تبليغاتX
فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.

فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.

دلنوشته های مردی از حوالی دیسال

این تشنه

این تشنه کیست اینکه مرا آب می دهد ؟

آن هنگام که زمين از آفتاب روي بر مي گرداند، شب زمين را فرا مي گيرد و تاريکي و سياهي تو در تو بر زمين و زمينيان مستولي مي گردد. هر جا که قدم مي گذاري شب است و هر جا که نظر مي اندازي تاريکي ...

مگر آنکه مهتابي باشد تا نور خورشيد را به زمين بتاباند و بشر را قادر به ديدن کند و راه را از چاه    نشانش دهد.

جهل بشر ابدي است مگر آنکه امامي باشد که دستش را بگيرد و از عمق جهل به سطح معرفت نسبي  بکشاند ش. مثل حسين (ع) که خون خويش را در رگهاي تاريخ ريخت که نه تنها امام زمان خويش باشد بلکه امامي باشد براي همه اعصار، امامي باشد براي امام هاي بعد از خويش و امامي باشد براي هرکسي که قطره اي از خون آزادگي و حريت در رگ دارد. امام حسين (ع) در ظهر عاشورا دو اقدام بسيار مهم و اساسي انجام داد،  جوانمردي و شرف و آزادگي را در رگ تاريخ، و محبت و عشق و عاطفه را در آبهاي جهان ريخت تا هر که آب بنوشد عاشقش شود و هر که آزاده باشد مريدش...

درست است که در زمان خود حسين (ع) عده اي ماه تابناک حسين را نديدند و در درونشان جز تاريکي متاعي نبود تاريکي در درون و برون « ظلمات بعضها فوق بعض»؛ اما حسين مهتابي شد که در کل اعصار و ازمنه تا قيام قيامت و حتي در خود قيامت خواهد تابيد و هر جا که تاريکي است نابود خواهد کرد.

حسين نور خويش را از حقيقت مطلق که خود باريتعالي است مي گيرد و آنرا به نحوي شايسته و چونان ماه شب چهارده باز مي تاباند...

و فلسفه قيام حسين نيست مگر تابش نور حقيقت و حقيقت طلبي بر سراسر تاريخ بشري...

حسين عشق و عاطفه اش را در آبهاي زلال جهان ريخت و هم از اينروست که آب زلال ما را به گريه مي اندازد، چرا که آب مهريه مادر او بود اما خود او را لب تشنه و دور از آب شهيد کردند

و اين موضوع عشق حسين است ولي فلسفه قيامش نيست. فلسفه قيام حسين را خون سرخ بهتر از آب زلال معني مي کند...

حسين زلالزاده اي از جنس نور بود ولي قيامش براي  احيا و پاسداشت از حقيقت طلبي و حق گرايي بود؛      حسين (ع) مي توانست سازش کند؛ حسين مي توانست حقيقت را به قربانگاه مصلحت ببرد و نام مصالح حيات دنيوي خويش را مصلحت اسلام بگذارد؛ حسين حتي قادر بود افکار عمومي را قانع کند که صلح با يزيد عين مصلحت دين و اســلام است؛ حسيـــن مــي توانست تقيــه کنــد امــا حسيـن بـه جاي همه اين عبارات و اصطلاحات و توضيحات و توجيهات، کلمه هيهات را برگزيد و اصلاح را هدف خويش قرار داد و گفت اگر دين جدم زنده نمي ماند مگر با کشته شدن من، پس اي شمشيرها مرا دربرگيريد...

پيام عاشورا و پيام حسين براي کل اعصار تنها گريستن و دخيل بستن نيست هر چند که او حاجت         دخيل بندان را نيز برآورده مي سازد. حسين صرفاً بخاطر گريستن ما شيعيان شهيد نشد، هر چند که بهشت حداقل پاداش کساني است که بر مظلوميت حسين مي گريند... و همواره مي گريند و مي گريانند و پرچم حسين را برافراشته نگه مي دارند.

اما حسين بزرگتر از اينهاست که فقط بخاطر گريستن پيروان بر سر نيزه رفته باشد و حسين بلندتر از      نيزه اي است که ما برايش ساخته ايم.

خود امام در وصيتي که به محمدبن حنفيه نوشته، آورده است :

« اين وصيتي است که حسين بن علي بن ابيطالب به برادرش محمد معروف به (ابن حنفيه کرده است) حسين گواهي مي دهد که نيست معبودي جز خداي يکتا که او را شريکي نيست و اينکه محمد بنده و فرستاده اوست؛      دين حق را از نزد حق آورده است و اينکه بهشت و دوزخ حق است و قيامت آمدني است و در آن شکي نيست و اينکه خدا برمي انگيزاند آنان را که در قبورند

به راستي که من بيرون نيامدم (قيام نکردم) به جهت تفريح و تکبر و فساد و ستمکاري، بلکه منظور اصلاح امت جدم رسول خدا(ص) مي باشد و مي خواهم امر به معروف و نهي از منکر کنم و به سيره جد و پدرم علي بن ابيطالب رفتار نمايم، پس هر کس مرا به پاس احترام حق قبول کند که من سزاوارترم به حق؛ و هر کس مرا رد کند صبر مي کنم تا خدا بين من و اين قوم به حق حکم کند و او بهترين حکم کنندگان است و اين وصيت من است به تو اي برادر:  وَ مَا تُوفيقي اِلا بِالله عَليهِ تَوکلتُ وَ ِاليهِ اُتيب.»

از اين وصيت جاودانه به روشني و وضوح فلسفه قيام عاشورا پيداست؛ حسين نخست به توحيد اشاره دارد و اينکه حق يکي است و حقيقت واحد است و هر کسي که از خود با هر عنواني بتي بسازد براي پرستش ديگران بايد بشکند و هر کسي ريا کند و شرک نمايد و سر تعظيم و تسليم و تملق پيش ديگران فرود آورد از ما نيست و در طول تاريخ هم نمي تواند خود را حسيني و عاشورايي بداند.

سپـس حضــرت به حقـانيت جدش رسول خدا(ص) و روز قيامت اشاره مي کند و مي خواهد تأکيدي بر قرآن

داشته باشد تا اينکه مردم اگر از اِذا وَقعتِ الواقِعه غفلت کرده اند دوباره فراياد آرند که اين اتفاق بزرگ خواهد افتاد و هميشه اختيار و زمام امور مردم در دست مستبدان و ستمگران نخواهند ماند.

و حضرت خواسته است که مردم بفمند روزي هست که "خافِضةُ الرّافعه" خواهد شد و بدانند که               « اِقتَرَبَ السَّاعَة» و آن زمان بسيار وحشتناک براي ظالمين و متملقان و چاپلوسان و افراد پست و دني نزديک است و بعد از آن حسين هرگونه شک و شبهه را از قيام خويش دور مي کند و مي نويسد من بخاطر تفريح و تکبر و فساد و ستمکاري قيام نکردم چه اين صفات از حسين و از زاده علي (ع) و زهرا(س) به دور است و خاندان رسول هيچگاه دامنشان آلوده به اين رذايل نبوده است. بعد از اينهمه مقدمه حسين تازه به کلمه اي مي رسد که هدفش را در آن خلاصه کرده است:

« من براي اصلاح امت جدم و امر به معروف و نهي از منکر قيام کرده ام»

و اين پيامي است که حسين با خون خويش و با خون هفتاد و دو تن از يارانش، با دستان تنومند و پرتوان عباسش، با قد رعناي اکبرش، ميوه دل برادرش، با حلقوم اصغرش، زلف سفيد زينبش و با اشک هاي سجادش  در رگ تاريخ ريخت و تا دنيا دنياست اين خون در رگ هر حقيقت طلبي خواهد جوشيد حتي اگر شيعه و مسلمان و اهل کتاب نباشد و تا انسان در روي کره خاکي نفس مي کشد اين خون گاه و بيگاه خواهد جوشيد و پوزه ظلم و ستم را به خاک خواهد ماليد و منشائي براي قيامهايي خواهد بود که عليه ظلم و جور برپا مي شود.

در هر جايي از اين کره خاکي که باشد خون حسين نداي مظلوم را پاسخ خواهد گفت. و در هر زماني از تاريخ که کره زمين پشت به خورشيد معرفت و حقيقت نمايد و شبي تاريک بر جهان مستولي شود و تاريکي تو در تو جهان را فرا گيرد مهتاب حسين طلوع خواهد کرد و نور حقيقت را بر زمين باز خواهد تاباند.

و او که تشنه لب در کنار فرات شهيد شد خود سقايي است که همه انسانهاي آزاديخواه و حقيقت جو را آب خواهد داد و سيرابشان خواهد کرد.

بعدت منک و قد صرت ذائباً کهلال

اگر چه روي چو ماهت نديده ام به تمامي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:38  توسط سیمزاری  | 

...باز هم محرم

وقت آنست همه چیز رنگ و بوی محرم بگیرد (حتی دنیای مجازی)

 

عجب جايي چه خونين سرزميني               چه اندوهي چه دلهاي غميني

خدايا كعبه عشاق اينجاست                       هزاران ديده مشتاق اينجاست

تجلي خانه عشق رسول است                     و سرگردان گه، قلب بتول است

شه لب تشنگان در قتلگاه است                   و چشم زينب كبري به راه است

در اين اندوه بي پايان حسين است                كه از عشقش جهان در شور و شين است

در اين صحرا رسول پا برهنه                   شده آواره ی فرزند تشنه

فتاده فاطمه اينجا به زانو                         خدايا اين چه سودايي است با او

خداوندا هزاران ياس اينجاست                   قيامت قامت عباس اينجاست

خداوندا چه صحراي غريبي است               چه ظهر تلخ و غمگين و عجيبي است

چه خاكي بر سر اين خاكيان شد                 كه اندوه دل افلاكيان شد

خداوندا حسين است اين كه بي كس             شده زنداني اين قوم كركس؟

حسين است اين اگر آيا سرش كو               حسين است اين اگر پس اكبرش كو؟

ابوالفضل علمدارش كجا رفت                  وفادار و سپه دارش كجا رفت؟

خدايا پس چرا گهواره خاليست                  و دست زينب بيچاره خاليست؟

تو خود گفتي شه عالم حسين است               حسينت پادشاه عالمين است

حسين است اين اگر تاج سرش كو              به آغوشش عليّ اصغرش كو

چرا خون است سر تا پاي اكبر                  و خون ماسيده در قنداق اصغر

چه اندوهي نشسته روي خيمه                    چرا قاسم نيامد سوي خيمه

خدايا اين چه روز و اين چه حال است          رقيه آب را هم بي خيال است

رقيه تك عمويش را صدا كرد                   رقيه تشنگي را هم رها كرد

آي آللاه نيله سين بيچاره زينب                   بلادير همرهي همواره زينب

نئجه زولفون بو غمده يولوسون آچسين          گؤز اولسون خيميه؟ گوداله قاچسين؟

حسينون گر شهيد كربلادي                      الهي زينبون امّ البلادي

آغاردي ساچلاري بيچاره زينب                 اولوبدور قلبي پاره پاره زينب

آخي يئتدي بالاسي گئتدي الده ن                 آخي خيردا بالالار دوشدو ديلده ن

آخي دوغراندي اكبر اؤلدي اصغر             آخي داغلاندي قلب پاك حيدر

آخي خبتده احمد باشا چالدي                     آخي باشه سكينه قارا سالدي

آخي سقا اوتاندي خيمه لرده ن                   خجالت چكدي بوش پيمانه لرده ن

اؤزوم گوردوم حسينون باشسيزيدي              اؤزوم گؤردوم حسين قارداشسيزيدي

اؤزوم گوردوم حسينون آغليندا                   پيامبر سبطي قلبين داغليياندا

حسين دوشمنلره گؤرستدي خشمين               ولي بيلديرمدي هئچ اشك چشمين

اونون تك گؤز ياشي احساسه آخدي               بوكولموش قامت عباسه آخدي

الهي شيعه نين قلبي يانيبدي                       ولي غيرت، اباالفضده ن آليبدي

نئجه اولدي حسين قانه باتاندا...                      او قعر قتلگاهينده ياتاندا...

بوتون دونياني ويران قويمادون سن؟              و ما فيهاني ويلان قويمادون سن؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:54  توسط سیمزاری  | 

«شاخه گل خشکیده»

-شاخه گل خشکیده(قوروموش بیر چیچک)

 

پدر گفت: «دختره دیوونه شده.»

مادر گفت: «من هر روز با صد تا از هم سن و سالهای ساناز سر و کله می زنم، اینا همشون اینجورین، با یک چیز خیلی کوچیک شاد می شن و با یک چیز خیلی کوچیک ناراحت و دمغ می شن؛ حالا خدا می دونه تومدرسه اش چه اتفاقی افتاده!»

آراز گفت: «حتماً بیست گرفته، آخه امروز امتحان ریاضی داشتن.»

و فقط مادربزرگ بود که دید یک شاخه گل خشکیده از لای کتابهای ساناز روی زمین افتاد.

ساناز مقنعه و مانتو مدرسه را درآورد و به گوشه ای انداخت به سرعت بطرف اتاق خودش رفت و در را بست. خواست پشت کامپیوترش بنشیند اما قبل از اینکه اینکار را بکند احساس کرد که بهتر است در اتاق را از پشت قفل کند؛ در را قفل کرد و آمد نشست پشت کامپیوتر؛ شاسی کامپیوتر را زد،     هیجان زده بود. نمی توانست منتظر روشن شدن کامپیوتر باشد، با انگشتان دست روی میز کامپیوتر ضرب گرفت فکر کرد که سرعت دنیای مدرن با این همه ادعا چقدر پایین است. کامپیوتر روشن شد و حالا نوبت کانکت شدن و رفتن به اینترنت بود که آن هم وقت لازم داشت؛ ساناز چشم به نقطه نامعلومی از مونیتور دوخت و به فکر فرو رفت:

«زندگی خیلی خسته کننده است. بابا و مامان هیچوقت نمی تونن قبول کنن که من بزرگ شدم،    من دیگه پونزده سالمه، من که هم سن و سال آراز نیستم ولی... ولی اونا اصلاً اینو باور نمی کنن    ولی خب خدارو شکر، کسی هست که باورم کنه و منو جدی بگیره.»

ساناز وارد اینترنت شد، با آی دی خودش وارد یاهو مسنجر شد و همانطور که انتظار داشت    شاهین برایش پیام گذاشته بود:

«ساناز عزیز و دوست داشتنی ام، عکسهات رسید. من، تورو بیشتر از هر کس دیگه ای      دوست دارم. البته من قبلاً تورو دیده بودم اگه عکستو خواستم بخاطر این بود که همیشه پیش چشمام باشه و همیشه بتونم ببوسمت... قربانت شاهین.»

دست و دل ساناز می لرزید. نمی دانست کار خوبی کرده است یا نه... ولی به خودش دلداری داد و شروع کرد به تایپ جواب پیام شاهین.

«شاهین عزیزم... من مدرسه بودم، الآن اومدم یه چیزی می خواستم بهت بگم تو خودت قبلاً برام نوشتی که منو توراه مدرسه دیدی ولی با اینهمه عکسم رو خواستی و من هم برات فرستادم اما من     تا به حال نه خودتو دیدم نه عکستو... خواهش می کنم عکستو برام بفرست، تو که اینقدر دوسم داری مطمئن باش اگه من هم عکستو ببینم بیشتر می تونم دوستت داشته باشم- قربانت ساناز.»

ساناز خواست از اینترنت بیرون بیاید اما دلش نیامد، کمی فکر کرد و دوباره نوشت:

«البته با مطالبی که برای هم دیگه نوشتیم و مشخصاتی که از خودت برام دادی مطمئنم که         دوستت دارم... می بوسمت.»

ساناز مردد بود، به یکی از دکمه های صفحه کلید هفت بار پشت سرهم ضربه زد و کلمه ی آخر را    پاک کرد ولی دوباره به فکر فرو رفت و نوشت:

«می بوسمت بای...»

و به خاطر اینکه دوباره نظرش عوض نشود با عجله از اینترنت خارج شد و کامپیوترش را  خاموش کرد.

صدای مادر از پشت در بلند شد؛ او می خواست که ساناز برای آماده کردن شام کمک کند.             ساناز به آرامی کتابهایش را جابجا کرد و تازه یادش افتاد که باید لباس عوض کند؛ با صدای بلند،    طوری که صدایش تا آشپزخانه برسد گفت:

«الآن میام مامان...»

ساناز به طرف آشپزخانه راه افتاد؛ فکرش کار نمی کرد؛ دستهایش هنوز می لرزید. به شاهین           فکر می کرد. کسی که خودش را پسر بیست و دو ساله خوشگل و خوش تیپ با قدی بلند و موهای مشکی معرفی کرده بود؛ که امسال دارد سال آخر دانشگاه را تمام می کند و ساناز را اندازه همه دنیا         دوست دارد. او نوشته بود که ساناز تنها کسی است که شاهین در عمرش توانسته او را دوست داشته باشد و مطمئناً آخرین کس هم خواهد بود. شاهین نوشته بود که حاضر است حتی جانش را فدای او کند و ساناز از اینهمه ابراز عشق و محبت سرمست بود.

چاقو را برداشت و گفت:

«سیب زمینی ها کجان مامان جون...؟»

مادر زد زیر خنده و گفت:

«دیوونه شدی دختر؟ من، کی گفتم بیا سیب زمینی پوست بکن؟ خل شدی؟... گفتم بیایی کنار این شیر وایستی که یکهو سر نره...»

ساناز سرش را انداخت پایین و گفت:

«چشم.»

و ایستاد کنار اجاق و چشم دوخت به ظرفی که مادر در آن شیر ریخته بود تا بپزد...

«شاهین حتماً پسر خوشگل و خوش تيپيه ... از نوشته هاش هم معلومه که خیلی با کلاسه... و از شاخه گلی که توکوچه گذاشته بود تا من برش دارم معلومه که سلیقه فوق العاده ای هم داره ... آخ... کاش الآن پیشش بودم.»

شیر سررفت و صدای جیغ مادر که:

«مگه کوری؟ پس برای چی گفتم بیا وایستا کنار شیر؟»

و مادر در حالیکه همینطور داشت غر می زد ته مانده شیر را از روی اجاق برداشت، ساناز سرش را انداخت پایین و از آشپزخانه بیرون رفت...

آراز نوشتن مشقهایش را تمام کرد. پدر داشت روزنامه می خواند و مادر در اتاق خودش داشت        ورقه های امتحانی دانش آموزانش را اصلاح می کرد و مادربزرگ مثل همیشه به اتاق خوابش رفته بود ولی نخوابیده بود؛ مادربزرگ خوابش خیلی کم بود تا نصفه های شب خوابش نمی برد.

مادربزرگ در اتاق خواب ساناز می خوابید. آراز برای خودش یک اتاق مستقل داشت اما خیلی وقتها بخاطر اینکه به قصه مادربزرگ گوش کند پیش مادربزرگ می آمد و همانجا خوابش می برد.

ساناز خواست بخوابد احساس کرد اصلاً خوابش نمی آید ترجیح داد که به اتاق خوابش برود و خود را به خواب بزند و ساعت ها به شاهین و آرزوهایش فکر کند. ساناز پیش پدر و مادر رفت آنها را بوسید و شب بخیر گفت. هر دو جواب ساناز را دادند اما برخلاف همیشه او را با نگاهی غریب بدرقه کردند انگار چیز تازه ای در چهره ساناز دیده بودند اما چیزی درون ساناز بود که وادارش می کرد اهمیت ندهد.

ساناز به اتاق خوابش رفت شب بخیری هم به مادربزرگش گفت و روی تخت خوابش دراز کشید.   سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. از آراز هم خبری نبود. مادربزرگ آهسته چراغ را خاموش کرد و فقط چراغ خواب کم نور سبزرنگ روشن ماند. مادربزرگ نگاه معناداری به ساناز کرد.                  انگار می خواست که کسی از او بخواهد که قصه ای تعریف کند، اما ساناز حال و حوصله گوش کردن         به قصه را نداشت.

«ساناز جان... می خوابی؟!»

«آره مادربزرگ خسته ام...»

«اگه ضبط رو روشن کنم و صداشو کم کنم اذیت نمیشی؟»

«نه مادربزرگ... راحت باش...»

بعد مادربزرگ کمی در مورد اینکه شب ها خیلی دیر خوابش می برد و این هم از علائم پیری است حرف زد و ضبط را روشن کرد و خودش هم روی تخت خوابش دراز کشید...

نوارهای مادربزرگ اکثراً یا نوحه بودند یا ترانه های عاشیق ها... شبهای وفات و عزاداری؛        معمولاً نوار نوحه می گذاشت و آرام آرام گریه می کرد و شب های دیگر، ترانه های عاشیق و باز هم آرام آرام گریه می کرد. غم و شادی مادربزرگ هر دو با گریه های آهسته اش تمام می شد...

عاشیق داشت می خواند:

 

گئدین دئیین خان چوبانا

گلمه سین بو ائل موغانا

گلسه باتار ناحاق قانا

آپاردی سئللر سارانی

بیر قارا گؤزلو بالانی

 

«بروید و به خان چوپان بگویید

که به ایل مغان نیاید

اگر بیاید دستش به خون ناحق آغشته می شود

                                                سیل سارا را برد

                                                آن فرزند زیباروی و مشکین چشم را»

ساناز شاید صدبار این ترانه را گوش داده بود ولی حالتی داشت که انگار برای اولین بار این ترانه را  می شنید. می خواست عمیق تر گوش کند. "سارای" اسمی بود که بارها به گوشش خورده بود.    وقتی که  بدنیا نیامده بود، مادربزرگ از پدر و مادر خواسته بود که اسم او را سارای بگذارند ولی      پدر ساناز گفته بود که از اسم ساناز خوشش می آید اما این موضوع هیچ وقت باعث نشده بود که مادربزرگ علاقه اش به سارای کم بشود.

ساناز روی تخت خوابش غلتی زد و گفت:

«مادربزرگ...»

«جون دلم؟»

«چرا اسم سارای رو اینقده دوست داری؟»

«عزیزم، من قصه سارای را بهت گفتم... ولی اگه دوست داری...»

انگار مادربزرگ از خدا می خواست که یکبار دیگر قصه سارای را به ساناز تعریف کند. ساناز قصه را از اول تا آخرش حفظ بود ولی با اینحال وقتی اشتیاق مادربزرگ را دید گفت:

«آره مادربزرگ،اگه دوست داری یکبار دیگه قصه رو بگو.»

و مادربزرگ شروع کرد...

«یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، در دشت پهناور مغان ایلی زندگی می کردند که روزگارشان  با کشاورزی و دامداری می گذشت. عصر، عصر ظلم بود و دوره، دوره خان خاناتی... اهالی ده    مجبور بودند که بیشتر محصولات کشاورزیشونو به خان بدن، آخه زمینها همه مال خان بود و کشاورزها فقط مقداری از درآمدشون رو بعنوان حق الزحمه کارشون برمی داشتن.

در این ده، کشاورزی زندگی می کرد به اسم سلطان که دختری زیبا و مهربون داشت؛ دختری که       هر کس اونو می دید با خود می گفت کاش می دونستم که خداوند این دختر خوشگل و زیبا رو      قسمت کدوم مرد خوشبختی می کنه؟»

 

                                   یئریشی دوروشو غمزه لی گؤزه ل

                                   هانسی بخته وره پای یارانیبسان

                                   یئرده برابرون وار؟ دیینمه ره م

                                   گؤیده ملک لرده تای یارانیبسان

                                   «ای دختر زیبا که راه رفتنت و ایستادنت زیباست

                                   برای کدام مرد خوشبخت آفریده شده ای؟

                                   تو روی زمین همتایی نداری

                                   تو برابر با فرشته های آسمان آفریده شده ای»

      مادربزرگ، سارای را در جلوی چشمانش تصور کرد، برایش توی دنیا هیچ موجودی            دوست داشتنی تر از سارای وجود نداشت. وقتی شعر تمام شد مادربزرگ آهی کشید و چشمانش           پر از اشک بود...

       «آره دخترم، سارای چشم و چراغ ایل مغان بود؛ دختری زیبا، مهربون و عاقل... و البته توی همون ده جوان بسیار برومند و شایسته ای بود به اسم آیدین که سردسته ی چوپانهای ده بود.        اون زمانها که زندگی مردم به دامداری و کشاورزی بسته بود، حفاظت از دامهای مردم کار بسیار سخت و مهمی بود و چون آیدین سردسته گله دارها بود بهش می گفتن خان چوپان... از نظر اهالی ده       خان چوپان شایسته ترین جوان برای ازدواج با سارای بود و خان چوپان و سارای، هم عاشق    همدیگر بودند.

       و عاقبت هم یک روز سارای زیبا را عقد بسته و نامزد خان چوپان کردند؛ فصل، فصل سرما بود و زمان مناسبی برای عروسی سارای و خان چوپان نبود چرا که خان چوپان می بایست همراه چوپانهای دیگه ده، گله رو به قشلاق می برد و این کار شش ماه تمام وقت لازم داشت. خان چوپان، سارای را برای خداحافظی دید و به او قول داد که وقتی از قشلاق برگردد، مراسم عروسی را راه بیاندازد و  ساراي نیز که دلش با خان چوپان بود با چشمانی گریان او را بدرقه کرد...

        اما بعد از رفتن خان چوپان اتفاق دیگری افتاد...

       خان بی شرم و حیای ده که برای گشت و گذار از خونه اش بیرون اومده بود، چشم ناپاکش        به سارای افتاد و هر دو پاشو کرد توی یک کفش که الاّ و بالله باید به هر قیمتی شده سارای بانوی خانه من بشه... هر چه اهالی ده نصیحتش کردند که از خیر سارای بگذره، خان گفت من نه چشمم چیزی   می بینه و نه گوشم چیزی می شنوه... بیخودی منو نصیحت نکنید؛ من به هر قیمتی که شده سارای رو   تصاحب می کنم.

        ریش سفیدان ده رفتند پیش خان و با التماس و خواهش ازش خواستند که از خیر این سودا بگذره؛ گفتند که سارای، نامزد خان چوپانه و او حق نداره که در کسی طمع کنه که روح و دلش متعلق به دیگریه و بهش گفتند که سارای و خان چوپان سالهاست عاشق همند و خان هرگز نمی تونه       روح و دل سارای رو به دست بیاره.

        اما خان که شهوت و خودخواهی چشمش رو کور کرده بود گفت حتی اگه دلشو هم نتونم       بدست بیارم حتماً باید جسم زیباشو تصاحب کنم.

       کار به جایی کشید که خان خواست از همه زور و قدرتش استفاده کنه و قسم خورد که اگه اهالی ده کاری نکنند که اون سارای رو به دست بیاره همه خونه های ده رو به آتیش می کشه...»

       مادربزرگ همچنان داشت با آب و تاب قصه را تعریف می کرد؛ پلک های ساناز سنگین شده بود و خوابش می آمد اما قصه که به اینجا رسید خواب از سر ساناز پرید و مثل کسی که برای اولین بار       این قصه را بشنود برای شنیدن بقیه ماجرا چشمش را به لب های چروکیده ی مادربزرگ دوخت ...

مادربزرگ ادامه داد:

       «کار که به اینجا کشید اهالی ده دیگه نمی دونستن چیکار باید بکنن؛ بعضی ها خودشونو        کنار کشیدن... بعضی ها فقط تودلشون، خان رو نفرین کردن و بعضی ها هم با اینکه می دونستن  بیهوده است ولی سعی کردن که به نوعی سر صحبت رو با سارای و پدرش سلطان باز بکنند و ببینند  آیا راهی وجود داره که سارای به خاطر نجات زندگی ایل هم که شده تن به ازدواج با خان بده یا نه؟

        و در این میون ساراي بود که در دریای غم و غصه داشت غرق می شد به خان چوپان فکر        می کرد، به خودش، به عشقی که براش مقدس بود و به خوشبختی مادرش که مرده بود و اون روز رو ندیده بود سارای آه می کشید و فکر می کرد و فکر می کرد و آه می کشید به بدبختی مردم ده که باید اضطراب می کشیدند و تاوان هوسبازی یک خان بی مغز و بی شعوررو می دادند...

فکر سارای به هیچ جا قد نمی داد بعضی از حرفهای مردم مثل یک خنجر به مغز و دل ساراي            فرو می رفت و زخمیش می کرد. می شنید که بعضی ها می گفتن:

        کاش سارای قبول می کرد و این مردم بدبخت رو قربانی لج بازی نمی کرد...

       بعضی ها می گفتن: پس عشق چی می شه؟ پس حلال و حرام چی می شه؟ بهتره که همه       خونه هامون به آتیش کشیده بشه اما دامن ایلمون لکه دار نشه...

       اما بعضی ها می ترسیدند، از خونه و زندگیشون، از سرنوشت بچه های معصوم ده، چون که اونها     با خان و لجبازی و یکدندگی او که میراث پدرانش بود خوب آشنا بودند...

        و سارای درمانده و نگران از خدا کمک می خواست اما امید چندانی در دلش نبود ... بیش از یکماه بود که این مسئله در همه ایل مغان، آشوب ایجاد کرده بود و بیش از چهارماه تا برگشتن خان چوپان می ماند. سارای احساس می کرد هیچ راهی برایش باقی نمانده است...

        چند روز بعد خبر عجیبی در ده پیچید...»

        «ساناز جان بیداری؟...»

ساناز که غرق در قصه بود یکه ای خورد و گفت:

         «آره مادربزرگ، دارم گوش می کنم.»                   

بعد مادربزرگ گفت:

        «خبری که همه رو انگشت به دهان گذاشت. سارای تصمیم گرفته بود که به خانه خان برود. خبر در ده پیچید؛ بعضی ها رو خوشحال کرد؛ بعضی ها داشتند از غصه و غم، دق مرگ می شدند؛ بعضی ها بخاطر لکه دار شدن دامن ایل مغان، طوری عصبانی و ناراحت بودند که اگه چاقو می زدی خونشون بیرون نمی اومد. خبر در کل ده پیچید، از روی پل رودخانه ای که خانه مجلل خان رو از ده جدا می کرد گذشت؛ رودخانه خروشان و پرآبی که بهش می گفتن آرپاچایی... از مزرعه خان عبور کرد و به گوش ناپاک او رسید و لبخند رضایت رو بر لبهاش نشوند.

       سارای پیام داده بود که همین فردا می خواهد به خانه خان برود. خان با اینکه از این خبر تعجب کرده بود ولی لبخندی زد و گفت:

- شنیده بودم که سارای نه تنها بسیار زیباست بلکه بسیار هم عاقل است. همین فردا مراسم عروسی رو   ترتیب می دهیم.

       فردای آنروز، از صبح زود، مردم جلوی در خونه سلطان جمع شده بودند؛ پیرمردها، پیرزنها، مردها و زنها، جوونها و حتی بچه ها جمع شده بودند تا این عروسی عجیب و غریب را با چشم ببینند.         همه دنبال عاشیق حبیب می گشتند؛ عاشیق حبیب کسی بود که ساز می زد و می خوند. مردم ده     علاقه عجیبی به او داشتند. وقتی عاشیق حبیب سازشو به سینه اش می فشرد و می نواخت و می خوند مردم رود رود گریه می کردند و سبد سبد می خندیدند. عاشیق حبیب در همه برنامه های ده         شرکت داشت. اگه عروسی کسی بود عاشیق حبیب آنجا می خوند و مردم رو شاد می کرد و به اونا   امید زندگی می بخشید. اما در عروسی سارای خبری از عاشیق حبیب نبود. مردم در یک سکوت     بهت آور منتظر عروس شدن سارای بودند و هیچ کس جز گماشته گان خان که برای بردن عروس اومده بودند شادی نمی کرد.

       مشاطه ها و آرایشگرها، سارای را آرایش کردند هر چند که چهره زیبای سارای نیازی             به آرایش نداشت. خیلی طول کشید تا سارای از خونه بیرون بیاد...

        اما سرانجام سارای از خونه بیرون اومد. مردم بهت زده به سارای نگاه می کردند. سکوت سنگین و تلخی همه ده رو فرا گرفته بود. غیر از صدای امواج خروشان آرپاچایی، هیچ صدایی به گوش         نمی رسید. سارای در میان این سکوت سنگین و مبهم چند قدم جلو رفت. صدای پیرمردی سکوت رو شکست:

- تف بر تو ای روزگار.

صدای دیگری اومد:

- غیرت ایلمون لکه دار شد...

- خوشبخت باشی سارای، ما می دونیم که تو بخاطر ما اینکار رو می کنی.

- بیچاره خان چوپان.

- تف بر تو ای روزگار.

       هر کسی چیزی می گفت. اما سارای همچنان با قدمهای استوار پیش می رفت. اون بدون آنکه منتظر همراهانش باشه بطرف خانه خان پیش می رفت. خانه ای که با رودخانه پرآب و خروشان آرپاچای از ده جدا می شد. انگار هیچکدوم از حرفهای مردم رو نمی شنید. از میان انبوه جماعت گذشت           و با قدمهای تند جلو رفت. سارای برخلاف رسم ایل، سوار بر اسبی که برای بردنش بزک کرده بودند نشد. انگار قصد داشت با پای پیاده به خانه بخت بره. کوچه طولانی خودشونو پشت سر گذاشت. همراهان عروس با همه اهالی ده، سارای رو همراهی می کردند اما حرفهای مختلف همچنان به گوش می رسید. دعاها، نفرین ها و حسرت ها و زخم زبانها به گوش سارای می رسید و سارای همچنان  پیش می رفت. سارای به روی پل آرپاچایی رسید؛ گماشتگان خان، پیشاپیش عروس از پل گذشتند تا خبر خوش اومدن سارای رو به گوش خان که بی صبرانه منتظر رسیدن عروس بود برسونن. سارای روی پل ایستاد.  مردم دیگر جلوتر نرفتند مثل آنکه قصد داشتند نه با سارای بلکه با حیثیت و غیرتشان خداحافظی کنند ولی بعضی ها هم با نگاه کردن به چهره زیبا و مهربون سارای و با فکر کردن           به گذشته ای که با سارای داشتند اشک در چشمهاشون جمع شده بود. سارای، سرش رو بالا گرفت و برای آخرین بار به مــردم ایـلش نـگاه کـرد. در میـان انبـوه جمعیت، چشمش به عـاشیـق حـبیب افتاد   که مثل همیشه ساز در دستش بود؛ اما از چهره اش پیدا بود که اگه کل دنیارو بهش می دادند حاضر نبود صدای سازش رو در این عروسی نامبارک دربیاره. یک لحظه چشم سارای به چشم عاشیق حبیب افتاد و عاشیق حبیب با سرعت سرش را به پایین انداخت و خواست از اونجا دور بشه اما صدای وحشتناکی که از مردم بلند شد اونو سرجاش میخکوب کرد...

       عاشیق سر برگرداند؛ دید سارای، خودش رو از بالای پل به رودخانه آرپاچایی انداخته و     خودش رو به دست امواج خروشان اون سپرده و مردم با دیدن این صحنه از ته دل فریاد زدند:

«سارای...»

        و عاشیق حبیب که فهمید سارای برخلاف تصور همه مردم، تصمیم دیگری داشته است با سرعت     خودش رو به بالای پل رسوند و وقتی که دید سارای با غیرت و با عفت، سوار امواج خروشان آرپاچایی شده تا به حجله دریاهای آبی بره، سازش رو به سینه اش فشرد و با تمام وجودش خوند:

                                   دوگونو توکدوم قازانا

                                   قاینادی قالدی آزانا

                                   علاج یوخ آللاه یازانا

                                                            آپاردی سئللر سارانی

                                                            بیر قارا گؤزلو بالانی

                                   آرپاچایی درین اولماز

                                   آخار سولار سرین اولماز

                                   سارا کیمی گلین اولماز

                                                             آپاردی سئللر سارانی

                                                            بیر قارا گؤزلو بالانی

                                   «برنج رو توی دیگ ریختم

                                   بجوشد و تا اذان حاضر شود

                                   علاجی نیست به آنچه خدا نوشته است

                                                            سیل خروشان سارای را برد

                                                            آن فرزند زیبا مشکین چشم را

                                   آرپاچایی عمیق نیست

                                   آبهایی که جاری اند معمولاً سرد نیستند

                                   و عروسی مثل سارای پیدا نخواهد شد

                                                            سیل خروشان سارای را برد

                                                            آن فرزند زیبای مشکین چشم را»

 

       مادر بزرگ این بار نتوانست جلوی خودش رابگیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد و هق هق زد   زیر گریه؛ و ساناز هم که نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد لحافش را روی صورتش کشید و آهسته اشک ریخت. مادربزرگ دیگر هیچ چیز دیگری نگفت. آرام توی رخت خوابش خزید و گریه کرد.  ساناز نمی دانست چرا این بار اینقدر از این قصه خوشش آمد و نمی دانست چرا نمی تواند جلوی اشک خودش را بگیرد.

       ساناز اشک ریخت و فکر کرد و فکر کرد و اشک ریخت. بیش از دو ساعت گذشته بود. اما ساناز همچنان فکر می کرد. به خودش، به مادربزرگ پیرش که با قصه هایش زندگی می کرد، به مادرش که صبح تا شب یا در مدرسه و یا در خانه کار می کرد و به آراز که هنوز بچه بود و چیزی جز شادی    نمی شناخت. ساناز نمی توانست ذهنش را روی یک موضوع متمرکز کند به سارای می اندیشید، به قرآن مادر بزرگ که روي تاقچه بود، به خودش فکر می کرد و نوارهایی که مادر بزرگ گوش می کرد...      و به شاهین و آرزوهای کودکانه اش و به شاهین آرزوهایش ... و به شاخه گلی که لای کتاب ریاضی اش گذاشته بود.

       ساناز هر چه می خواست بخوابد، نمی توانست.

       آرام لحافش را پس زد و به مادربزرگ نگاه کرد. مادربزرگ در خوابی عمیق  فرو رفته بود. ساناز هم حس غریبی داشت. مادربزرگ ضبط را خاموش کرده بود. ساناز از اتاق بیرون آمد. پدر و مادر و آراز خوابیده بودند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید.

       افکاری عجیب و احساسی غریب توی ذهن ساناز وول می خورد. ساناز وقتی از خواب بودن همه     مطمئن شد به سرعت به طرف کامپیوترش راه افتاد. صدای کامپیوتر را به حداقل رساند و شاسی آنرا فشار داد. نمی توانست منتظر روشن شدن کامپیوتر بماند با انگشتانش روی میز کامپیوتر ضرب گرفت و فکر کرد که سرعت دنیای مدرن با این همه ادعا چقدر پایین است. کامپیوتر روشن شد و حالا نوبت    کانکت شدن و رفتن به اینترنت بود که آن هم وقت لازم داشت. ساناز چشم به نقطه نامعلومی از مونیتور دوخت و به فکر فرو رفت:

       «روزی که با شاهین در دنیای مجازی کامپیوتر آشنا شدم برام پیام گذاشت که یک شاخه گل جلوی     در خونتون گذاشتم. من اون گل رو برداشتم و لای کتاب ریاضی ام گذاشتم اما هیچ وقت دستی رو که اون گل رو به من داده بود ندیدم پس چطور می تونم دوستش داشته باشم؟ چطور می تونم        عاشقش باشم؟ خدایا من چیکار کردم!»

       ساناز وارد اینترنت شد با آی دی خودش وارد یاهومسنجر شد و دید شاهین هنوز پیامی برایش      نگذاشته است. باز هم کمی فکر کرد و بعد نوشت:

        «آقای محترم، من شما را نمی شناسم؛ بهتر است دیگر هیچ پیامی برای من نگذارید...»

       بعد ساناز دوباره به نقطه نامعلومی خیره شد قدری فکر کرد و کامپیوتر را خاموش کرد. احساس می کرد تصمیم درستی گرفته است اما نگران بود. احساس می کرد که بعضی از اشتباهات را نمی شود جبران کرد. ساناز به عکسهایی که برای شاهین فرستاده بود فکر می کرد و از غصه داشت دق می کرد. آهسته به تختخوابش رفت و لحاف را رویش کشید. خوابش نمی برد. ناراحت بود احساس می کرد کسی قلبش را با دست گرفته و فشار می دهد و اصلاً متوجه نشد که کی خوابش برد...

       صبح مادر برای بیدار کردن ساناز آمده بود. مثل همیشه دستی به موهای ساناز کشید و               با مهربانی گفت:

       «دخترم دیروقته، نمی خوای پاشی؟»

       ساناز چشمهایش را باز کرد برای لحظاتی هیچ چیز یادش نیامد. ولی بلافاصله دیروز و دیشب را       بیاد آورد. شاهین، مادربزرگ، سارای، کامپیوتر، آرپاچایی، عاشیق حبیب، عکسهایی که روز تولد  پانزده سالگی اش، مادرش گرفته بود و الآن دست شاهین بود و خدا می دانست به جز شاهین دست       چه کسانی بود، شاخه گل خشکیده ای که لای کتاب ریاضی اش گذاشته بود و شیری که دیشب روی   اجاق بود و سر رفته بود. غم مرموزی دل ساناز رو می فشرد. انگشتان مادر را لابه لای موهایش احساس می کرد و دلش بیشتر می گرفت.

       نمی خواست چشمهایش را باز کند؛ از نگاه کردن به چشمهای مادرش وحشت داشت. از این        می ترسید که اگر چشمهایش به چشمان مهربان و بخشنده مادرش بیفتد نتواند جلوی گریه اش را بگیرد ولی هر طور که بود ساناز چشمهایش را باز کرد و نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. مادرش را بغل کرد و به شدت زد زیر گریه... مادر کمی تعجب  کرده بود. در حالیکه با مهربانی ساناز را بغل کرده و به خود می فشرد گفت:

       «چی شده دخترم چرا گریه می کنی؟ خواب بدی دیدی؟»

        «نه مامان من اشتباه کردم ... یک اشتباه خیلی بزرگ!»

       مادر هیچی نگفت. شاید به این خاطر که می خواست تا ساناز هر چیزی را که اتفاق افتاده به او بگوید. می ترسید اگر حرفی بزند باعث شود که ساناز از گفتن حرف دلش پشیمان بشود. ساناز در حالیکه    گریه اش قطع نمی شد گفت:

       «مامان یک اشتباه کردم که اگه بدونی دیگه منو اینجوری بغل نمی کنی؛ دیگه از من              بدت می آد مامان...»

       مادر باز هم چیزی نگفت ولی همچنان ساناز رو به سینه اش می فشرد و موهایش را ناز می کرد. ساناز از این مهربانی و تحمل دلتنگ تر می شد و نمی توانست جلوی هق هق گریه اش را بگیرد.

       «مامان، من به پسری که نه دیدم و نه می شناسم نامه نوشتم. گفتم که دوستش دارم.           مامان نمی دونی من چه دختر بدی شدم...»

       مادر احساس کرد که دیگر باید چیزی بگوید؛ سعی کرد ساناز را کمی از خود دور کند تا بتوانند صورت ساناز را ببیند ولی ساناز که بیشتر از قبل خجالت می کشید اجازه نمی داد  مادر صورت او را ببیند و چشمش در چشم او بیافتد. مادر گفت:

       «خب مادر حالا که به اشتباهت پی بردی چرا اینقدر ناراحتی؟ مگه اتفاق دیگه ای افتاده...»

ساناز از خونسردی مادر تعجب کرد و گفت:

       «آخه مامان کار من یک اشتباه ساده نبود من...»

ساناز نتوانست ادامه دهد و با صدای بلند به گریه اش ادامه داد. مادر با لحنی مهربان گفت:

       «دخترم گریه نکن... تو چی؟ تو چیکار کردی مگه؟»

ساناز گفت:

       «من حتی عکسهامو براش فرستادم؛ مامان، من دیگه یک دختر خوب نیستم، آبروم رفته، مگه همیشه خودت نمی گفتی آبرو مثل آب می مونه اگه زمین بریزه دیگه نمی شه جمعش کرد؛           مامان آبروم رفت...»

       وقتی ساناز این حرفها را می زد گریه امانش را بریده بود ولی منتظر عکس العمل مادرش بود؛ هر لحظه احتمال می داد که مادر با شنیدن این حرفها برخورد بدی با ساناز بکند؛ یا اینکه موضوع را با پدر درمیان بگذارد و تنبیه سختی را برای ساناز در نظر بگیرد و البته ساناز به مادر حق می داد که بدترین       عکس العمل ها را نشان دهد و از طرفی هم هیچ چیزی به اندازه عذابی که ساناز می کشید نمی توانست او را آزار دهد...

       مادر که همه علت نارحتی ساناز را فهمیده بود با مهربانی بیشتری ساناز را به سینه اش فشرد؛        گونه هایش را بوسید و گفت:

       «مادرجان، من به داشتن دختری مثل تو افتخار می کنم...»

        انگار ضربه محکمی به سر ساناز خورده باشد؛ گریه اش بیشتر شد طوری که دیگر گریه      امانش نداد صحبت کند و فقط توانست بگوید:

       «آخه مامان...»

مادر لبخندی زد و گفت:

        «ساناز جان، من به تو افتخار می کنم... من به تو افتخار می کنم و اصلاً هم ناراحت نباش؛     عکسهای خوشگل تو دست هیچ کس نیفتاده، اونا همه پیش من هستند.»

        ساناز چیزی نمونده بود شاخ دربیاورد؛ یک لحظه اشک چشمهایش خشک شد و حیرت جای همه چیز را در وجود ساناز پر کرد و زبانش بند آمد. مادر که حالت ساناز را خوب می فهمید گفت:

       «من شاهینم. من نوشته بودم که عاشقتم... و به خدا قسم خورده بودم که دوستت دارم... دیدی هر چه نوشته بودم راست بود.»

        مادر اینها را گفت و دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ساناز را بغل کرد و از شدت شادی گریست... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:38  توسط سیمزاری  | 

طوفان دیگری در راه است

یادداشتی در مورد رمان طوفان دیگری در راه است

 

"طوفان ديگري در راه است" اسم داستان بلندي است كه سيدمهدي شجاعي      نويسنده نام آشناي داستانهاي ديني كشورمان نوشته است. كتاب را كه باز مي كنيم         غزل مشهور حافظ «آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند» و نيز شناختي كه از سيد داريم نويدمان مي دهد كه نه تنها طوفاني در راه نيست بلكه نسيمي اشراقي در حال وزيدن است.

داستان به ده فصلِ باد، رعد و برق، تگرگ، طوفان، باران، سيل، ابرهاي متراكم، رگبار پراكنده، طوفان ديگر و رنگين كمان تقسيم شده كه البته اين تقسيم بندي شاعرانه حسني براي داستان محسوب مي شود، چرا كه ضمن اينكه به نام داستان معنايي مناسب    مي بخشد ارتباط تنگاتنگي با فضاي اشراقي داستان و تحولات افراد و شخصيت هاي داستان و نيز در نهايت با اتمسفر حاكم بر آن دارد. اما وزش باد از آنجا آغاز مي شود كه          فرد خيّري به اسم حاج امين قصد دارد در يك منطقه مدرسه اي احداث كند همه مردم آن منطقه خانه هايشان را جهت مدرسه سازي به حاج امين فروخته اند الاّ زني به اسم زينت كه امتناع مي كند و شرط مي گذارد كه حاج امين بايد خود بيايد. زينت زني بوده است كه سابقه بدكارگي و رقاصه بودن را در پرونده خود دارد و امتناع حاج امين كه اينك مردي شهره   به ايمان است براي ديدار با زينت نيز از همين روست. اما بالأخره ملاقات حاج امين با زينت اتفاق مي افتد و ما به داستان زندگي اين دو پي مي بريم. در داستان زندگي حاج امين و زينت كه مانند يك فلاشبك از يك فيلم سينمايي از برابر چشمان ما مي گذرد تمام اتفاقات مربوط به داستان مي افتد؛ اينكه حاج امين خود سابقه خوبي نداشته اما در زمره كساني است كه نان به نرخ روز مي خورند و در هر فصلي لباس مخصوص آن فصل را به تن مي كنند چرا كه حاج امين خود در زمان طاغوت(دوران پهلوي) سابقه خوبي ندارد اما كاري كرده است كه بعد از انقلاب نيز جايگاه خود را حفظ كرده است و نويسنده به نوعي مي خواهد بگويد كه اين شخصيت نيز لنگه همان شخصيت قبل از انقلاب است و فقط رنگ عوض كرده است اما اين شخص فرزندي دارد بنام كمال كه با اينكه پدرش او را ديوانه مي داند   اما او استحقاق به كمال رسيدن را دارد. روزي در يك مجلس عروسي كه زينت، رقاصه   آن مجلس است زينت كمال را برداشته و با خود مي برد و حاج امين و زن مؤمنه اش آمنه نيز ساليان سال از او بي خبر مي مانند. در اين مدت زينت با يك زن بسيار مؤمن و اهل نظر بنام مش خجّه آشنا شده، زينت كه كمال را با خود برده است كاري مي كند كه مش خجه     به عقد كمال درآيد. او خود نيز از راه خلاف و بدكارگي برمي گردد و خود جزء افراد         بسيار مؤمن و پاكدامن مي شود و بعد از مدتي زندگي، زينت، كمال را به آمريكا جهت تحصيل در رشته پزشكي مي فرستد؛ كمال در آمريكا با حمايت هاي برادران بسيار وفادار و خوب زينت تحصيل مي كند و موفق به اخذ مدرك مي شود اما او در اين مدت با شخصيتي چون چمران آشنا مي شود و چنان مجذوب او مي گردد كه مجبور مي شود تمام كارها و تحصيلات و حتي علايق خود را فراموش كند و در ايران به گروه پارتيزاني شهيد چمران بپيوندد و در نهايت كمال در جبهه مجروح شده و به بيمارستاني در تهران انتقال            داده مي شود. زينت مراقبت هاي فراواني از او مي نمايد ولي در نهايت كمال شربت شهادت مي نوشد و زينت به دنبال پدر كمال كه همان حاج امين خودمان است راهي مي شود،       تا اين قصه پر غصه را به او تعريف كند. اين قصه چون طوفاني نه تنها خود حاج امين   بلكه اطرافيانش را هم از خواب غفلت بيدار مي كند و آنها را به دنياي صداقت و انسانيت رهنمون مي گردد و در نهايت حاج امين در حالي مزار شهيدش را زيارت مي كند كه  رنگين كمان عشق و ايثار در آسمان تهيدستي و فقر حاج امين معنا مي يابد.

نثر شيواي سيدمهدي شجاعي از همان آغاز، خواننده را به دنبال خود مي كشد و     گره مناسبي كه نويسنده در آغاز داستان مي افكند كنجكاوي هر مخاطبي را برمي انگيزد اينكه بداند زينت كيست؟ و چرا حاج امين كه يك خير مدرسه ساز است از ديدار با او امتناع مي كند؟ حس كنجكاوانه اي كه در دل مخاطب ايجاد مي شود از اينروست كه ما انسانها دوست داريم از اسرار ناگفته افراد سر دربياوريم، مخصوصاً اگر اين اسرار، با شخصيت ظاهريِ افراد در تناقض باشد كه نويسنده به راحتي از عهده اين موضوع برآمده و       موفق شده است كه اين حس را در دل خواننده داستان تحريك كند.

اما از زماني كه حرفهاي مستقيم و شعارگونه از طرف زينت مطرح مي گردد        گره داستان در جايي كه نبايد گشوده مي شود و مخاطب مي داند كه قهرمان داستان از آنهايي است كه عليرغم نداشتن حسن شهرت از دروني پاك و از يك وارستگي بي تقدس   برخوردار است.

«اين را هم بگويم  كه آن تصميم، براي آن لحظه و آن شرايط و موقعيت خاصي كه من در آن بودم، ارزش داشت اما حالا اگر دست از پا خطا كنم، خدا آنچنان عقوبتم مي كند كه آن سرش ناپيداست.» ص29

«البته اين ناشناسي من، همه اش هم قربـ‌ة الي ا... نبود يك بخشش هم اين بود كه تذكرش براي توهم خوب است؛ ريا كه جاي خود، اگر اجر كاري را در اينجا با شهرت و محبوبيت و حق شناسي ببري، چيز زيادي براي آن طرفِ خط باقي نمي ماند.»

مطالبي از اين دست داستان را تا آخر خط لو مي دهد طوريكه مخاطب احساس مي كند در آغاز داستان گول الفاط را خورده است و شخصيت هاي به ظاهر مثبت(سمپاتيك) شخصيت هاي منفي(آنتي پاتيك) را تشكيل خواهند داد و برعكس.

البته جملاتي كه بصورت مستقيم گويي در متن داستان آورده شده اند وقتي از داستان جدايش كنيم به پند و اندرزهاي اخلاقي بيشتر مي مانند تا قطعه اي از يك داستان؛ علاوه بر موردي كه در بالا ذكر شد به بعد هنري و غيرمستقيم بودن اثر نيز لطمه زده است و حتي گاهي به حضور نويسنده در داستان هم شبيه است گويي نويسنده محترم كه خود الحق     معلم اخلاق است شخصيت پردازي و بافت درام را برنمي تابد و به موعظه مخاطب خود مبادرت مي نمايد.

«سرِ جايمان ايستاده ايم و توقع داريم كه خدا همه كار برايمان بكند، مي كند،         اما دنبال بهانه مي گردد دنبال كوچكترين بهانه، و ما اين بهانه كوچك را هم از خدا      دريغ مي كنيم.» ص 54

«يك مسير عملي تر و نزديك تر براي تقرب به خدا وجود دارد و اون اينه كه آدم از همه كارهاي بد پرهيز كنه و همه كارهاي رو كه مطمئنه بده، نكنه...» ص 122

از فصل هشتم داستان، رگبار پراكنده در آسمان، حيات حاج امين شروع به باريدن   مي كند و مجموعه نامه هايي كه در مدت بي خبري حاج امين از فرزندش كمال، بين زينت و كمال و حتي مش خجه و كمال رد و بدل شده است به دست حاج امين مي رسد كه اين قسمت تأثير بدي در روند داستاني و مسير دراماتيك داستان دارد هر چند كه بسياري از گره هاي داستان در اين مكاتبات گشوده مي شود ولي نويسنده حال و حوصله مخاطب خود را         به هيچ وجه درنظر نمي گيرد و مجموعه اي از اطلاعات را بدون آنكه اين اطلاعات شكلي هنري و داستاني و شيرين به خود بگيرد در يك قالب تكراري يعني نامه به مخاطبش     ارائه مي نمايد و عجيب آنكه نويسنده توانمندي چون سيدمهدي شجاعي 170 صفحه كتاب را به اين مكاتبات اختصاص مي دهد يعني به يك قالب نوشتاري كه در دل يك داستان بلند   چهارصد صفحه اي فقط ده بيست صفحه مشروعيت حضور مي تواند داشته باشد و بعد از  ده بيست صفحه ديگر جذابيت و در نهايت فلسفه وجودي خود را از دست داده و به يك پديده آزار دهنده تبديل مي شود كه متأسفانه اين اتفاق در طوفان ديگري در راه است مي افتد.

طي مكاتباتي كه بين زينت و كمال مبادله مي شود كل داستان تحصيل، عشق و روند تكاملي ذهن و فكر كمال، معرفي شخصيت هايي نظير چمران، آيت ا... سعيدي و برادران زينت و مش خجّه و بسياري ديگر از شخصيت هاي داستان را شاهد هستيم و ضمناً        اين موضوع را نيز شاهديم كه بار اصلي داستان را همين مكاتبات از دوش نويسنده      برمي دارد و با اين تفاسير مي توان گفت كه اين فصل براي نويسنده خوب و براي مخاطب آزاردهنده است و نكته مثبت اين فصل را مي شود نام مناسب اين فصل دانست كه رگبار پراكنده ناميده شده است اما به جرأت مي توان گفت كه انصاف نبود نويسنده           مخاطبش را 170 صفحه زير رگبار پراكنده نگهدارد. اما هر چه باشد اين مكاتبات بسياري از حقايق داستان را روشن مي سازد و حتي ارتباط عاطفي بين زينت و كمال و عشق افلاطوني موجود بين اين دو را. و مخاطب با مطالعه نامه ها مي تواند بفهمد كه كمال       چه سرنوشتي پيدا كرده است و در فصول بعد يعني طوفان ديگر و رنگين كمان           ادامه سرنوشت اين شوريده عاشق را مي خوانيم...

داستان، از بعد شخصيت پردازي دچار نقيصه هايي است و يا شايد بشود اينگونه مطرح كرد كه شخصيت هاي موجود داستان مخاطب را با سؤالاتي مواجه مي كند كه اين سؤالات تا آخر داستان بي جواب مي ماند مثلاً اينكه چرا برخي از شخصيت ها فراانساني و دور از دسترس هستند؛ شخصيت هاي آرماني كه زمان حياتشان در داستان و رمانهاي امروزي به سر رسيده است. قهرمانان بلامنازعه و پاك و منزه و معصوم كه در عصر ما مصداقي خارجي براي وجود مطهرشان پيدا نمي شود؛ مثل شخصيت مش خجه كه شخصيتي سراسر حجب و حيا و عصمت است و كوچكترين خطايي از او ديده نمي شود عارف وارسته اي كه حتي زمان مرگ خود را مي داند و طلاي وجودش حتي وجود فاحشه اي را به طلا مبدل مي كند. يا خود زينت، به چنان پاكدامني دست پيدا مي كند كه از لحظه توبه    به بعد بصورت ناگهاني و يك شبه به عارفي بي بديل و مؤمنه اي بي نظير تبديل مي شود كه طلاي وجودش، مس كمال را هم به طلايي ناب مبدل مي كند و الحق بايد گفت كه از ميان اين شخصيت هاي فرا انساني داستان، بهترينشان آمنه است كه شخصيت باورپذيرتري دارد، زني كه تحت شرايط خاص زندگي مي كند؛ زن بردباري كه تمام مصايب را به جان        مي خرد ولي عفت و پاكدامني و وفاداريش را به اثبات مي رساند...

شخصيت برادرهاي زينت هم اولاً زياد پرداخت نشده و در ثاني انگيزه هاي              اين شخصيت ها تا آخر داستان براي مخاطب مبهم مي ماند كه آنها چرا چنين خدمتي براي خواهرشان مي كنند و اگر برادراني بسيار با محبت و دلسوز هستند چرا خواهرشان را    يكه و تنها در ايران رها كرده و در آمريكا زندگي مي كنند و كسي هم در طي داستان از اين برادران باوفا و منزه نمي پرسد كه از كجا معلوم بود خواهر شما در ايران از بدكاره بودن دست بردارد و به زني وارسته تبديل شود و شما چگونه به خود اجازه داده ايد دختري تنها را به حال خويش رها كنيد؟!

مورد ديگري كه براي مخاطب مطرح مي شود پيوند عجيب شخصيت هاي ذهني و عيني در داستان است يعني با توجه به اينكه نويسنده خواسته است دين خود را به افرادي نظير امام خميني، آيت ا... سعيدي و شهيد چمران ادا نمايد مجبور شده است از زبان شخصيت هايي كه خود آنها را خلق كرده است مطالب را بيان كند اما اين سؤال مطرح     مي شود كه آيا تا اين حد نزديكي شخصيت هايي كه وجود نداشته اند به شخصيت هايي كه هنوز از شهادت يا مرگشان خيلي نگذشته منطقي و رواست؟ آيا در گروه انگشت شمار پارتيزاني شهيد چمران شخصيتي مشابه شخصيت كمال وجود دارد؟ البته ممكن است كه اين مورد نه يك نقد بلكه در حد يك سؤال باشد...

مطلب حايز اهميت ديگر اين است كه تغييرات انجام يافته در شخصيت افراد روال منطقي خود را طي نمي كند و اين تغييرات از باورپذيري كافي برخوردار نيستند؛ مثلاً اين سؤال اساسي در ذهن مخاطب بي پاسخ مي ماند كه زينت چرا و چگونه دچار تحول        مي شود؟و آيا مي توان توبه و وارستگي زينت را بدون علت قبول كرد؟ آيا مي توان گفت كه طي مسير زينت از قعر ذلت به اوج عزّت اتفاقي است يا فقط مربوط به سيادت زينت است؟

«ولي آنقدر نور وجودشون تلألو داشت كه با همون حال و روزم، چشم آدمو       خيره  مي كرد؛ حال اين نور مال سيادتشون بود يا هر چيه ديگر، جوري منو           گرفتار خودش كرد...» ص 231

و از طرفي ما در داستان شاهد اين نكته هستيم كه كمال عاشق ظاهر زيبا و           اندام فريبنده زينت مي شود و از شدت علاقه و عشق اش به زينت به او سنگ پرت مي كند و زينت نيز به او پيام مي دهد كه به او بگوييد، من امشب مال او هستم ولي بعد كه نويسنده شخصيت زينت را به اوج مي رساند به گونه اي وانمود مي كند كه زينت حتي همان شب را هم با كمال نبوده و بجاي اينكه خود را در اختيار او بگذارد مش خجه را به عقد او       درمي آورد كه در اين موضوع تناقض بزرگي وجود دارد، چرا كه زينت اگر در آن موقع تحول يافته است پس چرا در مجلس عيش و نوش و فساد رقاصي مي كند و قرار هم دارد  كه شب را با داماد صبح كند؟ و اگر تحول نيافته است چرا خود را در اختيار كمال         نمي گذارد تا آن شيفته مجنون به كام دل برسد؟ و بجاي اينكار مش خجّه را چون كالايي    در اختيار كمال مي گذارد؟ و نيز مش خجّه چه زني است كه با وجود آنهمه وارستگي و پاكدامني خود را سريعاً در اختيار كسي مي گذارد كه يك رقاصه برايش معرفي كرده است؟!

شخصيت مش خجّه ضمن اينكه يك فرا انسان است داراي نكات مبهمي است او بساط مشروب را براي يك رقاصه سرو مي كند و خود به نماز مي ايستد آيا در شرع مقدس ما و حتي در عرفان اسلامي چنين اقدامي پسنديده است؟ و چگونه است كه مش خجّه آنقدر از خود مطمئن است كه روزي روي شخصيت زينت تأثير مي گذارد و او را به انساني مؤمن تبديل مي كند و دامن خودش آلوده گناه و معصيت نمي گردد؟

از طرف ديگر در فصل رگبار پراكنده، ما نامه هايي را مي بينيم كه توسط زينت      به كمال و از طرف كمال به زينت و نيز از طرف مش خجّه به كمال نوشته مي شود كه اين نامه ها تقريباً داراي قلمي يكسان مي باشند و عليرغم تفاوت فاحش شخصيت ها به لحاظ موقعيت اجتماعي و سطح سواد و سطح فكر تفاوت چنداني در نوع نوشتار وجود ندارد   حتي مش خجّه كه بايد آدم كم سوادي باشد نيز عارفانه و عالمانه سخن مي گويد:

« منو باش كه دارم در فوايد سكوت اين همه وراجي مي كنم.» ص 231

از شخصيت پردازي اثر كه بگذريم بايد به اين نكته مهم اشاره كرد كه از آنجائيكه نويسنده خواسته است انديشه هاي ديني و اجتماعي خود را يكجا در اين اثر ارائه نمايد   گاهي دچار تناقض گويي هايي شده است؛ مثلا در جايي نويسنده مي خواهد جامعه ايراني را نقد كند و از زبان كمال مي نويسد:

«اين فرنگي ها كه نه خدا و پيغمبر و ائمه ما را دارند و نه تعاليم و معارف متعالي   ما را، چرا اينقدر به مسايل اخلاقي و انساني پايبندترند تا ما كه كاملترين و زيباترين تعاليم اخلاقي و انساني را در كتابهايمان داريم؟»

و در جاي ديگر كه قصد دارد جامعه آمريكايي را به نقد بكشد و تودهني به آنهايي بزند كه جوامع غربي را مدينه فاضله مي دانند باز از زبان كمال مي نويسد:

«... نمي داني كه چنين برخوردي در اين برهوت محبت چقدر غنيمت است» ص 173

و در نهايت اين سؤال ايجاد مي شود كه جامعه آمريكايي بالأخره برهوت محبت است يا جايي كه در آن انسانها به تعاليم اخلاقي و انساني پايبندي بيشتري دارند؟ و به مصداق حديث «هل الدين الا الحُبّ؟» بعيد به نظر مي رسد كه جامعه اي كه مردمانش پايبند مسايل اخلاقي و انساني باشند آن جامعه برهوت محبت باشد چرا كه هم پايبندي به مسايل انساني و اخلاقي و هم محبت تعاريف دين هستند با تعابير مختلف...

از نكات مثبت داستان نثر روان و ايجاد فضاي صميمي بين شخصيت هاي داستان است. مخصوصاً فضاي صميمي بين شخصيت هاي مخلص و بامرام داستان نظير        دكتر چمران و يارانش و بسيجيان و رزمندگان بستري شده در بيمارستان و اين نكته تعجبي ندارد چه سيدمهدي شجاعي خود متعلق به چنين فضايي است. طوريكه شوخي هاي ملموس و هنرمندانه رزمندگان در بيمارستان از فرط صميميت اشك از چشمان خواننده             جاري مي كند...

«البته چون از خيلي قديم گفتن... من دقيقاً يادم نيست چي گفتن... ولي خب...     قديمي ها كه بي حساب حرف نمي زدن... حرفهايي كه مي زدن حتماً مهم بود...» ص 364

اين شوخي ظريف و هنرمندانه در آن فضاي بيمارستاني با تعدادي مجروح جنگي     كه حتي برخي از آنها نزديك به شهادت هستند تنها از كسي برمي آيد كه چنان فضايي را    از نزديك درك كرده باشد و نيز از اينروست كه سيد در آخر داستان بعد از اينكه زينت     قبر شهيد كمال را نشان پدرش مي دهد و تهيدستي حاج امين خيّر را در مقابل كمال مجنون به رخ او مي كشد با نوشته روي قبر كمال به او مي فهماند كه گام اول رسيدن به غنا و مستغني شدن در اين دنيا تهيدستي است و تا زماني كه براي خود كسي هستي هيچ كس نيستي و چه نيكو گفته است جناب آقاي مهندس چيني فروشان: كه طوفان ديگري در راه است، مانيفست سيدمهدي شجاعي است چرا كه تمام افكار، علايق، عشق و حتي نظريه هاي اجتماعي و فرهنگي سيد را در خود دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:41  توسط سیمزاری  | 

رنگ و فرهنگ

رنگ و فرهنگ

اگر اندیشه ها در همه حوزه ها فعال و برانگیخته نگردند و زاد و ولد فرهنگی که محصول تضارب آراء و عقول است عادت ثابت و متداول نخبگان و اندیشه وران نشود حریت، تعادل، عقلانیت و انصاف سکه رایج نخواهد شد؛ اگر اندیشمندان از آزادی بترسند و از مناظره و نقد و انتقاد استقبال نکنند در دام تحجر و واپسگرایی گرفتار خواهند شد و هیچ دانشی تولید نخواهد شد.

آنچه امروز بعنوان اقدامات فرهنگی صورت می گیرد در اکثر حوزه ها اگر نگوییم که اقدامات          ضد فرهنگی و در جهت خلاف اکمال و اصلاح فرهنگ است، به یقین می توانیم بگوییم اکثر این حرکتهای فرهنگی با کندی و تأخیر صورت می گیرند و سرعت تولید دانش و فرهنگ در کشور ما از سرعت تغییرات جهانی بسیار کندتر است و همین موضوع ضرورت یک نهضت فرهنگی را در عرصه علم و دانش و هنر بیش از هر زمان دیگری به رخ می کشد؛ اینک این عرصه مهم به استراتژی مشخص اهداف معلوم و برنامه ریزی دقیق و مردانی نیاز دارد که این برنامه ها را به نحو مطلوب و با انگیزه و بصورت مأموریت گرا و هدفمند اجرا نمایند و بزرگترین آفت این مسیرغرق شدن در روزمرگی و تکرار و ایستایی بدون توجه به هدف غایی است.

و این مهم ممکن نیست مگر اینکه ضرورت نهضت همگانی تولید علم و فرهنگ در جامعه برای همه اندیشمندان و نخبگان بعنوان یک بدیهی پذیرفته شود و همه دست اندرکاران فرهنگ و اندیشه و قلم بدانند و ایمان بیاورند که تمام معضلات و مشکلات عصر حاضر در عدم توسعه فرهنگی است و ضرورت تولید نظریه و فکر به یک ارزش آشکار همگانی تبدیل شود یعنی باید بدانیم که اگر مشکلات متعددی در نحوۀ زندگی شهری داریم، اگر مشکلات متعدد اقتصادی و صنعتی داریم و اگر مشکلات بزرگی در نوع مشارکت مردم در عرصه های فرهنگی و اجتماعی داریم اگر نتیجه تمرینات دموکراتیک غیرقابل پیش بینی و غیر عقلانی است و اگر در جامعه بجای رشد شعور عمومی شاهد ایجاد شعور کاذب که معلول تبلیغات و فریب است هستیم همه و همه ریشه در این موضوع دارد که به جای فرهنگ به رنگ و به جای Culture به Coler پرداخته ایم.

انجام حرکتهای شعاری، تلاش برای تولید سفارش علم و آثار هنری، دور بودن تصمیم سازی از فضای نهادهای علمی و نگرش بخشی به مقوله تولید علم و اندیشه و هنر از آسیب های جدی برنامه های فرهنگی و هنری است و شاید یکی از بزرگترین این آسیب ها و آفت ها تولید سفارشی آثار فرهنگی و هنری است و در یک بررسی کوتاه بلافاصله با این پرسش اساسی مواجه می شویم که چرا دچار چنین وضعیتی هستیم؟ یعنی چرا به جای اینکه به نیازهای فرهنگی جامعه توجه نمائیم چشممان به سیاست های جاری جامعه ای است که بدون توجه به نیازهای فرهنگی مخاطبان تولید آثار علمی و هنری را برای ما سفارش می دهند که نتیجه این اقدامات هم چیزی نیست جز تولید آثار ابتر و بی مخاطبی که فقط سفارش دهندگانش را راضی می کند و بعبارت دیگر تنها رضایت کارفرمایان و کارگران فرهنگ و هنر تأمین می شود ولی نتیجه قطعی آن ایجاد شکافی غیرقابل انکار بین مخاطبان و تولیدات فرهنگی و هنری است که گاهاً حتی منجر به از بین رفتن فلسفه و دلیل کار می شود.

مثلاً تولید تئاتری رادرنظر بگیرید که به سفارش یک ارگان دولتی و با سوژه ای که قبلاً به نویسنده و کارگردان نمایش داده می شود؛ این نمایش علاوه براینکه رضایت سفارش دهنده را برآورده می کند بدلیل پرداخت حق الزحمه یا تقدیر و تشویق تولیدکنندگان اعم از نویسنده و کارگردان و بازیگران و سایر عوامل، رضایت آنها نیز تأمین می شود ولی متأسفانه بدلیل عدم استقبال از این نمایش توسط مردم که مخاطب اصلی نمایش هستند در حقیقت فلسفه تولید اثر زیر سؤال می رود چرا که در تعریف ساده که برای نمایش ارائه می شود گفته می شود که نمایش یعنی الف در نقش ب ، وقتی ج آنرا تماشا کند و بدیهی است اگر الف در نقش ب باشد و جیمی پیدا نشود تا آنرا ببیند و از آن متأثر شود دکترین این اقدام مسخره می نماید یعنی چیستی و چرایی و چگونگی اثر تنها یک سؤال را در ذهن همه ایجاد می کند که چرا این اتفاق افتاد و یا بعبارتی: که چه بشود؟

و شاید دلیل این اتفاقات که آرام آرام فرهنگ و هنر را به حاشیه می راند اینست که هر کدام از ما وظیفه خود را به درستی درک نمی کنیم؛ حاکمیت، سیاست گذران فرهنگی، مدیران فرهنگی و تولیدکنندگان فرهنگی هر کدام وظیفه مخصوص خود را دارند؛ حاکمیت بسترساز، سیاست گذاران برنامه ریز و مدیران، خادمان و تولیدکنندگان اربابان این فرایند هستند وقتی که این نسبت ها برعکس می شود بدیهی است که نتیجه نیز برعکس می گردد؛ یعنی وقتی تولیدکننده فرهنگ مانند گدایی در به در بدنبال حمایت مادی و معنوی از در هر صاحب منصبی با تعظیم و تملق وارد شود و مدیر فرهنگی خود را رئیس و آقای تولیدکننده بداند و خود نیز مورد حمایت سیاست گذاران قرار نگیرد و در نهایت حاکمیت بعنوان یک فرع به موضوع مهمی چون فرهنگ نگاه کند بدیهی است که نتیجه کار چه خواهد بود. سینماهایی با صندلی های خالی، آمفی تئاترهایی بدون تماشاگر، نمایشگاههای هنری سوت و کور، نشریات بدون خواننده، موسیقی هایی بدون شنونده ، اشعاری نامفهوم و قابل استهزاء برای مخاطب کم سواد و بی سواد، کتابهای خاک خورده در انبارهای انتشاراتی ها که گاهاً از بسته های آنها بعنوان چهارپایه استفاده می شود و روزنامه هایی که برای تمیزکردن غبار شیشه ها مورد تقاضای زنان خانه دارند ودراین چنین زمانی است که به قول یکی از شعرای معاصر "در کتابهای جعفری اسفناج می پیچند" و هزاران اتفاق تکان دهندۀ دیگر همه معلول این حقیقت است که هر کس در جامعه به وظایف خود واقف نیست و گاهاً مایل به وقوف نمی باشد.

در حالیکه باید کل جامعه به فهم مشترکی دست یابد که کار فرهنگی، تولید علم و نوآوری هنجار مثبت تلقی شود؛ همگان برای پرورش خلاقیت و نواندیشی تشویق شوند؛ آزادی قلم و بیان بعنوان یک ارزش تلقی شود؛ به سهم بودجه و امکانات، فضاسازی فرهنگی، تغییر نگرشهای مدیریتی و برنامه ای و حاکمیت عقلانیت و برنامه مداری، افزایش سطح تحمل دستگاهها در قبال دستاوردهای نوین، دوری از کانالیزه کردن اندیشه و توجه ویژه به نسل جوان و نواندیش و فرهیخته، به رسمیت شناخته شده و مورد حمایت قرار گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:19  توسط سیمزاری  | 

هــر چـه کـردم همه از دولت قرآن کردم

به بهانه روز ملی شعر و ادب «بزرگداشت استاد سیدمحمدحسین شهریار»

برو که خرده گرفتن به عاشقان نه رواست           که دست عقل تو از نخل عشق ما کوتاست

چو سوز عشق نبینی به ساز شعر مپیچ               که شعر نغمه عشاق ارغنون خداست

قماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج                که بارگاه دل از کارگاه مغز جداست

امروزه هرکسی که مختصر آشنایی با شعر و ادب ایران زمین دارد شهریار ملک سخن را که با شانه نبوغ ، گیسوان مواج و درّ ریز عروس طبع را شانه زده است و قلبهای پر مهر را از تنگنای خفقان آور مادیت به گشاده سرزمین و فراخنای فرح انگیز معنویت سوق داده است می شناسد.

او سیدمحمدحسین بهجت تبریزی است که در روستایی در نزدیکی قره چمن، در سال 1283 به دنیا آمد؛ اینک بیش از صد سال از تولد کودکی می گذرد که نام آذربایجان را نه تنها در ایران بلکه در سراسر جهان پرآوازه کرد؛ شاعر شهیری که به درستی شهریاری شهر شعر را عهده دار شد و سلطنت قلوب عاشقان را بنام خود ثبت کرد.

و وقتی در سال 1308 مجموعه کوچکی از وی به چاپ رسید که در آن شعرهایی نظیر« بوی پیراهن» ، «یک شب با قمر»،«شهریاری من»، «سوزو ساز» و امثال آن درج شده بود بسیاری از بزرگان شعر و ادب ایران از نبوغ نهفته در وجود محمدحسین بهجت انگشت به دهان ماندند چرا که او استعدادی درخشان در زمینه شعر و ادب داشت و در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زد که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز بود چنانچه شخصیتی مانند استاد ملک الشعراءبهار در مقدمه کتاب او را ستود.

اما شهرت شهریار و عشق عظیمی که در وجودش بود محدود و محصور به کشور نبود و از او شخصیتی جهانی ساخت چرا که او شعر را نه زور لفاظی بلکه زبان عشق می دانست و عشق نیز مرز و سرحدات نمی شناخت؛ به قول شاعری که گفت:

زین آتش نهفته که در سینه من است                     خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت

یا:

آتش است این بانگ نای و نیست باد                  هر که این آتش ندارد نیست باد

او خود در این باره می گوید:

وجود اصیل ما عقل ماست؛ وقتی عقل از انسان زایل شد انسان تبدیل به حیوان می شود؛ اما همین انسان عاقل اگر رو بسوی تهذیب و تزکیه نفس داشته باشد نوری از ذات الهی در وی می تابد که در صورت کمال، انسان را تا مقام اولیاء و انبیاء بلند می کند.

عرفا این نور را عشق خوانده اند که هر فرد که توفیق دریافت آنرا داشته باشد اگر از انبیاء و اوصیا نباشد مقام ولایت پیدا می کند و او را ولی می نامند و این اولیاء در میان مردم ناشناس هستند و از آن جهت است که امام جعفرصادق(ع) می فرماید:

با مردم بدی نکنید، مبادا میان آنها ولی بوده باشد در آنصورت مهلت دنیای شما هم تمام می شود.

شهریار که خود از مستحقین این عطیه الهی بود مراحل تابش این نور عظیم را چنین بیان می کند که :

در کودکی سایه کمرنگی از این نور می تابد که مظهر آن عشق و علاقه شدید نسبت به مادر و پدر و صفا و محبت شدید نسبت به اطرافیان است؛ از سنین بلوغ به بالا که تابش نور الهی بیشتر است مظهر آن عشق و علاقه مفرط و بی آلایش نسبت به معشوقه است که در حقیقت همان عشق الهی است ولی چون میدان و ظرفیت درک و دید هنوز تنگ است جمال الهی را فقط در یک موجود که معشوقه باشد می بیند که این عشق اگر واقعی باشد توأم با یک شرم و حجب و عفاف و پاکدامنی فوق العاده و مشروط به کور بودن از غیر معشوقه است.

اما مرحله بعدی عشق، عشق طبیعت است در این مرحله جمال فردی شروع می کند به بزرگ شدن و اول مظاهر جمالی و بعد مظاهر جلالی و بالأخره همه آفاق و انفس را در بر می گیرد«عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

و مرحله پایانی عشق، عشق به معبود و معشوق حقیقی است و در این مرحله است که سالک به مقام اولیاء می رسد:

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس           گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

و شهریار با داشتن چنین نگرشی نسبت به عشق و مراحل عشق سالک، شعر را زبان عشق می داند و معتقد است که شعر یک شاعر عارف مسلک و عاشق پیشه، مثل عشق دارای مراحل است؛ در مرحله اول ،شعر زبانیست که جمال یک فرد را توصیف می کند؛ مانند این شعر شهریار:

تا دختر دهقان برون از خانه بشتافت             چون لاله ای افروخته بر سبزه زاران

چون غنچه در چادر نمازی سرخ و دلکش          می شد سبو در کف به طرف چشمه ساران

چشمک زنان بر من گل چادر نمازش                  چون دیده اختر که بر اختر شماران

افشانده گیسو چون ملک در حال پرواز                یا پرچمی زرین به دست شهسواران

 

و مرحله دوم شعر، زبانیست که جمال طبیعت یا جمال همگانی را وصف می کند:

آویخته گل از فراز شاخ گلبن              چونان که از گوش عروسان گوشواران

برداشته از شاخساران لحن داود               هر سو هزار آوا هزاران در هزاران

و در مرحله سوم، زبان شاعر می کوشد تا جمال الهی را توصیف کند و در این جاست که سخن باید به حد ذکر برسد:

کلک نقاش ازل کز ابدیت دم زد               از بر لوح عدم نقش همه عالم زد

نقطه عشق که از کلک محبت بچکید         دل آدم شد و از عشق و محبت دم زد

و شهریار کسی بود که لحظه به لحظه عقایدش را زیست؛ او شعرش را زندگی کرد و مانند کسانی نبود که به جای نوشتن خویش و اندیشیدن به خود پا جای ردپای دیگران بگذارد و گفته های دیگران را نشخوار کند؛ او خودش را سرود؛ خودش را فکر کرد و خودش را قطره قطره بر روی کاغذ ریخت؛ او همانگونه که خود معتقد بود در کودکی عشق عجیب و مفرطی به پدر و مادر نشان داد:

او را گذشته ایست سزاوار احترام

تبریز ما، بدورنمای قدیم شهر

در (باغ بیشه) خانه مردی است با خدا

هر صحن و سراچه یکی دادگستری است

اینجا به داد ناله مظلوم می رسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گُر سُنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر چرخش این چرخ و دستگاه

او مادر است.

محمدحسین ، مادر خود را چنان با تقدیس و تکریم یاد می کند که نشانی بزرگ از اولین عشق قلبش را به جا می گذارد:

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هر چه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیر زن بمیرد؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

بعد از آن عشق عظیم که در دل شهریار جا می گیرد او عشق زمینی را نیز تجربه می کند عشقی که هر چند با ناکامی همراه است اما این ناکامی موهبتی می شود الهی که آتش درون و سوز و التهاب شاعر را شعله ور می سازد؛ و تحولات درونی اش را به اوج معنویت می کشاند تا جایی که از بند علائق می رهد و در سلک صاحبدلان در می آید؛ او سعی می کند خلوت خویش را با قرآن و دیوان حافظ پر کند و تا بدآنجا پیش می رود که در شعری اُنس خویش با قرآن و حافظ را خلاصه می کند که:

«هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم»

و در قطعه مومیایی با زبان سمبولیک نشانه های کمرنگی از حالات روحی و سیر و سلوک حیات خویش را در منظر خواننده قرار داده است:

چشم می مالم هنوز

گویی از خواب قرون برخاستم

زندگی گم کرده دنیای قدیم

نیست یک خشتی که عهدی نو کنم

خواب و بیداری چه کابوسی عبوس

آشنایان رفته اند

داغ یک دنیا عزیز

وای؛ وحشت می کنم

نکته مهم دیگری که در حیات شهریار حائز اهمیت است ادای دین شاعر نسبت به زبان مادری خویش است او هر چند پرچم شعر و ادب فارسی را که از مولانا و حافظ و سعدی و خیام و باباطاهر و پروین و صائب و دیگر بزرگان شعر و ادب فارسی به ارث رسیده بود برافراشت، بلکه در حق زبان مادری خویش نیز خدمتی بزرگ کرد و در اسفند 1332 منظومه «حیدربابایا سلام» را آفرید تا نام آذربایجان را در کل گیتی سر زبانها اندازد و نامش را چونان سبلان و سهند استوار سازد.

این منظومه که مردمی بودن آن مهمترین ویژگی آن است از حد اعلای احساس انگیزی و دلاویزی و از دل برآمدگی برخوردار است و اشتمالش بر دلکشترین و لطیفترین تعبیرات و اصطلاحات و تخیلات خاطره انگیز باعث می شود تا هر مخاطبی را مجذوب خویش سازد.

هر چند نگارنده معتقد است هیچکدام از ترجمه های منظوم و منثور حیدربابا نتوانسته است به فصاحت و بلاغت و شیرینی و غنای زبان اصلی آن باشد ولی باز هر غیرترکی هم از شنیدن ترجمه مفاهیم انسانی و لذت بخش شعر حیدربابا به وجد می آید و مست و مسحور این پدیده شگفت انگیز هنری می شود و البته سروده های ترکی شهریار محدود به این اثر نیست اما بی گمان حیدربابا سرآمد اشعار ترکی شهریار است.

و به راستی که به قول "رومن رولان" :

«مردان بزرگ به قلل رفیعی می مانند که هر چند از باد تازیانه می خورند و در ابرهای قیرگون فرو می روند لیکن آدمی بر بلندایشان بهتر و عمیقتر نفس می کشد؛ من هرگز ادعا نمی کنم که همه جهانیان می توانند بر فراز این قلل زیست کنند لیکن می گویم که مردم گیتی باید یک روز در سال به قصد زیارت از آنها بالا روند؛ آنجا آنها نفس سینه و رگهایشان را تازه خواهند کرد؛ آنجا آنها خویشتن را به ابدیت نزدیکتر احساس خواهند کرد؛ آنگاه با دلی قوی، به عزم پیکار روزانه به دشت پهناور زندگی باز خواهند گشت

و ما نیز باید برای آشنایی با هویتمان هم که شده شخصیت هایی چون شهریار را بیشتر بشناسیم و ریه هایمان را از اکسیژن خالص ارتفاعاتی که شاعری چون شهریار ما را با خود بدانجا خواهد برد پر کنیم و شهریار هنوز در اشعارش زنده است و در میان مردمان ما نفس می کشد و به قول "ممد آراز" :

منی شعریمده گز، بیر انسان کیمی

قلبیمده نه وارسا اونا دئمیشم

آنادان باجیدان گیزلتدییمی

کاغیزدان قلمدن گیزلتمه میشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط سیمزاری  | 

تفکر

ماه نزول و صعود قران

 

رمضان، ماه نزول قرآن و ماه شهادت علی ابن ابیطالب(ع) است؛ به قول حضرت       آیت ا... وحید خراسانی (دام ظله العالی ) رمضان، ماه نزول و صعود قرآن است؛ چرا که در این ماه، قرآن مجید نازل شد و قرآن ناطق که علی ابن ابی طالب(ع) است، بالا رفت و به راستی که بی راه نیست، اگرعقول فلاسفه، معرفت عرفا، فقه فقها، ادب ادبا، فضل فضلا و اندیشه انسان حیران بماند از عظمت این ماه ... رمضان ماهیست که در آن درهای آسمان بازست فرشته های رحمت الهی می آیند و انسانهای مخلص خدا بالا می روند و بهترین چیری که از زمین بالا می رود اخلاص است و آنچه که پایین میاید رحمت

اما چگونه میشود به اخلاص دست پیدا کرد و جزو مقربین در گاه آن بزرگ پروردگاررحیم و مهربان گردید؟ اگرانسان چشم و گوش بسته به عبادت مشغول باشدو به پیروی از نیاکانش روز ها دهان بندد و شب ها به عبادت معبودش مبادرت کند راه به جایی نخواهد برد چرا که پیروی از نیاکان اگر خصلت پسندیده ای بود بت پرستی ایرادی نداشت چه آنهم نبود جز پیروی از نیاکان ... چون نزد خدا آنچه مهم است محتوی است نه قالب و فرم و محتوی نیت است نه ساییدن پیشانی بر مهر ..

هرکس آزاده نیست ای مردم             آدمیزاده نیست ای مردم

من بر آنم که عاشقی تنها                مهر و سجاده نیست ای مردم

لاجرم باید چیزی باشد که محتوای ارتباط انسان با خدا را شکل دهد. به یقین خمیر مایه رسیدن انسان به خدا چیزی فراتر از سادگی است هر چند این سادگی بسیار هم مقدس باشد و شکی نیست که خلوص که مرتبه بالایی از عبودیت است بسیارفراتر از تقلید از نیاکان است و باز هم شکی نیست که رسیدن به این خلوص اندیشه و تفکر انسان را می طلبد و گرنه خلوصی که فرزند جهل باشد با نسیم کوچکی که از طرف عقل انسان بوزد تبدیل به ریا می گردد یعنی جاهل خالص به محض اینکه به نادرست بودن اخلاص معنوی اش پی برد از آنجاییکه پشتوانه عقلی و فکری در پس خلوص و ایمانش نهفته نیست از درون خالی می گردد ولی از آنجاییکه رفتارش که نشات گرفته از ایمان و خلوص جاهلی اش بوده مطابق با هنجار های جامعه بوده و به خاطر آن رفتار ها و تیپ اجتمایی تحسین می شده سعی خواهد کرد حتی بی ایمان قلبی حافظ کنش ها و رفتار های قبلی اش باشد و به جایی خواهد رسید که علیرغم تضاد باورهای قلبش به رفتار های قبلش تداوم خواهد بخشید که این عین ریاست عین نفاق است و در نهایت عین شرک است و از گناهانیست که خداوند برای صاحبان این گناه نوید عذابی شدید و دردی الیم را می دهد

چرا که چنین کسانی دچار دو درد عظیمند یکی درد جاهلیست و دیگری درد کاهلی ... حقیقت مثل متاع دنیا دون و پست نیست که چون عجوزه ای با هزار کرشمه هر روز عروس هزار داماد باشد... شکی نیست که برای به فراچنگ آوردنش تلاش و دوری از کاهلی لازم است چراکه به نظرمی رسد کاهلی و جاهلی همزادان همذاتند لذا کسانی که اقرار به لسان دارندو عمل به جوارح بی آنکه ایمان و اخلاص به قلب داشته باشند علاوه بر اینکه دچار ریا میشوند و شرک می ورزند بلکه  روح و حیات خود را به بازی گرفته اند:

وذ رالذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا وغرتهم الحیوه الدنیا و ذکر به ان تبسل نفسه بما کسبت لیس لها من دون الله ولی ولا شفیع وان تعدل کل عدل لا یوخذ منها اولئک الذین ابسلو بما کسبوا لهم شراب من حمیم و غذاب الیم بما کانوا یکفرون

و رهاکن کسانی را که آیین (فطری) خود را به بازی و سر گرمی گرفته اند وزندگی دنیا آنها را مغرور ساخته و با این (قران) به آنها یاد آوری نما تا گرفتار اعمال خود نشوند (ودر قیامت) جز خدا نه یاوری دارند ونه  شفاعت کننده ای و(چنین کسی ) هر گونه عوضی بپردازد از او پذیرفته نخواهد شد آنها کسانی هستند که گرفتار اعمالی شده اند که خود انجام داده اند نوشیدنی ای از آب سوزان در انتظار آنهاست و عذاب درد ناکی بخاطر اینکه کفر ورزیده اند

انعام (آیه 70)

الذین اتخذوا دینهم لهوا و لعبا و غرتهم الحیوه الدنیا فالیوم ننساهم کما نسوا لقاء یومهم هذا و ما کانوا بایاتنا یجحدون

آنها که دین و آیین خود را سرگرمی و بازیچه گرفته اند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخت امروز ما آنها را فراموش می کنیم  همانگونه که لقای چنین روزی را فراموش کردند و آیات ما را انکار نمودند

اعراف(آیه 51)

 

وبی جهت نیست که خدا مدام انسان را به تعقل. تدبر.تفکر و تفقه فرا می خواند والبته هر کسی را به اندازه وسعش:

والذین آمنوا و عملوا الصالحات لا نکلف نفسا الا وسعها اولئک اصحاب الجنه هم فیها خالدون

کسانی که ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند-البته هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی دهیم - آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند

اعراف (42)

اما خدا نخواهد بخشید کسانی را که توان تفکر تدبر و تعقل به آنها داده است و آنها بی تفکرو تعقل زندگی می کنند هر چند که بر حسب تصادف و از سر اتفاق تقلید کورکورانه آنها و انتخاب جاهلانه شان در عمل همانی باشد که هدایت یافته گان بر صراط مستقیم عامل آنند. چون همچنانکه ذکر گردید قاموس خداوندگار نظر به قالب و فرم ندارد بلکه محتوی و نیت را می نگرد

ما درون را بنگریم و حال را                   نی برون را بنگریم و قال را

وبی گمان ایمان کسانی که از سر تدبر و عقلانیت نیست ناپایدار است و هر چقدر هم در ظاهر بزرگ بنماید قطره ای بیش نیست که چون حبابی خود را بزرگ منماید حبابی که هر چند روی آب می نشیند اما حیاتی به شدت نا پایدار دارد

وهو الذی جعل لکم النجوم لتهتدوا بها فی ظلمات البر والبحر قد فصلنا الایات لقوم یعلمون * وهوالذی انشاکم من نفس واحد فمستقر و مستودع قد فصلنا الایات لقوم یفقهون

او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکی های خشکی و دریا به وسیله آنها راه یابید. ما نشانه ها (ی خود) را برای کسانی که می دانند (و اهل فکر و اندیشه اند )بیان داشتیم*واو کسی است که شما را از یک نفس آفرید (وشما دو گروه هستید)بعضی پایدار (از نظر ایمان) و بعضی ناپایدارما آیات خود را برای کسانی که می فهمند تشریح نمودیم

انعام(آیات 97و98)

مرویست که از رسول اکرم (ص)پرسیدند که بهترین اعمال در ماه مبارک رمضان چیست و ایشان فرمودند : تفکر و تدبر

و هم از اینروست که در روایات متعدد یک ساعت تفکر را افضل از هفتاد سال یا حتی در برخی روایات افضل از هزار سال عبادت دانسته اند در مکتب پر فیض اسلام هیچ چیز بی تفکر حائز اهمیت و ارزش نیست هیچ فرم و قالب بی محتوایی ارزشمند نیست و هیچ شعار بی شعوری  متعال نیست و حتی ایمان بی اندیشه برای صاحبش نزد خدا قرب و منزلت نمی آورد  وخدا از بین همه مخلوقاتش فقط و فقط برای انسان رسول فرستاد چرا که نعمت اندیشیدن را در نهاد او نهاده بود . خدا برای کوه و دشت و درختان و حیوانات و حتی برای فرشتگانش پیامبر نفرستاد چرا که فرشته یا حیوان صرف نظر از بدی و خوبیشان ماهیتشان مقدم بر وجودشان است اما تنها این انسان است که وجودش مقدم است و این تفکر وتعقل اوست که ماهیتش را شکل می بخشد و این تنها انسان است که با فکر خود از خودش انسان یا حیوان می سازد

در بیان اهمیت اندیشه ورزی و پرداختن به عقلانیت و تمسک به تفقه انسانی اگر پا را فراتر بگذاریم و به اندیشه خود اجازه دهیم که اقالیم نامحدود تری را درنوردد باید اذعان کنیم که اساسا پیامبرهم آمده است تا به وجود انسان ماهیت ببخشد و به طریق اولی رسالت دین نیز جز این نیست .دین برای هدایت انسان با جبر و زور نیست . بلکه دین برای دعوت انسان به تدبر است و این واسطه تفکر و عقلانیت است که به نقش هدایتگری دین صحه می گذارد و تفکر یک اصل آنتولوژیک است یعنی تفکر و تعقل به این خاطر خوب نیست که مورد تایید و تاکید دین است بلکه دین به این دلیل خوب است که می خواهد انسان را از طریق تفکرش به سعادت رهنمون شود

حال ما مسلمانان یعنی تابعان قرانی که در ماه مبارک رمضان برای هدایت ما پایین آمد بالعموم...وبالاخص ما شیعیان یعنی تابعان خاص قرانی که در ماه مبارک رمضان بالا رفت همیشه و در همه ماهها مخصوصا در ماه مبارک رمضان باید فکر کنیم. کاهلی را کنار بگذاریم تا بلکه برادر همزادش جاهلی از ما دور شود تا بتوانیم وجودمان را ماهیت ببخشیم راه را از بیراهه تشخیص دهیم که حضرت حق سبحان خود فرمود:

انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا

امروزه با کمال تاسف بسیاری از دینمداران خواسته یا نا خواسته تفکر را در درجه دوم اهمیت دینداری قرار می دهند و گاهی حتی چنان از کنار این مهم می گذرند که گویی یک مقوله استحبابی است هزاران برابر تفکرو تعقل روی تعبد تاکید میشود . به جای آنکه بر اندیشیدن به حقیقت تاکید شود بر گریستن به حقیقت های ذبح شده اصرار میشود حال آنکه مقدمه گریستن هم تفکر است تا مبادا بر جنازه حقیقت بگرییم و دست یاری به باطل داده باشیم تا مبادا سنگ قبر حقیقت کشته شده در هزار و چهار صد سال پیش را با اشک چشمانمان بشوییم و سنگ بنای باطل روزگارخویش را بر شانه هایمان حمل کنیم تا مبادا خاک مرگ حقیقت را بر سر بریزیم و خاک جنگل روییده از ظلم را آبیاری کنیم

قطعا حذف تفکر از دین به هر بهانه ایکه باشد تیشه بر ریشه دین است حرکتی است که هدفی جز حذف دین از زندگی بشر ندارداما شاید خداوند متعال روزه را بر ما نوشت    ( همچنانکه بر امت های پیش از ما نوشته بود)و ماه مبارک رمضان را در سالهای ما به ودیعه نهاد و شب های قدر را در این ماه پرفیض قرار داد تا هیچکس نتواند تفکرمان را از ما بگیرد تا هیچ کس نتواند به هیچ بهانه ای بر دیگری تفوق یابد و او را بنده و برده خود کند تا به جای بت های قبلی گوساله سامری نروید تا همه بت ها را برای همیشه شکسته باشد حتی اگر این بت تندیسی از فرستاده خودش باشد

وای کاش چشم بصیرت همه مومنان باز بود تا همه ببینیم که برسر در رمضان نوشته اند : کنار این خوان گسترده الهی منشینید الا به تفکر و....

یا عبادی الذین آمنوا ان ارضی واسعه فایای فاعبدون

ای بندگان من که ایمان آورده اید زمین من وسیع است تنها مرا بپرستید

عنکبوت (آیه 56)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:35  توسط سیمزاری  | 

عین و شین وقاف

یادداشتی در مورد روزگار مظلومیت تئاتر

می گویند در ازمنه دور تماشاگران در شیب تپه ها می نشستند و مراسمی مذهبی را که با تشریفاتی خاص در پای همان تپه و اغلب در جوار مقبره مردی مقدس و یا معبد یکی از خدایان برپا می شد نظاره   می کردند؛ این مراسم که در بزرگداشت "دیو نیزوس" خداوند گار تاک و برکت و جذبه های عارفانه یونانیان برگزار می شد با پشت سرگذاشتن چند صد سال و فراهم آمدن تجربه هایی بسیار در نحوۀ برگزاری آن از شکلی ساده و ابتدایی که قربانی کردن بزی نر همراه با خواندن اورادی در ستایش این خدا بود به فرایندی سخت و پیچیده و پر از رمز و راز از ادبیات و هنر بنام تئاتر مبدّل گشت که والاترین اندیشه ها را در طریق شناخت هر چه بیشتر تاریک ترین زوایای روح آدمی و دست یافتن بر رموزی که او را در رسیدن به سعادت و دوری از شقاوت یار و مددکار باشد ازنسلی به نسل دیگر منتقل کرد ودر اختیار شیفتگان خود نهاد.

و یا بر طبق یک افسانه زیبای هندی منشاء تأتر، مراسم جشن پیروزی خدای ایندرا (indra) بر شیاطین است که در این مراسم خدایان و شیاطین و مبارزات آنها با حرکات ویژه ای مجسم می شد که در نهایت این بازی ها منجر به پیکار و رهایی انسان می شد.

اما منشاء پیدایش هنر تئاتر هر چه که باشد و تئاتر از هر جا که شروع شده باشد امروزه شکی در آن نیست که یکی از تأثیرگذارترین یافته های بشری برای تعالی روح و فکر انسان است. هنری که در پهنه فعالیتهای خلاقه آدمی بارگاهی رفیع دارد و آنطور که تاریخ گواهی می دهد و به شهادت آثار و اسناد کشف شده تا زمان حاضر، این هنر والا و مقدس در اعصار مختلف نقش های بسیار حساس و ماندگاری در جریان حیات بشر داشته است. گاه به مثابه ابزار مهمی برای پی بردن به ماهیت امور، تجزیه و تحلیل وجود آدمی، درک حقایق زندگی و کشف اسرار خلقت و گاه به مثابه ابزاری برای آموزش و پرورش، تهذیب اخلاق، تلطیف ذوق، تعمیق بینش، تحکیم مبانی ملی و حتی جهت تشفی بسیاری از بیماری های روحی و روانی بکار رفته است.

تئاتر گاه در حوزه شخصی افراد و گاه در حوزه های اجتماعی و غیرشخصی ایفای نقش کرده و تأثیرگذار بوده است؛ گاهی به مثابه یک هنر در حوزه شخصی افراد جهت فرابالیدن هنرمندان و مخاطبان به لحاظ روحی و فکری به کار رفته و گاهی در جوامعی که در حال فروپاشیدن است و نیمی از آن گوش شنیدن دلایل نیمی دیگر را ندارند به مثابه یک حوزه مشترک برای گفتگو به کار رفته است و به جای دامن زدن به شعار به افزایش شعور و سطح معرفت جامعه پرداخته است و این چنین تئاتر مسئول زاییده شده است تئاتری که گسیختگی جامعه را مدام یادآور شده و انسانها را متوجه خویشتن خویش کرده است و چنین تئاتری همواره سعی کرده است به جای زنده باد و مرده باد و این باد و آن مباد، شعور و معرفت را جایگزین کرده و گامی جهت تعالی روح و فکر انسانی بردارد.

اینک جامعۀ ما شاید بیش از هر زمان دیگری نیازمند این هنر والا و مقدس است چرا که ما ملتی هستیم با پشتوانه قوی فرهنگی و هنری که قرنها فرهنگ و قرنها تمدن درپشت سر ما خود را به رخ جهانیان 

می کشد و اوضاع نابسامان فرهنگی و هنری و علی الخصوص وضعیت موجود هنــری متعالی چـون تئاتر با توجه به پیشینه یاد شده شایسته ملت بـزرگ و فهیمی مثل ملت ایران نیست همچنانکه میانگین مطالعه این ملت با پیشۀ فرهنگی اش سازگار نیست.

 مردم ما باید به آن سطح از شعور اجتماعی و فردی برسند که در اقتصاد خانواده خود جایی برای کتاب و سینما و تئاتر داشته باشند و امروز بر مسئولین هنری کشور است که تدابیری بکنند تا هنرمندان دلسوخته این هنر متعال فردا با نوشداروی بعد از مرگ سهراب روبرو نشوند... سالن های تئاتر خالیست... فرهنگ دیدن تئاتر همگانی نشده است... یک هزارم اهمیتی که به رشته های ورزشی داده می شود به   رشته های هنری و مخصوصاً تئاتر داده نمی شود. کودکان و نوجوانان و جوانان برای دیدن و پرداختن به هنر نمایش ترغیب نمی شوند همه امکانات تبلیغی جامعه یا در   خوشبینانه ترین وجه، اکثر این امکانات در دست افراد غیر فکور و غیرهنرمند جامعه قرار گرفته است. هنرمند تئاتر از جایگاه و منزلت رفیع و مناسب شخصیت خود برخوردار نیست... دست اندرکاران فرهنگی و هنری استراتژی و برنامه مناسبی برای اجرا در درازمدت و میان مدت و کوتاه مدت برای تئاتر ندارند؛ تنها گهگاهی مسکن هایی به جسم لاغر و نحیف تئاتر تزریق می شود و هیچکدام علاج قطعی برای شفای این پدیده مهم بشری نیست...

متأسفانه سال به سال شاهد کمتر شدن رونق این هنر در جامعه هستیم طوریکه اینک برای هنرمند تئاتری که 20 سال سابقه کار داشته باشد سالن های خالی نمایش درد آور است و تنها چیزی که از سالنها عایدش می شود نوستالژیا (Nostalgia) به معنای واقعی کلمه است یعنی حسرت گذشته که معادل انگلیسی آن (Home Sickness) بیماری خانه و یا غم غربت است و اینک باید گفت تئاتر ما بیمار است و در خانه نشسته است بیماری خانه و دوری از تماشاگر، غم غربتش را روزافزون می کند.

آیا کسی کاری خواهد کرد؟؟

 عاقبت زنجیر ما را چون کلاف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بعد از آن افکند پشت کوه قاف

اینک این ماییم، نعشی نیمه جان

کرکسان گِردِ سر ما در طواف

دوستان فکری به حال ما کنید

پس چه شد تکلیف عین و شین و قاف؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:17  توسط سیمزاری  | 

ميلاد مهدي(عج)

شب ميلاد مهدي


شب ميلاد مهدي بغض ميگيرد گلويم را

و بيرون ميكنم از دل تمام آرزويم را


به جز آنكه سر خود را نهم بر روي زانويش

وروزي زير پاي او بريزم گفتگويم را


دلم تنگ است از اين تنگ و عطشناك لب دريا

كجا پر مي كنم يا رب از آن دريا سبويم را


اگر روزي نيايد قصه ها ناگفته مي مانند

كسي هم دل نمي بندد حديث مو به مويم را


نه باراني  نه خورشيدي  نه مهتابي  نه سوسويي

نه گوشي كه بخواهد بشنود اين هاي و هويم را


خداوندا دلم خوار و چراغ رابطه تار است

مگر مهرت گذارد مهر پايان جستجويم را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:31  توسط سیمزاری  | 

سن اگر گلمه سن...

  در خبر ها آمده است كه كسي خواهد آمد

با خود گفتم اگر آنكس تو نباشي  چه كسي مي تواند باشد


عدالت پاييني كيم بؤله بيلر؟

دردليلر درديني كيم بيله بيلر؟

يتيم لر گوزونو كيم سيله بيلر؟

سن اگر گلمه سن كيم گله بيلر ؟


   آچيلماميش غونچا پرپر اولاندا

اسكناسلار بوتون خنجر اولاندا

رياكار صاديقده ن برتر اولاندا

سن اگر گلمه سن كيم گله بيلر؟


  يتيم لر گوزونو سيلمه ك لازيمدي

درديلر درديني بيلمه ك لازيمدي

نظاره ائتمك يوخ گلمه ك لازيمدي

سن اگر گلمه سن كيم گله بيلر؟ 


چوخ آجي ديغولار كونلوموالير

حسرتلي اويغولارگؤزومو دلير

اؤزومون اؤزومده ن آجيغيم گلير

سن اگر گلمه سن كيم گله بيلر ؟


اشهد انك  تسمع  كلام

اشهد انك ترد سلام

سئلت منك يا سيدي امام

سن اگر گلمه سن كيم گله بيلر؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:43  توسط سیمزاری  |