیر ایندی اعتقاد
بیر کیمسه یوخسولا ائتمه ییر امداد
وارلی اوز دولتین چکدیریر ای داد
کاسیب اوز چکی سین چکن قاپانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
آوروپا، دَبینه اولاندان کوله
آر، زیبیل شکلینده آتیلیب چوله
آدام خجالتده ن آز قالیر اوله
داربالاغ شالوارلا یاریق تومانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
من دَیشی چیمرلیک گوردوم بو یایدا
دقت ، فایشا خانا تیکیلیر آیدا
آتا ماسکاوا دا آنا دوبایدا
اوغول پاراپئتده، قیز، اوزون آنلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
شاعیرلر یازماسین سئوگی شعرینی
مجنونلار بولواردا گزیر لیلی نی
ائرکَیلر ائرکَیَه سالیر میلینی
نیکاح باغلییر سا زنان زنا نلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
آرواد وار ارینین سوزونه باخمیر
ار وار آروادینین اوزونه باخمیر
بو دونیا، گوزگوده اوزونه باخمیر؟
هانی نوح پیغمبر گلسین طوفانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
جنایت توره ده ن حاکیم بیزده دیر
خسته سین اولدوره ن حکیم بیزده دیر
اوزون کشف ائتمییه ن عالیم بیزده دیر
بو عصبی باشلا، بو دردلی جانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
جنگی باتا باتا باتیر ذاتیمیز
یانلی یوخ جاز گئدیر جاماعاتیمیز
محو اولماق اوزره دیر مقاماتیمیز
اگر کوسموشوگسه تارلا کامانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
گولدوروب اوزونه شارلاتانلاری
بیرلشمیر دونیانین مسلمانلاری
منه فتوا وئرسین دین عرفانلاری
ایکی طریقتله ایکی آذانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
آز می دیر بو خالقین دین اشغالچی سی؟
ده له دوز موللا سی گوپچی فالچی سی ؟
حاجی پیوه سی نین،استحصالچی سی؟
سازش باغلییرسا دینی توکانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
من نسیمی اولادیام آی آرسیز
سیزه قالسا لاپ دریمی سویارسیز
کفنیمه قلم واراق قویارسیز
حاق دونیاسین گوزله ییره م گومانلا
دئ نئجه باریشیم من بو زامانلا؟
خیالا دالیرام بیر آن ایچینده
گوناه سیز اللریم آل قان ایچینده
بو شعری یازمیشام زندان ایچینده
من شاعیر رامیزم آز منی دانلا
باریشان دئییلم من بو زامانلا
.: Weblog Themes By Pichak :.

